کلَ‌گپ

۰۹/۰۶/۱۴۰۰

"کاشی زای"


   این اسم قطعاً باید از ترکیب بچه کاشانی درست شده باشد! حتماً پدر "کاشی زای" یک کاشانی الاصل بوده. باری، این شخصیت بی نظیر در شهر رشت، کسی بود که در خیابان شاه سابق درست سر کوچه نوشت افزار فروشی "آپادانا" محل اطراق اش بود. در آن کوچه چند مغازه و ساختمان مختلف وجود داشت که بدون تردید بی ارتباط ترین وجوه مناسبات فرهنگی شهرمان را به رخ میکشید: یک زورخانه ای بود که به روایتی دوره ای این آقای معروف یعنی "کاشی زای" در آن به ورزش باستانی مشغول میشد و بعدها بخاطر تمامی موضوعاتی که به وی نسبت درست و غلط داده میشد، از رفت و آمد وی جلوگیری کردند.

   در ضلع دیگری از این کوچه یک کافه ای بود که پاتوق دائم الخمر ها بود خصوصاً آنانی که با چندرغازی دمی به خمره می زدند و شب های تیره شان را با چشمانی مست به انتها می رساندند.

   در سمت دیگری و درست روبروی مغازه "آپادانا" یک گرمابه بود که معمولاً بخاطر کوچکی فضایش مشتریان ثابتی داشت. تمام این مجموعه از سی چهل متر تجاوز نمی کرد چرا که کمی بالاتر، بازارچه سبزه میدان بود و خیابانی که درون خود تعدادی جگرکی داشت و بقالی و سمساری و یک مسجد بزرگ که در روزهای محرم یکی از مکان های پذیرش دسته های سینه زن و زنجیر زن شهر ما بود.

   دوران کودکی ما و کار فروش "فال حافظ" و "تصنیف" های مختلف اعم از هندی و ترکی و ایرانی از سری فیلم های فارسی، خواه ناخواه ما را به مغازه آقای آپادانا میکشاند. او مردی بلند قامت با صورتی کشیده و چشمانی نافذ، یک رفیق راستین برای ما کودکان بود. او ما را همچون فروشندگان دوره گرد فال حافظ و تصنیف با گشاده روئی می پذیرفت و همیشه در پستوهای مغازه کوچکش – که براستی قامت بلند و رشیدش درونش فشرده میشد – چیز تازه ای داشت تا ما را برای خرید آن شگفت زده کند: اعم از تصنیف های تازه فیلم های هندی و یا فیلم های فارسی سالهای دهه چهل. از فیلم گنج قارون گرفته تا فیلم قهرمان قهرمانان... "گنج قارون نمی خوام/ مال فراوون نمی خوام..." آوازهایی که ما ترجیح میدادیم خواننده اش فردین باشد تا خواننده معروف آن زمان آقای "ایرج"! چرا که آن صدای جادوئی که تک تک کلمات را در بطن وجودمان جای میداد، با چهره زیبای فردین هماهنگی بی نظیری داشت.

   اما مشکل بزرگتر برای رفت و آمد به مغازه "آپادانا" که محل رفت و آمد روزانه من و برخی از دوستانم بود، حضور "کاشی زای" یا "شاپور سبیل" سر گذر آن بود. نام آنها بخاطر شهرت "بچه باز" بودنشان، همانقدر برای ما کودکان و نوجوانان ترسناک بود. انگار وسط آن خیابان شلوغ، اساساً میتوانستند کمترین آزاری به بچه ها برسانند. با اینهمه ترس از برخورد احتمالی آنها – با آن هیبت خاص داش مشتی وار و قیافه های سینمائی از آدم های نقش منفی فیلم ها – ما را مجبور می کرد تا مسیر حرکت و برنامه های خود را بصورت جمعی و از کوچه و پس کوچه ها تنظیم کنیم. اگرهم از خیابان شاه گذر میکردیم، حتماً تکه ای از مسیر را از آنسوی خیابان استفاده میکردیم. اگرچه جاذبه های این سوی خیابان با وجود مغازه آپادانا – که در بیرون مغازه اش چند جعبه کامل از کتابهای دست دوم و برای اجاره بسیار ناچیز قرار داده بود و کتابفروشی نصرت که بهرحال برای من و ما در سنین نوجوانی همیشه چیزی داشت که چشمانمان را خیره میکرد و تیتر هر کدام از کتابهایش، موضوع جستجوی ما در کتابخانه های چندگانه رشت میشد.

   چندباری که بالاجبار از همان سمتی که "کاشی زای" اطراق میکرد، گذر کرده بودم هیچگاه مشمول آزار احتمالی او نشده بودم. او گاه نگاهی گذرا به عبور و مرور افراد می کرد و گاه روی چهره ای و فردی مکث می کرد؛ چه جوان و چه زن یا مرد. اما علیرغم همه اینها، بخاطر روایت هائی که پیشتر از آن از این و آن شنیده بودم، شش دانگ حواسم را متمرکز میکردم که مبادا به من نزدیک و احیاناً دستی به بدنم بکشد. میدانستم که قدرت مقاومت و جدال ندارم اما، برای فرار خودم را آماده می کردم...

   چند سالی دیرتر وقتی مرزهای نوجوانی را پشت سر گذاشتم و قد و قامتم همراهی کرده و به جرگه جوانانی پیوستم که قدم زدن در خیابان در همراهی چند نفری به مصاحبت های طولانی و چانه زدنهای بی پایان درمورد هرچیزی ختم میشد، این ترس دیرینه از کاشی زای و شاپور سبیل، جایش را به یک نگاه جنگجویانه در دفاع از هر آن چیزی داد که اگر آنها کودکانی را مورد آزار قرار دادند، به جانشان بیافتیم.

   خب، خوشبختانه چنین حادثه ای رخ نداد تا به چنین نقشی وادار شوم که مطلقاً با مختصات روحی و روانی ام ناسازگار بود!

   آن سالها در ترکیب عجیبی از شکل گیری کارآکترم سپری میشد. از یک سو بچه محلی بودم در محل زندگی مان که گذرانم با فوتبال و گذران ساعاتی در محله و در پررفت و آمدترین بخش محل میگذشت و همواره با سلام و علیک آشنایان ریز و درشت محله همراه بود تا، رد و بدل کردن کتابهای مختلف با دوستان و مصاحبت با آنها. انگار افراد محله در یک هارمونی خاصی با هم زندگی میکردند. همه تقریباً از زیر و بم هم خبر داشتند، از گذران شبانه روزی شان تا محل درآمد و حتی سطح فقری که بر گذران روزمره خانواده ها حاکم بود. انگار هیچ سقفی بر خانه ها وجود نداشت و هیچ دیواری آدمها را از هم جدا نمی کرد. از گذران عاطفی جوانان گرفته تا فراز و فرود گذران اعضاء خانواده ها حتی بیرون از محله و حتی بیرون از شهر و دیار.

   در این میان بناگهان اتفاق جالبی رخ داد. روزی گذر "کاشی زای" به محله ما افتاد. باور نمی کردم که "کاشی زای" هم محلی ما شده باشد. زن جوان ریز اندامی در کنارش حرکت می کرد با چادری ارزان بر سر و چهره ای روستائی که وجناتش را براحتی میتوانستم تشخیص دهم که انگار همین دیروز از وسط مزرعه و شالیزار به حاشیه شهر پرتاب شده باشد. باور نمی کردم که "کاشی زای" اصلاً زن و بچه و یا خانواده داشته باشد؛ کسی که گذرانی مطلقاً بی ریشه و لاابالی گرانه داشته و مهمترین کاری که او را بدان مشغول دیده بودم، کار دستفروشی و ایستادن کنار گاری کوچکی همراه با زنگوله و منگوله و خرت و پرت هائی از این دست بوده، حالا زنی زیر سایه او قرار دارد و بزودی، کودکی که در بغل زن بود و ...

   "کاشی زای" انگار از میزان شهرت! خود آگاه بود. سعی میکرد آهسته بیاید و برود. ساعات رفت و آمد او را براحتی نمیتوانستم تشخیص دهم. گاه ساعت یازده شب، گاه دیرتر به خانه می آمد و صبح ها حدود ساعت ده یازده از خانه خارج میشد. خانه؟ خانه اش در کوچه ای قرار داشت که در آن خانه های قمرخانمی به وفور دیده میشد؛ محتملاً مستأجر یکی از این خانه ها بود با اتاق کوچک و محقری که بتوان کرایه ماهانه اش را براحتی پرداخت کرد.

   یکسالی پس از اولین دیدارهایم از کاشی زای در محله، دیگر او را نمی دیدم. یا بقول گفتنی: سر براه شده و بکار و زندگی معمول وارد و یا درونش غرق شده بود، یا ترجیح میداد مسیر دیگری را برای ورود و خروج به محله انتخاب کند. اما آن زن جوان روستائی کم و بیش هر روز میدیدم. زنی جوان و چهره ای بی نهایت معصوم و بی کس. انگار توی محله سایه ای بود گذرا از یک آفتاب بی رمق پائیزی که حضور و عدم حضورش را هیچ کس حس نمی کرد.

   علاقه ام به کودکان محل بالاخره روزی مرا به سوی بچه او کشاند که تازه اولین قدم هایش را روی زمین محله مان میگذاشت. با سلامی به آن زن جوان، نشستم و با بچه حرف زدم. بچه با لبخندی به من واکنش نشان داد. دستش را بطرفم گرفت تا راه رفتنش با تکیه گاه بیشتری باشد. دستش را گرفتم و چند قدمی همراه او و مادرش حرکت کردم. این حرکت و این عاطفه سیال انگار از درون کودک و جان لطیف اش گذر کرده و از راه انگشتانش به جان مادر وارد شده باشد، لبخند زیبای مادر و حس مهر و محبت من و مادر را به هم گره زد. دختر، انگار در میان بیکسی غربت گذران شهری، ناگهان به برادری و عزیزی رسیده باشد.

   بین من و مادر تنها چند کلمه ساده رد و بدل شد. اسم بچه را پرسیدم و گفت: اسمش لیلا هست. همین و نه کلمه ای بیشتر یا کمتر.

