کلَ‌گپ

۰۹/۰۶/۱۴۰۰

"کاشی زای"


   این اسم قطعاً باید از ترکیب بچه کاشانی درست شده باشد! حتماً پدر "کاشی زای" یک کاشانی الاصل بوده. باری، این شخصیت بی نظیر در شهر رشت، کسی بود که در خیابان شاه سابق درست سر کوچه نوشت افزار فروشی "آپادانا" محل اطراق اش بود. در آن کوچه چند مغازه و ساختمان مختلف وجود داشت که بدون تردید بی ارتباط ترین وجوه مناسبات فرهنگی شهرمان را به رخ میکشید: یک زورخانه ای بود که به روایتی دوره ای این آقای معروف یعنی "کاشی زای" در آن به ورزش باستانی مشغول میشد و بعدها بخاطر تمامی موضوعاتی که به وی نسبت درست و غلط داده میشد، از رفت و آمد وی جلوگیری کردند.

   در ضلع دیگری از این کوچه یک کافه ای بود که پاتوق دائم الخمر ها بود خصوصاً آنانی که با چندرغازی دمی به خمره می زدند و شب های تیره شان را با چشمانی مست به انتها می رساندند.

   در سمت دیگری و درست روبروی مغازه "آپادانا" یک گرمابه بود که معمولاً بخاطر کوچکی فضایش مشتریان ثابتی داشت. تمام این مجموعه از سی چهل متر تجاوز نمی کرد چرا که کمی بالاتر، بازارچه سبزه میدان بود و خیابانی که درون خود تعدادی جگرکی داشت و بقالی و سمساری و یک مسجد بزرگ که در روزهای محرم یکی از مکان های پذیرش دسته های سینه زن و زنجیر زن شهر ما بود.

   دوران کودکی ما و کار فروش "فال حافظ" و "تصنیف" های مختلف اعم از هندی و ترکی و ایرانی از سری فیلم های فارسی، خواه ناخواه ما را به مغازه آقای آپادانا میکشاند. او مردی بلند قامت با صورتی کشیده و چشمانی نافذ، یک رفیق راستین برای ما کودکان بود. او ما را همچون فروشندگان دوره گرد فال حافظ و تصنیف با گشاده روئی می پذیرفت و همیشه در پستوهای مغازه کوچکش – که براستی قامت بلند و رشیدش درونش فشرده میشد – چیز تازه ای داشت تا ما را برای خرید آن شگفت زده کند: اعم از تصنیف های تازه فیلم های هندی و یا فیلم های فارسی سالهای دهه چهل. از فیلم گنج قارون گرفته تا فیلم قهرمان قهرمانان... "گنج قارون نمی خوام/ مال فراوون نمی خوام..." آوازهایی که ما ترجیح میدادیم خواننده اش فردین باشد تا خواننده معروف آن زمان آقای "ایرج"! چرا که آن صدای جادوئی که تک تک کلمات را در بطن وجودمان جای میداد، با چهره زیبای فردین هماهنگی بی نظیری داشت.

   اما مشکل بزرگتر برای رفت و آمد به مغازه "آپادانا" که محل رفت و آمد روزانه من و برخی از دوستانم بود، حضور "کاشی زای" یا "شاپور سبیل" سر گذر آن بود. نام آنها بخاطر شهرت "بچه باز" بودنشان، همانقدر برای ما کودکان و نوجوانان ترسناک بود. انگار وسط آن خیابان شلوغ، اساساً میتوانستند کمترین آزاری به بچه ها برسانند. با اینهمه ترس از برخورد احتمالی آنها – با آن هیبت خاص داش مشتی وار و قیافه های سینمائی از آدم های نقش منفی فیلم ها – ما را مجبور می کرد تا مسیر حرکت و برنامه های خود را بصورت جمعی و از کوچه و پس کوچه ها تنظیم کنیم. اگرهم از خیابان شاه گذر میکردیم، حتماً تکه ای از مسیر را از آنسوی خیابان استفاده میکردیم. اگرچه جاذبه های این سوی خیابان با وجود مغازه آپادانا – که در بیرون مغازه اش چند جعبه کامل از کتابهای دست دوم و برای اجاره بسیار ناچیز قرار داده بود و کتابفروشی نصرت که بهرحال برای من و ما در سنین نوجوانی همیشه چیزی داشت که چشمانمان را خیره میکرد و تیتر هر کدام از کتابهایش، موضوع جستجوی ما در کتابخانه های چندگانه رشت میشد.