   بعد از آن روز، هر بار مادر و لیلا را میدیدم، قطعاً به لیلا نزدیک میشدم و دستش را میگرفتم و بچه با خوشحالی پا به پا مرا و ما را همراهی میکرد. مادر هم خوشحال از حضور جوان تازه بالغی در کنار خود، این وضعیت را عاملی برای پذیرش خود در محله در نظر میگرفت.

   سالهای آخر دهه چهل، و اولین سالهای دهه پنجاه حضور زنان و مردان جوان روستائی در محله ما هر روز بیشتر میشد. صبح زود گروه های دختران و زنان جوان را می دیدیم که بصورت جمعی و یا تک و توک به طرف محله قلمستان می رفتند و میدانستیم که مسیر حرکتشان به سوی کارخانه "پاترم سازی" که ما آن را کارخانه لامپ سازی می شناختیم، گذر می کند. همسر کاشی زای اما از این امر مستثنی بود. او تنها به کار خانه مشغول میشد و او را در هیچ یک از این گروههای زنان و دختران ندیده بودم که به طرف لامپ سازی برود. شاید کاشی زای با کار خود و زندگی محقرانه ای که داشتند، نخواست او را هم به کارخانه و برای کار بفرستد.

   روزها و ماهها می گذشتند و من هر چند روزی یکبار لیلا و مادرش را می دیدم و بعداز سلام و علیکی، با بچه دقایقی را میگذراندم. در یکی از روزها که همراه چندتائی از دوستانم جلوی مغازه بقالی آقای عزیزیان بودم و مثل همیشه در حال صحبت بر سر بی ربط ترین موضوعات آن روزگار، ناگهان "کاشی زای" و همسرش و لیلا از کوچه محل زندگی شان پیچیده به سوی ما می آمدند. وقتی به ما نزدیک شدند طبق معمول چهره مهربان مادر و لبخند لیلا از دیدن من، باعث شد تا با آنها سلام و علیک کنم. "کاشی زای" شگفت زده به من و جمع نگاه می کرد. باهاش سلام و علیک کردم و همینطور که لیلا پیش میرفت و هی بر میگشت و من برایش دست تکان میدادم، دوستانم یقه ام را گرفتند که: خب، حالا تو رفیق "کاشی زای" شده ای...

   یک لحظه نگرانی دو سویه ای به سراغم آمد: از سوئی نگاه پیشداورانه ای که نسبت به "کاشی زای" نه تنها در من، بلکه در تک تک بچه های محل شکل گرفته و عملکرد داشت و از سوی دیگر به فکر آن زن جوان افتادم. آیا او هم از چنین نگاهی اطلاع دارد؟ آیا او قادر خواهد بود چنین وضعیتی را هضم کند؟ اینکه شوهرش، پدر دخترش به "بچه باز" بودن شهره شهر هست و همه او را بعنوان یک تجاوزگر بالفطره میشناسند؟ چه زهر تلخی میتوانست در جان آن زن پخش شود از چنین تصوری؟ نسبت به کسی که او را به شهر آورده و در گذران روزمره اش، برعکس تمامی جار و جنجال ها و دعواهای متعارف در خانه های پر مستأجر، هیچ گاه دیده نشده که بین "کاشی زای" و همسرش کمترین نشانی از جنگ و دعوا باشد.

   مشغله های بعدی و تغییر رویه زندگی و همراهی با دوستانی دیگر، پایم را از محله برید. دیگر به ندرت در محله می ماندم و تنها چند باری لیلا و مادرش را دیدم. رفتن به شهری دیگر برای تحصیل و بعدها و در فاصله کوتاهی ترک تحصیل و رفتن به سربازی، پایم را از محله بطور کامل برید.

   نگاه نگران "کاشی زای" وقتی با سلام و علیک من با خودش روبرو میشد، نگاه مهربان و پر عاطفه همسرش به من و در کنار آنها، احساس شیرین آن دخترک، لیلا در ذهنم جای ویژه ای را اشغال کرده اند. 

 


۳۰/۰۵/۱۴۰۰

افشاگری های ژاک اتالی: یک فرد به یک "مصنوع" و یک "شی" بدل می شود


والنتین کاتاسانف: 20 – 08 - 2021

با واکسیناسیون باید انسان "مناسب" با کد ژنتیکی لازم ایجاد گردد.

   در نوزدهم ژوئیه، ویدئویی پخش شد که سخنرانی کوتاه اما بیاد ماندنی ژاک اتالی سرمایه دار، سیاستمدار و نویسنده مشهور را جلوی چشم همگان قرار داد. اتالی یکی از تأثیرگذارترین چهره های عصر ما محسوب میشود. از او بعنوان شخصی که به منافع خاندان روتچیلدها خدمت می کند، یاد میکنند. در مورد شخصی که مشاور دائمی بسیاری از روسای جمهورهای فرانسه بوده است. میتوان این موضوع را از میتران پرسید! او، کسی است که سهم بسزائی در روی کارآمدن ماکرون داشت ( کسی که اکنون فرانسوی ها از او بیزار هستند.)

   اتالی نویسنده دهها کتاب است که خود آنها را "طراحی آینده" می نامد. سال گذشته کلاووس شوآب رئیس مجمع جهانی اقتصاد کتاب بازسازی بزرگ و بیماری ویروسی کووید 19 را منتشر کرد که بسیاری از مفاد و مطالب آن با ایده های اتالی مطابقت دارد. جای تعجب نیست که هر دوی آنها از خدمتگزاران خاندان روتچیلد هستند.

   ویدئویی که اتالی منتشر کرد، بسیار تکاندهنده بود. آنقدر که پس از چند ساعت یوتیوپ مجبور شد آنرا از شبکه خود حذف کند. با این حال و علیرغم تلاش دست اندرکاران سانسور جهانی برای حذف این ویدئو، آنرا می توان در اینترنت یافت. در اینجا برگردان صحبت هایش را منعکس می کنیم:

   ("صبح بخیر.

   برای تغییر کد انسان، چه چیزی را باید تغییر داد؟ کد لباس، کد غذا، کد مخفی، کد تلفن، کد نرم افزار... کد اجتماعی؟ یا که کد رفتار در قبال دیگران، کد آداب و معاشرت، قوانین راهنمائی و رانندگی؟ این کدها به مجموعه ای از قوانین اشاره دارند.

   آیا می باید همه قوانین حاکم بر گذران زندگی روزمره ما را تغییر دهیم؟ شاید. اما چیزهای زیاد وجود دارند که میتوان تغییر داد. آیا باید کد ژنتیکی انسان را تغییر دهیم؟ شاید برای اطمینان از اینکه ما به عنوان یک انسان بهتر و اینکه میتوانیم مسئولیت پذیرتر، کمی دلسوزتر و کمی همدل تر باشیم، به این کار نیاز است؟

   شاید لازم هست که همه این قضایا را عمیقاً لمس کنیم. و یا شاید نباید بدان دست زد؟ چه چیزی باید متعلق به خود انسان باقی بماند؟ وقتی به تاریخ بشریت نگاه می کنیم، متوجه میشویم که بشریت به همه چیز دست زده است. از جمله خود او، و تاریخ بشریت در انعکاس زبانی موجود زنده، تبدیل انسان به یک شئی، به یک موجود تصنعی، همه اینها به تدریج صورت گرفته است. ما با قطعات مصنوعی تکمیل می شویم. و سپس این قطعات جایگزین به درون ما می آیند و بتدریج بخشی از وجود ما میشود بدون اینکه بدان آگاه باشیم. حتی کد ژنتیکی ما به تدریج شناخته میشود. و این البته بسیار خوب است. ما به طور فزاینده ای قادر به مقابله با کاستی های آن هستیم. و باید هم چنین باشد. ما حال قادریم واکسن هائی ایجاد کنیم که از این کد محافظت کند. آن را بهبود بخشد و از آن در برابر انواع ویروس ها دفاع کند. و این خوب است.

   حال، در درازمدت این چیست؟ یکی که به طور مصنوعی از یک کد ساخته میشود و بقیه چیزایی که زندگی او را تشکیل می دهد. موجوداتی مصنوعی؟ آیا روزی سدی وجود خواهد داشت که ما برای محافظت از ملزومات اولیه زندگی در برابر تمامی کدهای تصنعی مقاومت کند؟ یا که این امر زمانی طولانی تر روی خواهد داد؟

   این خوب است که با تسلط بر کارکرد کدها بر روی اشیاء مانند دیگران که خود را جاودانه می دانند چون بطور مصنوعی ساخته شده اند، صحبت کنید. زیرا حقیقت این است که چنین چیزی وجود دارد. شاید شما می خواهید درباره کدها در وجه موزائیکی آن صحبت کنید. آیا باید بطور مثال کد آداب و رفتار را تغییر دهیم؟ این کار، بطور روزمره انجام میشود. و آنچه ما باید تغییر دهیم، کد تغذیه ما هست. ما باید چنین کاری را پیش ببریم. ما باید بشیوه ای متفاوت غذا بخوریم. ما باید غذای سالمتری بخوریم. آیا برای همدلی، نرمش، تحمل بیشتر، احترام بیشتر، خیرخواهی، نوع دوستی بیشتر، باید کدهای رفتاری خود با دیگران را تغییر دهیم؟ بله. و کد اجتماعی باید از کد خودخواهی و حرص به کد نوع دوستی و احترام بدل شود.

   چگونه باید این کار را انجام دهیم؟ آیا این تغییر ناگهانی خواهد بود؟ آیا این تغییر داوطلبانه باید پیش رود؟ آیا این تغییر تدریجی است؟ ما از کد خودخواهی و حرص به کد نوع دوستی و همدلی می رویم. بدون شک بعداز یک شوک چنین چیزی بروز خواهد کرد. این به ما بستگی دارد که این کار را درست به همین دلیل شروع کنیم تا متوجه شویم که در بحران کنونی، همه کدها زیر سوال می روند. همه قوانینی که سالها وجود داشته اند زیر سوال می روند و به ویژه قانونی که ماهیت آنچه را که می بینیم، و آنچه را که بدان فکر می کنیم، تعیین می کند. ما اکنون در کوتاه مدت فکر می کنیم. هر کدام برای خود. شما باید در درازمدت برای دیگران فکر کنید. و در دراز مدت برای نسل های آینده.

   کد واقعی باید آن چیزی باشد که زندگی را برای نسل های آتی بهتر می سازد. این کلید سرنوشت ماست. اگر وسائل زندگی را در اختیار نسل های آینده قرار ندهیم، خودمان زنده نخواهیم ماند. زندگی ما به گذشته بستگی ندارد، بلکه به آینده وابسته است. زندگی ما نه تنها برای والدینمان، بلکه برای فرزندانمان خواهد بود. اگر ما شرائطی را برای زندگی شایسته برای کودکان فراهم نکنیم، خود زنده نخواهیم ماند.

   به همین دلیل هست که من خواهان ساختن یک جامعه مثبت از درون وضعیت کنونی هستم. یک جامعه اقتصادی سالم. به این معنا که آن اقتصادی است که قوانینش را همه قبول می کنند؛ فقط بخش هائی که برای زندگی مفید هستند و نه بخش هائی که زندگی را مسموم می سازند.

  استفاده از قند را ممنوع کید، اجازه استفاده از تنباکو ندهید، الکل، روغن باید ممنوع باشند. اجازه ندهید هر آن چیزی که از این فعالیت ها ناشی میشود و بخش مهمی از رژیم غذائی کنونی هستند، جاری باشند. بخش کوچکی از کشاورزی، بخش بزرگی از صنعت حمل و نقل ( اعم از خودرو، هواپیما، راه آهن) همه اینها باید حذف شوند. بخش بزرگی از صنایع مکانیکی، صنایع شیمیائی، صنایع نساجی باید کنار رفته تا بتوانیم زندگی اقتصادی درست را توسعه دهیم. یعنی بخش های بهداشت، غذای سالم، آموزش، فرهنگ، جنبه های دیجیتالی، امنیت، دموکراسی، مسکن پایدار و انرژی پایدار.

  اگر همه کارهای لازم در این زمینه را انجام دهیم، یک کد زندگی سالم در اطراف اقتصاد زندگی در خدمت نسل های آینده بازآفرینی میگردند. و در ایجاد شرائطی برای جهان کنونی موفق میشویم. جهانی که من آرزومند آنم.

   بهترین ها را برایتان آرزومندم.

   ژاک اتالی، 19 ژوئیه 2021)

   کلمه کلیدی ژاک اتالی در این نوار ویدئوئی « کد » میباشد. او در مورد کدهای مختلف، رایانه، تلفن، ژنتیک، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی، غذا و غیره صحبت می کند. در مفهوم وسیع، کد مجموعه ای از قوانین است که اتالی به طور منطفی آنرا اینگونه تعریف می کند: آنها قوانین حاکم بر جهان هستند. و فلسفه وجودی اش را از بدیهیات شروع می کند: چیزای ناقص و حتی وحشتناکی در جهان کنونی وجود دارند. این نواقص نتیجه نقص جدی کدام کد در انسان است؟ و تز خود را آنگاه اعلام می کند: ما می توانیم، جهان را با تصحیح کدهای همه سیستم های وجودی وی کامل کنیم.

   اتالی با استفاده از روش سوالات منطقی می پرسد: آیا تغییر کد ژنتیکی انسان ضروری است؟ اگرچه از پاسخ صریح و قابل فهم اجتناب می کند، اما بطور قطع از ایده تغییر ژنتیکی انسان حمایت می کند. اتالی می گوید: انسان در حال تکامل است، اما این تکامل در مسیر اشتباه پیش میرود. تکامل انسان باید تحت کنترل گرفته شود و کدها باید به ابزار کنترل شونده تکاملی بدل شوند.

   اتالی اعلام می کند که در طول تاریخ، انسان بطور فزاینده ای به موجودی تصنعی، به "شئی" بدل شده. اتالی ازروح نوشته کلاووس شوآب - « انقلاب صنعتی چهارم » در وجه ترکیب انسان و رایانه، ظهور دنیای سیبرنتیک و بیوروبوت – استقبال می کند. او رد نمی کند که نتیجه "روند عینی" ممکن هست که یک جایگزین صددرصدی باشد. دنیا بدون انسان هم می گذرد. کدها باید فرد را کشته و با استفاده از ارگانهای جایگزین و مصنوعی و شئی به جای شخص قرار گیرند. اما باید این جایگزین ها درست باشند و با کدهایی صحیح تضمین شوند.

   استدلالات اتالی مرا به یاد رمان تخیلی آلدوس هاکسلی (دنیای شگفت انگیز نو) می اندازد. ساکنان آن جهان محصول یک نوار نقاله بودند. تولید با لقاح داخل یک محفظه همچون یک تخمک انجام میشد که در یک محفظه شیشه ای قرار داده میشد. محفظه ها متفاوت بودند و محصول نهائی که از خط مونتاژ خارج میشد ویژگی های متفاوتی داشتند. تفاوت ها در مرحله شروع جنین در محفظه ها برنامه ریزی میشد. صاحبان « دنیای شگفت انگیز نو » از چندین کد ژنتیکی استفاده می کردند که به کمک آنها می توان نخبگان – کاست آلفا – طبقه متوسط – بتا و گاما – و طبقه پائین یعنی دلتا را تولید کرد. اپسلون ها فقط ظاهری شبیه به انسانها داشتند.

   اتالی از پاسخ به این سوال که: چه کسی "کدهای صحیح" را توسعه داده و آنها را در زندگی پیاده خواهد کرد، اجتناب می کند. با این حال، پاسخ ها را کلاووس شوآب میدهد که بطور مفصل در مورد بازسازی شخص با روحیه فراانسانی صحبت می کند. او صاحبان بزرگترین شرکتهای درگیر چنین تغییراتی را نام می برد و آنها عمدتاً روبوت های زنده مانند کاست های پائینی: دلتا و اپسلون مورد نظر هاکسلی را آماده می کنند که برای کثیف ترین مشاغل در نظر گرفته شده اند.

   اتالی در مورد کدهای دیگر نیز چیزهائی می گوید. مثلاً درباره کد احترام به دیگران. اتالی یک روانشناس هست. او بیشتر در مورد خوبی، عدالت، نوع دوستی، خیرخواهی و مراقبت از نسل های آتی صحبت می کند تا اعتماد به نفس لازم را فراهم آورد. همچنین اتالی به "کد اجتماعی" اشاره می کند که در پشت آن مدل "سرمایه داری فراگیر" مورد نظر شوآب توصیف شده است. اتالی آن را "جامعه مثبت می نامد.

   وی از "کد اجتماعی" به موضوع "اقتصاد زندگی" می رود که مدتهاست آن را توسعه داده است. وی پیشنهاد می کند که بخشی از کشاورزی، بخش عمده ای از حمل و نقل (خودرو، هوانوردی، راه آهن)، مهندسی مکانیک، صنایع شیمیائی، نساجی به عنوان بخش های مضر حذف گردند. اتالی همچنین استخراج هیدروکربن ها، انرژیک هیدروکربوری و متالوژی آهن را مضر میداند در خود ردپای کربن را دارد. و زمینه ساز حجم زیادی از دی اکسید کربن میباشد. او هر دو دست خود را برای "کربن زدائی" رادیکال اقتصاد جهان بالا میگیرد. تا خود را از گرم شدن زیست محیطی نجات دهد. "اقتصاد زندگی" اتالی شامل بخش های بهداشت، غذا، آموزش، فرهنگ، فناوری های دیجیتالی، امنیت و انرژی "سبز" است. به طور خاص، او از توقف کامل تولید شکر و محصولاتی که در آن قند بکار رفته، حمایت می کند.

   دامنه ایده آلهای ژاک اتالی بسیار گسترده است: از موضوع تغییر ژنتیکی انسان گرفته تا قند و تغذیه مناسب. در مورد اتالی و واکسیناسیون، بیاییم بطور مشخص صحبت کنیم: به نظر وی واکسیناسیون ضروری است، باید به ویژگی "جامعه مثبت" آینده بدل شود و تا به کد ژنتیکی " صحیح " انسان برسیم.

   در ویدئو ژاک اتالی نیز چنین سوالاتی مطرح می کند: آیا گذار جامعه به وضعیت جدید میباید تدریجی یا سریع و ناگهانی رخ دهد؟ آیا چنین انتقالی داوطلبانه است یا غیر ارادی؟

   با طفره رفتن از پاسخ مستقیم، اتالی خاطر نشان می سازد که شاید این گذار در ماهیت خود مثل یک شوک باشد. ایجاد "جامعه مثبت" با کمک زور و اجبار توسط او و همفکرانش به عنوان یکی از سناریوهای کلیدی تلقی می شود. و در اینجا شباهت قابل توجهی با ایده های "شوک درمانی" توسط میلتون فریدمن وجود دارد، که طبق دستورالعمل های آن، شوک درمانی در شیلی انجام شد که در سال 1973 با ترور آلنده کلید خورد و با کشته شدن هزاران نفر در شیلی ادامه یافت.

   نظرات زیادی درباره "ایده های" ماه ژوئیه ژاک اتالی در اینترنت وجود دارد. بیشتر آنها عبارتند از: "هذیان های یک دیوانه"، "اتالی دیوانه شده است"، "دیوانگی فکری"، "آدم خواری پوشیده از کلمات هوشمندانه و زیبا"، "فاشیسم در یک پوشش روشنفکرانه". هر یک از این ویژگی ها کاملاً دقیق هستند.

   حتی گوگل از افشای صریح برنامه های جهانی در پشت صحنه، هراس دارد و با سخنرانی "روشنفکر" فرانسوی فیلم را مسدود کرد. با این حال، او چهل سال پیش این ایده ها را مطرح کرده بود و از نیاز به "دیکتاتوری بهداشتی" صحبت به میان آورده بود. امروزه ما این دیکتاتوری را در قالب تجاوز مستقیم به آزادی های بشر و قوانین دولتی مشاهده می کنیم.

   آخرین "کشف" اتالی را باید با دقت بسیار در نظر گرفت. "مالکین" جهان در حال آماده سازی خود برای یک پرش قاطع جهت به دست گرفتن قدرت در کلیت جهان هستند.

    منبع مقاله:

 

https://www.fondsk.ru/news/2021/08/21/otkrovenia-zhaka-attali-chelovek-stanet-artefaktom-i-obektom-54285.html

 

 



۲۴/۰۳/۱۴۰۰

یادداشت های "آمیرزا تقی خان جنگلی" - مرگ هیچ کودکی عادی نیست!

 


   اگرچه در آن دورانی که من کودکی هایم را میگذراندم، مرگ کودکان عادی شده بود. بسیاری از خانواده ها خصوصاً در میان آنانی که فقر مزمنی گریبانگیرشان بود، مرگ کودکان بمثابه مشیتی الهی تعبیر میشد. برای خانواده ما که تولد دوازده کودک را شاهد بود، این کابوس بالای سری همه ما پرسه میزد و ماتم و مرگ ناخواسته کودکان تلخ و ناگوار بر خانواده سایه انداخته بود آنگونه که شش نفرشان نتوانستند سرپیچ تند نوزادی و کودکی را پشت سر بگذارند.

   از میان آنها که صحنه زندگی خانواده ما را ترک کرده بودند، من شاهد سه موردش بودم. در دو مورد نگاه به گهواره خالی، چشمانم را پر اشک می کرد. هر دوی آنها نام "جمال" بر خود داشتند. یکی، تا هشت ماهگی و آن دیگری در دو ماهگی صحنه را ترک کردند. با "جمال" هشت ماهه بشدت اخت شده بودم. او بعداز من بدنیا آمده بود. پای گهواره اش نشستن و تکان دادن آن دلپذیرترین کار زندگی من بود. تازه سه سالم تمام شده بودکه ناگهان متوجه این واقعه بزرگ طبیعی شده بودم، از شکم مادرم بچه ای بیرون آمد؛ شور زایدالوصفی در خود حس می کردم.

   مادرم بچه را محکم توی گهواره می بست. نوزاد با گرداندن سر خود نسبت به حضور تک تک اعضاء خانواده واکنش نشان میداد. هنوز دو ماهش نشده بود که دیگر صدا، حرکات و واکنش های مرا می شناخت و با لبخند رویش را به هر طرفی که من حضور داشتم میکشاند. گاهی لبهای و گردنش را پاک میکردم که از ریزش آب دهانش و حرکت آن به سوی گردنش کثیف میشد. عطر دلپذیر کودکانه اش در حاشیه گلو و گردن، که بوی ترشک میداد، مرا به بوسیدنهای بی پایان ترغیب می کرد. "جمال" با خنده هایش پاسخگو بود. اگر بالای سرش بودم با چرخاندن سر و چشمانش به من نگاه می کرد. من هم با چرخاندن سرم و حرکت به اینطرف و آنطرف گهواره، او را به جستجوی بیشتر می کشاندم.

   وقتی برادر بزرگم از مدرسه می آمد، جمال سر میکشید و حتی اگر خواب هم بود بیدار میشد! برادرم بی هیچ مکثی کتابهایش را به سویی پرت می کرد و در اولین فرصت دستانش را از لای قنداق توی گهواره بیرون می کشید. بوئیدن کف دستش و بوسیدنش را خیلی دوست داشت. با دستش به صورتم چنگ می انداخت و من و اون با فاصله سنی سه ساله رشته هائی از پیوند عاطفی بین خودمان را می بافتیم.

   وقتی برادران دیگرم به طرف مدرسه حرکت می کردند، من با جمال تنها می شدم. عباس برادرم که دو سالی از من بزرگتر بود هنوز به مدرسه نمی رفت اما، از همان اولین ساعات گذرانش به کوچه و حیاط خانه منتهی میشد. من برای او همانی بودم که جمال برای من. اما، حال دیگر من وقتم را کمتر با او میگذراندم.

   ناگهان چند روزی جمال بی حال شده بود. شیر یا آب قندی که مادرم به او میداد، بالا می آورد. بعداز کمی گریه و بی تابی، مادرم او را از گهواره بیرون می کشید و در لای قنداق سبکی می پیچید و یا در بغل و یا روی پای خود با تکان ملایم او را به خواب می کشاند.

   به من دستور اکید دادند که مزاحم خوابش نشوم. مادرم میگفت: اگه بیدار بشه دیگه نمی تونه بخوابه و اگه نخوابه دیگه حالش خوب نمیشه.

   من در تمام آن دقایق در کنارش دراز می کشیدم، در انتظار بیدارشدنش آرام آرام خودم به خواب می رفتم. آنگاه ناگهان با صدای جیغ و گریه بچه از خواب بیدار می شدم.

   سرخک، آبله یا این و آن مریضی انگار بالای سر این کودک در پرسه بودند. بدنش داغ داغ بود و مادر و گاه که پدرم در خانه بود، با دستمالی خنک سر و صورتش را خنک می کردند. لحظاتی ناب برای من که بوسه ای به صورتش و لبهایش و چشمانش بنشانم و او، با خنده ای بی رمق پاسخ میداد.

   چند روز بعد، مادرم روی گهواره را با چادری پوشاند و ... بچه دیگر در تشکچه اش نبود. او به فرشته ای کوچک که در کتاب نقاشی برادرانم دیده بودم، بدل شده بود. لخت، با بدنی گوشت آلود و بدون شباهت به چهره های ملکوتی آن کودکان. گریه برادر بزرگم و مادرم بی پایان بود و اما، ثمره آن محبت بیشتر به من.

   برای ساکت کردن برادر بزرگ، جای مرا که در کنار پدرم جایی ابدی و غیرقابل تعویض بود، به رختخواب برادرم منتقل کردند. برادرم انگار میخواست با دستان بزرگ و جوانش مرا از هرگونه احتمال خطر حفظ کند، تمام شب در هر تکان من بیدار میشد و مرا می بوسید و من دیگر عادت کردم که بدون حضور او به خواب نروم و تنها دو دقیقه کافی بود تا وقتی صورتم را دست میکشید و موههایم را مرتب می کرد، به خواب بروم.

   رفتن "جمال" دوم زمانی رخ داد که من بچه ای هشت ساله بودم.

   اینبار در خانه مادربزرگ. مثل همیشه حد فاصل جابجائی برای خانه ای دیگر و مستاجری جدید، موقتاً در خانه مادربزرگ زندگی می کردیم. خانه مادربزرگ بغیر از شلوغی دلنشین، مدیریت سلطنت خانم مادرخوانده مادرم را هم بمثابه حجم خانه در خود داشت. با دستورات او "سادات" عمه من که کارهای خانه را انجام میداد و ضمناً حفاظت و نگهداری او نیز به وظایف گسترده مادربزرگ افزوده شده بود، خانه را بدون هرگونه نقصی جمع و جور میکرد.

   در همین خانه بود که "جمال" دوم به صحنه زندگی وارد شده بود. من خودم نیز نام بچه دیگری را یدک می کشیدم که در فاصله کوتاه چند روزه ای بعد از زایمان فوت کرده بود. زندگی در خانواده ما داستان غریب و فاقد نظم خاص بود. من که در ششمین ماه حاملگی مادرم بدنیا آمده بودم، تنها با کمک و مدیریت مطلق مادربزرگ توانسته بودم جانی بگیرم و به رشته های پنهان زندگی بند شوم؛ حال با کودک دیگری مواجه شده بودم که نام جمال قبلی را بر او نهاده بودند. (انگار پدر و مادر من یک جدول نام گذاری بدست شان رسیده بود که میباید خانه هایش و نام هایش را پر کنند!) 

   "جمال" دوم در دو ماهه کوتاه زندگی خود هیچگاه قادر به شناسائی اطرافیان نشد. نشستن پای گهواره اش و تکان دادن آن با انگشت شست پا – طوری که از مادرم یاد گرفته بودم و می دیدم چطور در حین پاک کردن برنج، تمیز کردن سبزی، پختن غذا روی چراغ سه فتیله ای و ... همزمان گهواره را هم تکان می داد؛ من هم در حین نوشتن مشق هایم گهواره را تکان می دادم.

   بوسیدن، لمس کف دستان جمال، نوازش سرش و کنار زدن موههای نرم و کودکانه اش و ... هیچ واکنش خاصی بر نمی انگیخت. من که در فاصله تولد او فوت "جمال" قبلی توانسته بودم با کودکی های خواهرم جای خالی بچه قبلی را پر کنم، حال نگهداری و بودن در کنار جمال جدید، برایم بیشتر یک وظیفه قلمداد میشد تا پیوندهای عاطفی با کودکی هایش.

   چند روزی بود که بچه درون گهواره ناآرامی می کرد. دانه های سرخک تمام چهره اش را گرفته بود. به دستور مادربزرگ بچه را از گهواره به تشکچه ای منتقل کرده بودند. روی بدن لخت اش ملحفه ای می انداختند و مادرم با دستمالی تر بدن تب کرده اش را آرام می کرد. بچه حتی گریه هم نمی کرد و این عمق تراژیک صحنه را آنچنان غلیظ میکرد که مادر بدون اینکه اختیار چشمانش را داشته باشد اشک می ریخت. اشکهای من در حالی که هیچ تصوری از موضوعیت آن نداشتم و تنها تحت تأثیر اشک های مادرم شکل میگرفت، روی صورتم حرکت می کرد و روی دفتر مشقم می ریخت.

   ناگهان مادر بزرگ مرا صدا زد و گفت: این دو قران رو بگیر و بدو برو پیش احمدآقا بقال و دو تا قرص افتالیدون بگیر و بیار. اگه نداشت برو سر میدان و از مغازه حاج اسماعیل بگیر.

   همینطور که بطرف در حیاط خانه می رفتم، ناگهان صدای جیغ مادرم رو شنیدم. مادربزرگ به تندی رو به من کرده و گفت: بدو دیگه، چرا این پا و آن پا می کنی؟ من در را پشت سر خودم بستم. اما در ناخودآگاهم احساس کردم بچه مرده. با اینهمه همانطور که اشکهایم سرازیر بودند، به طرف مغازه احمدآقا رفتم. احمدآقا که چشمان اشکبار مرا دید گفت: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ کسی تو رو اذیت کرده؟ گفتم: نه احمدآقا، مادربزرگم منو فرستاده که از شما افتالیدون بگیرم برای برادرم که مریض هست.

   احمدآقا انگار متوجه شد و گفت: من اُفتالیدون نمی فروشم که. اما خب، بیا من چند تا توی کمد برای خودم دارم. دو تا قرص به دست من داد که هیچ شباهتی به رنگ فیروزه ای اُفتالیدون نداشت. بعدش یه آب نبات چوبی هم به من داد و گفت: این هم مال خودت، بعداً از پدرت پولش رو میگیرم. دیگه گریه نکن. زود برو خونه.

   نمیدانم چقدر طول کشید. اما وقتی رسیدم به خونه، از "جمال" روی تشکچه خبری نبود. از پدر هم. مادرم در گوشه ای نشسته بود و با پاهای دراز شده صورتی رنگ باخته و بی حال؛ انگار چشمه اشکهایش خشک شده باشد.

   مادربزرگ روی تشکچه شال خوش رنگی انداخته بود. بالای بالش کنار تشکچه، یک کاسه آب و کاسه ای برنج گذاشته بودند. من قرص ها رو به مادر بزرگ دادم و مادر بزرگ در حالیکه منو می بوسید و با دستمالش صورتم را پاک می کرد گفت: برو حالا به مشق هایت برس. غصه نخور. جمال الان بین فرشتگان آسمان داره می خنده و به تو نگاه می کنه!

   عکسی از من و "عزیز" مادرم، سال 1353

 


۱۸/۰۳/۱۴۰۰

از یادداشت های "آمیرزا تقی خان جنگلی" یادهایی از دوران کودکی و نوجوانی!

 



   چهارده سالم بود و کلاس هشتم با دو تا امتحان تجدیدی در شهریور ماه، مردود شده بودم. روزی که جواب امتحانات رو گرفتم، شوکه شده بودم و ناراحتی و غم ناشی از احساس تحقیر از رد شدن، امانم رو بریده بود. شب، علیرغم کمبود وسائل خواب، از مادرم خواستم تا یک پتو به من بدهد و با همان روی حصیر ایوان کوچک اتاق مستأجری سعی کردم بخوابم. فکر اینکه چطور در هفته بعد برای ثبت نام مجدد به دبیرستان بروم و چطور در چشم دوستانم تحقیر خواهم شد، خواب از چشمان ربوده و جایش را با اشک پر کرده بود. ریزش اشک ها، چانه هایم را سبک کرد و هق هق فروخفته ای جایش را پر کرد.

   در میان هق هق آرام، ناگهان سوال و جواب پدر و مادرم را شنیدم.

   پدرم: - این چرا داره گریه می کنه؟ چی شده؟

   مادرم: - ولش کن، مثل اینکه رد شده. امروز قرار بود بره مدرسه جواب امتحاناتش رو بگیره.

   پدرم: - حتماً میدونی رد شده؟

   مادرم: - به من که چیزی نگفته. به برادرهاش هم چیزی نگفته. عباس فهمید و بهش گفت: یه سال ردی که زیاد مسئله ای نیست و اونم قهر کرده و رفته بیرون گرفته خوابیده.

   پدرم: - کلاس چند هست؟

   مادرم: - کلاس هشت.

   پدرم: - آووو... من که هنوز فکر می کردم کلاس دوم یا سوم هست. قد و قواره اش رو که نگاه کنی، هیچ کس نمی تونه بفهمه کلاس هشته. تازه، اینجوری میتونه امسال شاگرد اول هم بشه.

   ... از زمانی که پدرم بازنشسته شده بود، کار ثبت نام مدرسه من رو سپرده بود به برادر بزرگم و در سالهای دبیرستان خودم برای ثبت نام می رفتم.

   روز بعد، وقتی به آقای زندی ناظم مدرسه مراجعه کردم، نگاهی به لیست کلاس نهم انداخت و گفت: تو چرا اسمت اینجا نیست؟ گفتم: آقا با اجازه، من بخاطر تجدیدی هایم رد شدم... نگاه دلسوزانه اش انگار کلید چشمم بود و باز اشکهایم را از چشمانم سرازیر کرد.

   آقای زندی با ناراحتی و نگرانی از جایش بلند شد و به طرف من آمد و در حالی که سرم را نوازش می کرد گفت: اینقدر که شیطان هستی! چند بار بهت گفتم دست از شیطنت بردار و به درس و مشقت برس. از صبح تا غروب یا در حال فوتبال هستی و یا زیر میز در حال خواندن کتابهای داستان و پلیسی و این مزخرفات. بعدش با خنده گفت: امسال تو رو میذارم تو کلاسی که همه تازه وارد هستند و اگه شاگرد اول نشی، یک کتک حسابی خودم بهت میزنم. حالا بیا بریم پیش آقای حکمت جو – مدیر مدرسه – تا ازش اجازه بگیرم و تو رو تو کلاس خوبی بذارم.

   آقای حکمت جو وقتی اسمم رو شنید از جایش بلند شد و گفت: پسر جان ناراحت نباش. به پدر و مادرت هم چیزی نگو. من با معلم ها صحبت می کنم که مبادا چیزی تو کلاس بهت بگن... اشک هایم بدون هیچ مانعی سرازیر بودند و فین فین دماغم با هربار بالاکشیدن دهانم را به هق هق جدیدی میکشاند.

   آقای حکمت جو مدیر مدرسه که بشدت ناراحت بنظر میرسید از پشت میزش بلند شد و بطرفم آمد و در حالیکه سرم را می بوسید گفت: تو از شاگردهای خوب مدرسه ما هستی. عکس تو رو نمیذارم از روزنامه دیواری مدرسه بردارند.

   وقتی از مدرسه بیرون آمدم حس عجیبی داشتم. انگار تمام ناراحتی های ناشی از تجدید، ردی و مجدداً نشستن در کلاس هشتم از تمام وجودم دور شده باشد. رهائی از تمامی غصه هایم را از صمیم قلب مدیون پدرم، ناظم مدرسه و مدیر بودم. آنها بهترین استادان زندگی من بودند بی هیچ ادعائی و تنها با قلب های پر مهرشان.


۰۷/۰۳/۱۴۰۰

مارلن براندو و جایزه اسکار در سال 1973

 


   چهل و هشت سال پیش، خانوم ساشین لیتل فیتر " Littlefeather " بجای مارلن براندو روی سن جایزه اسکار رفته و عدم قبول جایزه توسط مارلن براندو را در متنی کوتاه به گوش جهانیان رساند. در آن زمان متن اولیه و طولانی تر نوشته مارلن براندو بخاطر ذیق وقت خوانده نشد. این متن تنها پس از چهل و پنج سال یعنی در سال 2018 توسط ساشین در یک برنامه رادیوئی خوانده شد. متن زیر برگردان آن نوشته هست:

   دویست سال هست ما به سرخ پوستان که برای سرزمین، زندگی، خانواده و حق آزادی خود می جنگند، گفته ایم: " دوستان عزیز، اسلحه خود را زمین بگذارید تا با هم مذاکره کنیم. ما تنها زمانی با شما درباره صلح صحبت کرده و به توافق مشترک می رسیم که اسلحه تان را کنار بگذارید."

   وقتی آنها سلاح های خود را کنار گذاشتند، ما آنها را به قتل رساندیم. ما به آنها دروغ گفته بودیم. ما آنها را از سرزمین هایشان بیرون رانده ایم. ما در حالی که با آنها در توافق نامه های جعلی که آنها را معاهدات متقابل نام نهاده بودیم، هیچگاه مفاد آنرا رعایت نکردیم. آنها را گرسنه نگهداشتیم. ما آنها را به گدایانی در قاره بدل کردیم. آنقدر که زندگی بیادمان می آورد، اینگونه با آنها رفتار کرده ایم. با هر تفسیری از تاریخ، هرچند پیچیده، ما درستکار نبوده ایم. ما برحق نبوده ایم خصوصاً در رفتاری که با آنها نشان دادیم. برای آنها، ما مجبور نیستیم دردشان را تسکینی باشیم. و مجبور نبوده ایم توافقات با آنها را رعایت کنیم زیرا قدرت این حق را به ما داده که به دیگران حمله کنیم، اموال شان را بگیریم، جانشان را بگیریم. وقتی آنها سعی می کنند از سرزمین، از آزادی خود دفاع کنند خود به جنایت دست می زنیم و آنها را جنایتکار می نامیم.

   اما یک نکته در هستی وجود دارد که محدود به چنین انحرافی در آن زمان نیست و آن، حکم عظیم تاریخ است. و تاریخ قطعاَ درباره ما قضاوت خواهد کرد. آیا ما به این امر اهمیت می دهیم؟ این رفتار نشانه یک شیزوفرنی اخلاقی است که به ما اجازه می دهد در سرودهای ملی خود فریاد زنیم تا همه جهانیان گوش بسپارن که ما در هر صفحه از تاریخ و زمانی که بیش از صدها سال سرخ پوستان آمریکا را به گرسنگی، تشنگی و مرگ تحقیر آمیز محکوم کرده ایم، آیا صدای مخالفت آنان بگوش نخواهد رسید؟

   به نظر میرسد که اصل احترام و عشق به همسایگان ما در این کشور ناکارآمد شده است. همه آنچه را که ما انجام داده ایم، همه آنچه را که ما با اعمال قدرت توانسته ایم به دست بیاوریم، صرفاً نابودی امیدهای کشور و ساکنان تازه متولد شده در این دنیا و همچنین دوستان و فرزندان ما بوده اند. ما ثابت کرده ایم انسانهائی نبودیم که به توافقات خود عمل کنیم.

   شاید شما در این لحظه با خود بگوئید همه اینها به جهنم، چه ربطی به جوایز اسکار دارد؟ چرا این زن اینجا ایستاده و برنامه جشن ما را خراب می کند؟ با اموری که به ما مربوط نیست و برایمان اهمیتی ندارد و اینگونه به ارزش های ما حمله می کند؟ همه اینها اتلاف وقت و پول خود و آوردن کسی برای حمله به ما هست.

   من فکر می کنم پاسخ همه این سوالات ناگفته در این هست که آکادمی فیلم به اندازه همه مسئول تحقیر سرخ پوستان و تمسخر شخصیت آنها بوده؛ این آکادمی آنها را وحشی، دشمن و نیروی شیطانی توصیف کرده است. به اندازه کافی دشوار هست کودکانی در این دنیا بخواهند بزرگ شوند با چنین تحقیری. هنگامی که کودکان سرخ پوست به تلوزیون نگاه می کنند و فیلم می بینند، وقتی می بینند که چگونه نژادشان در فیلم به تصویر کشیده می شود، ذهن آنها بگونه ای آسیب می بیند که ما دیگر هیچگاه قادر به شناسائی آنان نخواهیم بود.

   اخیراً اقداماتی محدود و مختصر برای اصلاح این وضعیت انجام شده است؛ اما همه آنها بسیار ناپایدار و بشدت اندک بوده اند. بنابر این، من بعنوان عضوی از این حرفه و این مجموعه آکادمی فیلم احساس می کنم قادر نیستم بعنوان یک شهروند ایالات متحده این جایزه را قبول کنم. من فکر می کنم جوایز در این کشور تا زمانی که شرائط سرخ پوستان بطور بنیادی تغییر نماید، فاقد هرگونه ارزش خواهد بود. اگر ما در حفظ آنان نقش نداریم، لااقل در نقش جلاد آنها بازی نکنیم.

   من میتوانستم اینجا و در برابر شما بوده باشم و با شما این مطالب را در میان بگذارم، اما احساس کردم بهتر است برای کمک و مرهمی بر این زخم از راه دیگری استفاده کنم. اینگونه شاید بتوان نقش مناسب تری ایفا کرد برای صلحی که بمثابه شرف هر کدام از ما باشد تا اینگونه رودخانه ها جاری شوند و سرسبزی جهان را فراگیرد.

   امیدوارم کسانی که این جملات را گوش می دهند آنرا تجاوزی بی ادبانه در نظر نگیرند. بلکه به عنوان تلاشی بفهمند جدی که امری بسیار مهم را در مرکز توجه قرار داده است. آیا این کشور حق دارد مدعی شود که حقوق همه مردم برای زندگی آزاد و مستقل را رعایت می کند و از حق آنها بر سرزمین هائی که زندگی آنان در آن جاری بوده، حمایت کرده است؟

   از لطف و توجه و احترام شما به خانم ساشین لیتل فیتر تشکر می کنم. ممنون و شب شما بخیر.

   مارلن براندو



۰۳/۰۳/۱۴۰۰

از حکایات من و گربه هایم - « بتی »



   گربه‌های زیادی در زندگی من بوده‌اند؛ چه در ایران که بهرحال امکانات کمتری داشتم برای نگهداری از آنها؛ چه در بیرون از ایران و در کشورهای مختلف. رفتار بعضی از آنان آنچنان منحصربفرد و تأثیرگذار بود که بقول یکی از متخصصان مغز و رابطه زبان با آن: گربه ها در برابر تو ساعتها می نشینند و به تو خیره میشوند و یا به جائی و چیزی. در چنان وضعی، تو انگار با خود بودا طرف هستی نه حتی مریدی که در حال مدیتیشن هست! آیا میتوان گفت که گربه فکر نمی کند!؟

   توی ساختمان مهمانسرای ما در چابهار، وضعیت بگونه ای بود که برخی بچه موشها از ریزترین سوراخ های گوشه و کنار سیستم عایق بندی شده ساختمان پیش ساخته بسیار خوب و پیشرفته وارد می شدند و بعداز یکی دو روز آنقدر بزرگ می شدند که دیگر قادر به عبور از همان سوراخ ها نبودند!

   قرار شد برای ترساندن آنها و بطور کلی جلوگیری از آمدن آنها به درون مهمانسرا، گربه ای آورده و او را بزرگ کرده و برای چنین کار مهمی تربیت کنیم! غافل از اینکه نمیتوان گربه را برای وظایف معینی استخدام کرد! ما در زمان بسیار کوتاهی حتی از همان بچه گی این گربه، متوجه شدیم که با موجودی مهم و تأثیرگذار در زندگی طرف هستیم و اینکه چه زمان افتخار می دهد تا در کنارمان بنشیند و ما از وجود و حضورش لذت ببریم و فخر بفروشیم به بقیه! حتی افتخار اینکه روی پای کدامیک بنشیند و از دست چه کس یا کسانی غذا بگیرد و در اتاق کدام فرد بخوابد، خود به حدیث بی‌پایانی از شرح و توصیف و خواهش و تمنا بدل میشد!

   اولین روز ورود « بتی » به مهمانسرا نشانه تمام عیار سرکشی و مقاومت و مقابله بود. بتی، یکی از چند بچه گربه‌ای بود که در محیطی باز و در کنار چادرهای بلوچ‌های منطقه جدگال در حوالی بندر کنارک چابهار و همراه با چادرنشینان به دنیا آمده بود. در همان دوران کودکی بود که یکی از کارگران شرکت ما وقتی از جستجوی ما برای آوردن گربه‌ای با خبر شد به سرعت دست به کار شده و بعداز صحبت با صاحب گربه، یکی از فرزندان تازه بدنیا آمده‌اش را درون پاکتی گذاشته و صبح زود روز شنبه به سوی چابهار حرکت نمود.

   بچه گربه تمام راه همراه با صدای اعتراض در تلاش بود تا هرطور شده خود را نجات داده و به محیط اصلی و مأنوس کنار مادر خود برگردد. کارگر ما که همراه با کارگران دیگر پشت وانتی نشسته بود تا راه تقریباً دو ساعته را طی کرده و به شرکت بیاید در یک لحظه متوجه شد که گربه از پاکت بیرون آمده و خود را از وانت به بیرون پرت کرد!

   وانت را نگهداشتند و با کمک کارگران دیگر بالاخره گربه را گرفته و اینبار طنابی را نیز به گردنش بسته و سر دیگر طناب را محکم نگهداشتند. بجای پاکت، گربه را درون شالی گذاشته و سعی کردند راههای احتمالی فرارش را ببندند.

   سرپرست شرکت ما وقتی گربه را دید با خوشحالی تمام آنرا به مهمانسرا آورد و به آشپز ما عبدالرحمان بلوچ تأکید کرد که مبادا در را باز کند یا احیاناً پنجره‌ای را؛ همچنین یادآوری کرد که هرازگاهی به گربه غذائی بدهد.

   ظهر که به مهمانسرا آمدیم اولین موضوع برای من و ما این بود که ببینیم گربه کجاست. تمام مهمانسرا را جستجو کردیم و اثر و نشانه‌ای از وی نیافتیم و بالاخره در اتاق من و در گوشه انتهائی زیر تخت من اونو پیدا کردیم که با کمترین تلاش برای نزدیکی، با حالتی جنگجویانه صدای فیس فیس اش در میآمد. نگاه به این موجود ظریف و کوچولو با چنان ایمانی به مبارزه، تمام وجودم رو پراز شور و شادی کرده بود. (همین لحظه که پس از سه دهه و اندی دارم از آن دوران می نویسم با اطمینان خاطر میتوانم بگویم که از آن لحظه به بعد هیچ زمانی نشد که در ذهنم درگیر بتی و اموراتش نباشم. پیوندی خاص بین من و اون بسته شده بود و من احساس می کردم تمام وجودم از عشقی عظیم و نیروئی خارق‌العاده پر شده است.

   زیر تخت و روی یه تکه مقوا مقداری غذا گذاشتم با کاسه‌ای آب. ساعتی بعد وقتی برای کاری به بازار چابهار رفتم، با پرسش از دوست و آشنا بالاخره برایش شیر پیدا کرده و خودم را به سرعت به خانه رساندم تا با استفاده از عطر و طعم شیر اونو به غذاخوردن تشویق کنم. میدانستم غذاخوردن برای اون به معنی پذیرفتن محیط جدید برای زندگی است. کاسه آب را با شیر عوض کردم و بدون اینکه شب هم چراغ اتاق را روشن کنم، همانطور در اتاق را بصورت نیمه باز گذاشتم.

   تمام لحظاتی که در اتاق نشیمن و همراه سایر همکارانم بودم، حواس من پیش بتی بود. هرکدام از همکاران از تجارب خودشان در نگهداری گربه صحبت می کرد. من هیچ تجربه مستقیمی نداشتم و تمام این لحظات برای من در فواصل ضربات ثانیه‌ها پیش میرفت. هر از چندگاهی به اتاقم میرفتم و انگار که خواسته باشم اونو گول بزنم، بدون آنکه سرم را به زیر تخت ببرم خودم را به کاری مشغول می کردم و مجدداً بیرون می رفتم. دلم میخواست این حس برایش باشد که رفت و آمد من به اتاق هیچ خطری برایش ایجاد نمی کند.

   بالاخره وقت خواب رسید. مهندس ابراهیمی میگفت: نگران نباش، اون بالاخره با این محیط کنار میاد. تو هم بی هیچ نگرانی بگیر بخواب. فکر کنم تا فردا گرسنگی بهش فشار بیاره. من اما تمام شب را در فواصل ساعات خوابیدم. هی بیدار میشدم و سرم را به زیر تخت می بردم و با دو چشم براق در گوشه پائینی تخت روبرو میشدم که در کنار دیوار قرار داشت و او بی هیچ صدائی در آنجا درون خود مچاله شده بود.

   صبح یکبار دیگر به سراغ غذایش رفتم. تمام گوشتی که برایش بندبند کرده بودم، همانطور مانده و خشک شده بود. شیر و آب هم کمیت شان تغییری نکرده بود. اگرچه دیگر لازم بود همه آنها را دور بریزم و غذا و آب و شیر تازه‌ای برایش بگذارم.

   در طی روز چندباری به مهمانسرا آمده و سری به اون زدم. جایش را کمی عوض کرده بود اما کماکان زیر تخت بود. عبدالرحمان هم هیچ نشانه‌ای از حرکت اون ندیده بود. دومین روز نیز بدون کوچکترین تغییری سپری شد و من در عجب بودم از این مقاومت و اینکه چطور موجودی به این کوچکی و با دو هفته سن قادر هست اینگونه صبور و با تحمل و بجای خود مصمم باشد؟ تنها چیزی که به مخیله‌اش اصلاً نمیتوانست خطور کند این بود که با اینکار مرا بیشتر مجذوب خود کرده بود و علاقه ام برای نگهداری و رفاقت با او به قطعیت رسیده بود.

   میترسیدم او را بیرون برده و یا به کارگر مربوطه بازپس داده و به چادرنشینان بسپارم. او دیگر موجودی بود که تمام وجودم مملو از خواهش نوازش و بوسیدن و نگاه به چشمان زیبایش بود.

   به غذا دستی زده نشد اما آب و شیر کم شدند. ضمناً در چندباری که به زیر تخت نگاه کردم اونو در جاهای مختلفی از زیر تخت دیدم. انگار داشت محدوده زیر تخت را بمثابه حریم خود شناسائی می کرد. این نشانه‌های حرکت و قبول زندگی در کنار ما را به سرعت به اطلاع بقیه رفقای مهمانسرا رساندم. هرکلمه‌ای که درباره اون به زبانم می آمد، شهد دلپذیری در دل و جانم پخش میشد. دوستانم با لبخند و در جواب میگفتند: ما نمیدانستیم که مبارزه با حضور موش در مهمانسرا حالا بدل شده به ماجرای عشق و عاشقی تو! چیزی که آنها نمی دانستند این بود که این موجود کوچولوی ظریف و زنده، با توان خوددارانه خود، با چشمان زیبایش و آخرالامر با قبول حضور در اتاقم و زیر تخت‌ام، توانست در بندبند وجودم رسوخ کند و این کار انجام نمیشد مگر همین تماس از نزدیک و مستقیم بین ما.

   نیمه‌شب با صدای او که در حال زبان‌زدن به شیر بود از خواب بیدار شدم. تمام شیر را خورده بود و مقداری هم از غذائی که برایش گذاشته بودم. به سرعت کاسه شیر را پر کردم و او، اینبار بدون کمترین ترسی زیر نگاه و در فاصله کوتاهی از من شروع به خوردن شیر کرد. از مانده غذای شب هم کمی برداشته و برایش روی کاغذی تمیز و سفید ریخته و زیر تخت گذاشتم. به آرامی به غذا نزدیک شده و آنرا هم خورد. بنا به تجربه مهندس ابراهیمی سرپرست شرکت‌مان، توی طشتی ماسه ریخته بودم و آنرا هم زیر تخت گذاشتم. دیگر خیالم راحت بود و با آرامش تمام خوابیدم. صبح با صدای میومیوی " بتی " از خواب بیدار شدم و این صدا و این بیداری بهترین بخش رابطه و رفاقت من و بتی شد!

   برایش شیر آوردم و در ظرفش ریختم و وقتی به سرعت به سراغش رفت، به آرامی سرش را که به اندازه بند انگشتم بود نوازش کردم! زیر لب صدای غُرغُرش می آمد اما، از ظرف فاصله نگرفت. وقتی پس از خوردن شیر به طرف ماسه‌های توی طشت رفته و بعداز بوکشیدن درونش نشست، دیگر احساس کردم مهمترین بخش رابطه من و بتی به پایان رسیده و او پذیرفته که عضوی از جمع ما باشد و جای فعلی‌اش یعنی اتاق من را هم مناسب تشخیص داده و این، هدیه‌ای بود بی‌نظیر برای من تا به جهانی عاطفی و احساسی وارد شوم که تا هم اینک که این کلمات را می نویسم، همیشه از آن لذت برده‌ام و دوستی گربه‌ها را صریح‌ترین و مستقلانه‌ترین حالت رفاقت دیده‌ام.

   بتی همراه با حرکت پاهای کوچولو و ظریفش، با نگاه مردد و با احتیاط‌ اش، دست مرا هم گرفت و به جهان همزبانی بدون کلمات خودش برد. انگار با او به سرزمین عجایب، به دالان غریبی پاگذاشته‌ام که تنها موجودات درون همان جهان قادرند به زبانی با هم سخن بگویند که بیرون از دائره زندگی متعارف ماست!

   هفته اول زندگی من و بتی، با نوازش‌های من و قبول وی همراه شد. دو روزی نگذشت که بالاخره به بالای تخت من آمد و در کنار صورتم خودش را به من چسباند. این صحنه، این ابراز علاقه، اگرچه از کمبود وی به محبتی ناشی میشد که شاید هنوز بدان نیاز داشت؛ اما جرقه‌ای را به جانم وارد میکرد که تمام وجودم را سرشار و در عین حال تهی از هرگونه حس کدورت و نگرانی و ضعف می کرد! این موجود کوچولو چنان قدرت نفوذی داشت که به تک تک سلول‌هایم چنگ میزد و من کاملاً بی دفاع و تسلیم غرق او شده بودم.

   بالاخره تصمیم گرفتم اونو به اعضاء دیگر خانواده آشنا کنم. همانطور که توی بغلم گرفته بودم، اونو با خودم به سالن نشیمن مهمانسرا بردم. سعی کرد از دستم فرار کند و حتی تلاش کرد با چنگالش این کار را بکند اما، من هم اونو محکم نگهداشتم. بالاخره در لحظه‌ای خاص از دستم فرار کرده و به سرعت خودش را به اتاقم و به زیر تخت و امن‌ترین جائی رساند که در این یک هفته بدان عادت کرده بود. بتی، بتی، ... صدا زدن های من هم فایده‌ای نداشت. اسم بتی که به پیشنهاد یکی از دوستان بمثابه مخفف بتول بود، دیگر به ورد زبان همه اعضاء مهمانسرا بدل شد. هرکدام سعی میکرد شانس خودش را بیازماید و با مراجعه به اتاق من و سرکردن چنددقیقه‌ای به کشاندن وی به سوی خود نائل آید. بالاخره مهندس ابراهیمی توانست اونو زیر تخت گرفته و با نوازش او درست در نقاطی که میدانست برایش دلپذیر هست، او را روی پای خودش نگهدارد.

   نگاه کنجکاو و در عین حال کم و بیش آرام بتی تمام خانه را از زیبائی خود پر کرده بود. همه ما برنامه‌های مختلف کانال‌های چندگانه عربی و ایرانی و حتی اولین نشانه‌های کانال (C.N.N) رو که با کیفیتی ضعیف می گرفتیم، کنار گذاشته و به صحبت درباره گربه، بتی و گذران وی روی آوردیم.

   مجید دستور غذائی خاصی به آشپز داد و از من هم خواست (که آن زمان مسئول خرید شرکت هم بودم) گوشت و مواد خاصی را برایش بگیرم. اون هر روز کارش شده بود هم زدن ترکیب غذائی برای گربه و چرب و چیلی کردن آنها و بسته‌بندی آن برای چند روز و گذاشتن در فریزر. دیگر با نام بتی، قفسه‌ای هم در فریزر داشتیم و غذا و یا حتی مواد خامی را که برای وی می خریدم، درون آن میگذاشتیم.

   بتی، در روزهای بعد با عبدالرحمن آشپز هم کنار آمد و گاه به آشپزخانه می آمد و تمام محیط خانه‌ را به مثابه محیط زندگی خود شناسائی کرده و اثرهای خاصی از خود بر آنها باقی میگذاشت.

   اولین شبی که به جمع ما در مهمانسرا پیوست بی نظیر بود. مهندس ابراهیمی با آقای عسگری در حال بازی تخته بودند. من و سعید همکار دیگرم  شطرنج بازی می کردیم. دوری بین ما زد و رفت روی پای سعید نشست! سعید که در این مدت کمترین از دیگران به او توجه کرده بود، بشدت ذوق‌ زده شد و همه ما چنان متعجب که: چطور شد پیش من یا مجید نیامد؟ مجید گفت: اون داره یکی یکی رو به مایملک خودش بدل می کنه خلاصه گولش رو نخورین که اون با اینکارهاش بزودی ملکه این خونه و این مهمانسرا خواهد شد!

    و همه ما این ملکه را با افتخار تمام پذیرفتیم و اسم و گذرانش و خدمت به وی را بعنوان یک اصل خدشه‌ناپذیر برای خودمان قبول کردیم و به گردن گرفتیم! هرکدام از ما وقتی وارد مهمانسرا میشد اولین سوالش این بود: بتی کجاست؟ و بتی، که داشت با سرعت بزرگ میشد، با تک تک ماها بگونه‌ای سلام و احوالپرسی میکرد و خودش را به ما میمالید و ما لذت می بردیم که این افتخار را نصیب ما کرده است!

   ادامه دارد


۰۲/۰۳/۱۴۰۰

از حکایات من و گربه هایم 2 – گربه خاکستری همسایه

 


   اولین ارتباطم با گربه بعنوان موجودی غیر از ارتباطات انسانی پیرامونم، بر میگردد به سالهای کودکی و اولین روزهای رفتن به مدرسه. کلاس ما صبحی بود و من تمام بعداظهر وقت داشتم تا توانائی نقاشی خودم را بپرورانم و مشق هایم را بجای نوشتن، درون صفحات دفتر بیست برگی، نقاشی کنم!

   بعدازظهرها در ایوان پت و پهن خانه مادر بزرگ و در جائی دراز کش روی دفتر مشق و سرمشقی که معلم برایم در دفتر نوشته بود، کار می کردم و در تمام مدت سعی می کردم نه تنها حروفی را که نوشته شده به خوبی نقاشی کنم، بلکه دور صفحه را با خط کش برادرم خط کشیده بودم که فضای مشق من قشنگ تر شده و نگاه رضایت معلم را بعنوان جایزه دریافت کنم.

   بزرگترین برادرم که هفت هشت سالی از من بزرگتر بود نگاهی به مشق هایم کرده و گفت: چرا دور صفحه رو خط می کشی؟ می ترسی مشق هایت از دفتر بیرون بریزه!؟ اگرچه خودم از این کار خوشم می آمد اما، تردیدی که برادرم در ذهنم کاشت، باعث شد تا از این کار دست بردارم.

   همینطور مشغول نوشتن مشق هایم و پاک کردنهای بی پایان و تنظیم شباهت به خط معلم بودم که نگاهم با نگاه گربه همسایه گره خورد. در بالای دیوار حائل بین خانه مادربزرگ و همسایه نشسته و بر و بر به من نگاه می کرد. وقتی سرم را به طرفش برگرداندم، انگار از او دعوت کرده باشم، چند قدمی جلوتر آمد. بر بالاترین ردیف سفالها که بر حاشیه اُریب پنجاه سانتی سفال چین قرار داشت، چنان نرم و با مهارت حرکت می کرد که من علیرغم نگاهم به سوی او، انگار جادو شده باشم، قادر به تشخیص دقیق آن نبودم که بالاخره در حال حرکت هست یا آنجا ایستاده!؟

   توجه من به مشق و نگاه به سرمشق و نقاشی حروف حال با ترسی همراه شده بود که مبادا گربه به روی من بپرد. هیچ تصوری نداشتم که چه رفتاری با من خواهد کرد. اما ترسی مبهم در تمام وجودم جا خوش کرده بود.

   گربه حالا به نزدیک ترین محل بین دیوار حائل و نرده های چوبی ایوان رسیده بود. در یک لحظه که حواسم به خم حرف " جیم " مشغول شده بود، جابجائی سایه ای را دیدم. گربه از بالای دیوار به روی نرده پریده و چند قدمی نزدیک شد. وقتی سرم را بالا گرفتم، خودش را روی نرده جمع کرده و با دقت تمام به من و حرکاتم نگاه می کرد.

   در یک لحظه چنان ترسی بر من غالب شده بود که از جایم پریده و با سرعت وارد اتاق شده و مادرم را صدا کردم: عزیز، عزیز، این پیچا اومده منو بخوره...

   مادرم به طرف گربه رفت و با پیشت پیشت کردن، کاری کرد که گربه فرار کند. جرئت نمی کردم که دفترم را بیاورم. مادرم آنرا به من داده و گفت: تو هم "شال ترس محمد" بازی رو بذار کنار! گربه که تو رو نمی خوره. پیشت می کردی اون فرار می کرد.

   همه اینها کلماتی بیش نبودند! اون نگاه تیز و آن حرکات آرام، بیش از اینها برایم مخوف بود. در ذهن بچه ای که بخاطر حرکت یک زنبور دور کله اش ساعت ها توی حیاط و ایوان و اتاق نگران به این سوی و آن سوی می دوید، معلومه که گربه میتونه یک خطر بالفعل باشه!

   صبح روز بعد پدرم به برادر بزرگتر سفارش کرد که مرا با خودش به مدرسه ببرد. او هم با نارضایتی و غُر زدن هی اصرار می کرد که زودتر راه بیافتم. ناگهان متوجه شدم گربه باز روی دیوار نشسته و به من خیره شده. آرام آرام مسیر دیوار را به سوی بالای خانه و بعد دیوار حائل بین خانه مادربزرگ و خیابان، به طرف ما حرکت می کرد. دست برادرم را گرفتم و خودم را در حاشیه امن حضور او پنهان کردم. با نگاهم غیرمستقیم مواظب بودم تا گربه روی من نپرد.

   از در خانه که بیرون رفتیم، به سرعت به سمت دیگر کوچه پهن کنار خانه مادربزرگ رفتم و در حاشیه آن آرام آرام و با نگاه مستقیم به گربه از حاشیه دید او دور شدم. او هنوز آنجا ایستاده بود و به من نگاه می کرد.

   چند روزی کار من و گربه، همین نگاه و تعقیب و گریز بود. روزی که دیگر پذیرفته بودم فاصله خانه تا مدرسه را خودم تنها بروم، مسیر ایوان خانه تا جلوی در را دویدم و بعداز خروج از خانه نیز با حالت دویدن، خودم را به آخرین حاشیه خانه مادربزرگ رساندم. گربه در تمام این مدت مثل مناسکی جاافتاده، اول روی دیوار همسایه منتظر می ماند و بعد تا جلوی در از بالای دیوار حرکت کرده و مرا با چشم همراهی می کرد.

   از ترس او و احتمال آمدن روی ایوان، خودم را در کنار اتاق پدربزرگ و مادربزرگ و در کنار تختخواب بزرگی که روی ایوان بود، پنهان می کردم تا مزاحم من نشود. از اولین باری که به روی نرده ما پریده بود، دیگر به طرف ایوان نمی آمد. شاید پذیرفته بود هستند آدمهایی که ممکن هست او را با چوب بزنند.

   بیدارشدن صبحگاهی برای من آن روزها آنچنان سخت نبود حتی میتوانم بگویم که شوق خاصی هم برای رفتن به مدرسه داشتم. اگرچه هر وقت بیدار می شدم، انگار مادرم تمام شب نخوابیده باشد، بیدار بود و سفره کوچکی باز کرده و نان به همراه استکانی چای شیرین را دور سفره برای هر کدام از ما قسمت می کرد. فاصله رختخواب تا سفره به نیم متر هم نمی رسید. لباس پوشیدن و شستن صورت در ایوان کوچک حیاط پشتی، گاهی با دستان پت و پهن مادرم، به عذابی بدل میشد! او با یک تکه پارچه سوراخ گوش و دماغم را تمیز می کرد و من با داد و بیداد از این خشونت او، از دستش فرار میکردم و او هم با تمام صورت می خندید و بیشتر سر به سرم میگذاشت.

   آرام آرام داشتم با بدرقه های گربه عادت می کردم. حتی گاهی میشد دلم برای دیدنش تنگ می شد. سرتاسر دیوار حائل خانه همسایه را نگاه می کردم شاید در جائی باشد. رنگ خاکستری و کثیف بودنش (شاید بخاطر تلقین های خانواده اینطور فکر می کردم) رنگ او را با رنگ سفال ها و هوای ابری طوری گره میزد که بجز چشمانش عملاً قادر به تشخیص او از فاصله چند متری نبودم. (بیش از پنجاه سال گذشت تا فهمیدم که یکی دیگر از دلایلش کوررنگی چشمانم نسبت به ترکیبات رنگ سبز و قرمز بوده!)

   هنوز گرم خواب بودم که با سروصدا و داد و بیداد مادرم و یکی از برادران بزرگم از خواب بیدار شدم. درست در همان لحظه بیدار شدن ناگهان از کنار صورت من موجود زنده ای از جایش جهید و به سرعت از دریچه در اتاق بیرون پریده و از حیاط و دیوار خانه همسایه دور شد!

   صدای پیشت پیشت مادرم و برادرم و دویدن دنبال گربه طوری شده بود که من با چشمان خواب آلود و بدنی هنوز خواب زده نمی توانستم وضعیت را تشخیص دهم. مادرم گفت: خاک بر سرت، پیچا تو بغل تو خوابیده و تو اصلاً متوجه نشدی!؟

   معلوم شد گربه از فرصت تاریکی و باز بودن دریچه اتاق ما استفاده کرده و بدون اینکه توجه ای را جلب کند به کنار رختخوابم آمده و نزدیک صورتم خوابیده بود. اینکه چه وقت آمده و چه مدتی آنجا بود کسی نمی توانست به درستی توضیح دهد. اما به دستور مادربزرگ تمام لباسهایم را در آوردند و عوض کردند که مبادا شپش یا کک از گربه به لباس من وارد شده باشد. مادربزرگم در حالیکه ماچم می کرد گفت: ها ها ها... پیچا عاشق سفید کولی من شده! معلومه که تو رو خیلی دوست داره که همه اش چشمش دنبال توست. دیگه ازش لازم نیست بترسی. همینکه بغلت خوابیده معلومه که تو رو خیلی دوست داره. فقط نذار بیاد تو اتاق چون نمی دونیم که به کجاها میره و میاد و شاید تو بدنش شپش داشته باشه.

   پایان کابوس های من، همراه شده بود با عادت به دیدن گربه و بدرقه و پیشواز او. هنوز از پیچ کوچه مادربزرگ وارد نشده، سرم به طرف حائل دیوار بود تا اونو ببینم. خوشحال به کنار دیوار می آمدم و خودم را در سایه بانش پنهان می کردم و آرام به طرف در می رفتم. غافل از اینکه گربه با بوی من حرکتم را تشخیص می داد و درست لحظه ای که از حیاط میگذشتم، او را میدیدم که با من در حالیکه دمش را بالا گرفته به طرف حائل دیگر حیاط در حرکت هست.

   همانطور که ورود ما به خانه مادربزرگ بی هیچ مقدمه ای اتفاق افتاده بود، خروج ما از آن خانه و رفتن به خانه مستاجری نیز در یک غروب غم انگیز روی داد. با دستان کودکانه ام برای گربه دستی تکان داده و همراه پدر و مادر و یک گاری دستی که وسائل محدود ما را درونش بار زده بودند، به طرف خانه ای دیگر رفتیم که با چندین مستاجر مختلف و محدودیت های عجیب و غریبی همراه بود.

   یکی دو بار دیگر که در رفت و آمد به خانه مادربزرگ گربه را از دور دیدم. انگار فهمیده بود که دیگر در آن خانه زندگی نمی کنم. نزدیک نمی شد و از همان فاصله دور نگاهم می کرد و من برایش دستی تکان داده و خیلی سریع به امورات دیگری مشغول میشدم.

   اگرچه اسباب کشی ما رابطه من و گربه را از ذهنم دور کرد، اما همراه با آن ترس من از گربه نیز به پستوهای تاریخ انتقال پیدا کرد. حالا و از سکوی امروز وقتی به گذران آن روزها نگاه می کنم متوجه میشوم که این گربه بوده که مرا شایسته دوستی با خود دانسته و خوشحالم که با دور شدن ترسم از آنها شایسته جذب محبت و عاطفه شان به خود میشوم!



This page is powered by Blogger. Isn't yours?