   چندباری که بالاجبار از همان سمتی که "کاشی زای" اطراق میکرد، گذر کرده بودم هیچگاه مشمول آزار احتمالی او نشده بودم. او گاه نگاهی گذرا به عبور و مرور افراد می کرد و گاه روی چهره ای و فردی مکث می کرد؛ چه جوان و چه زن یا مرد. اما علیرغم همه اینها، بخاطر روایت هائی که پیشتر از آن از این و آن شنیده بودم، شش دانگ حواسم را متمرکز میکردم که مبادا به من نزدیک و احیاناً دستی به بدنم بکشد. میدانستم که قدرت مقاومت و جدال ندارم اما، برای فرار خودم را آماده می کردم...

   چند سالی دیرتر وقتی مرزهای نوجوانی را پشت سر گذاشتم و قد و قامتم همراهی کرده و به جرگه جوانانی پیوستم که قدم زدن در خیابان در همراهی چند نفری به مصاحبت های طولانی و چانه زدنهای بی پایان درمورد هرچیزی ختم میشد، این ترس دیرینه از کاشی زای و شاپور سبیل، جایش را به یک نگاه جنگجویانه در دفاع از هر آن چیزی داد که اگر آنها کودکانی را مورد آزار قرار دادند، به جانشان بیافتیم.

   خب، خوشبختانه چنین حادثه ای رخ نداد تا به چنین نقشی وادار شوم که مطلقاً با مختصات روحی و روانی ام ناسازگار بود!

   آن سالها در ترکیب عجیبی از شکل گیری کارآکترم سپری میشد. از یک سو بچه محلی بودم در محل زندگی مان که گذرانم با فوتبال و گذران ساعاتی در محله و در پررفت و آمدترین بخش محل میگذشت و همواره با سلام و علیک آشنایان ریز و درشت محله همراه بود تا، رد و بدل کردن کتابهای مختلف با دوستان و مصاحبت با آنها. انگار افراد محله در یک هارمونی خاصی با هم زندگی میکردند. همه تقریباً از زیر و بم هم خبر داشتند، از گذران شبانه روزی شان تا محل درآمد و حتی سطح فقری که بر گذران روزمره خانواده ها حاکم بود. انگار هیچ سقفی بر خانه ها وجود نداشت و هیچ دیواری آدمها را از هم جدا نمی کرد. از گذران عاطفی جوانان گرفته تا فراز و فرود گذران اعضاء خانواده ها حتی بیرون از محله و حتی بیرون از شهر و دیار.

   در این میان بناگهان اتفاق جالبی رخ داد. روزی گذر "کاشی زای" به محله ما افتاد. باور نمی کردم که "کاشی زای" هم محلی ما شده باشد. زن جوان ریز اندامی در کنارش حرکت می کرد با چادری ارزان بر سر و چهره ای روستائی که وجناتش را براحتی میتوانستم تشخیص دهم که انگار همین دیروز از وسط مزرعه و شالیزار به حاشیه شهر پرتاب شده باشد. باور نمی کردم که "کاشی زای" اصلاً زن و بچه و یا خانواده داشته باشد؛ کسی که گذرانی مطلقاً بی ریشه و لاابالی گرانه داشته و مهمترین کاری که او را بدان مشغول دیده بودم، کار دستفروشی و ایستادن کنار گاری کوچکی همراه با زنگوله و منگوله و خرت و پرت هائی از این دست بوده، حالا زنی زیر سایه او قرار دارد و بزودی، کودکی که در بغل زن بود و ...

   "کاشی زای" انگار از میزان شهرت! خود آگاه بود. سعی میکرد آهسته بیاید و برود. ساعات رفت و آمد او را براحتی نمیتوانستم تشخیص دهم. گاه ساعت یازده شب، گاه دیرتر به خانه می آمد و صبح ها حدود ساعت ده یازده از خانه خارج میشد. خانه؟ خانه اش در کوچه ای قرار داشت که در آن خانه های قمرخانمی به وفور دیده میشد؛ محتملاً مستأجر یکی از این خانه ها بود با اتاق کوچک و محقری که بتوان کرایه ماهانه اش را براحتی پرداخت کرد.

   یکسالی پس از اولین دیدارهایم از کاشی زای در محله، دیگر او را نمی دیدم. یا بقول گفتنی: سر براه شده و بکار و زندگی معمول وارد و یا درونش غرق شده بود، یا ترجیح میداد مسیر دیگری را برای ورود و خروج به محله انتخاب کند. اما آن زن جوان روستائی کم و بیش هر روز میدیدم. زنی جوان و چهره ای بی نهایت معصوم و بی کس. انگار توی محله سایه ای بود گذرا از یک آفتاب بی رمق پائیزی که حضور و عدم حضورش را هیچ کس حس نمی کرد.

   علاقه ام به کودکان محل بالاخره روزی مرا به سوی بچه او کشاند که تازه اولین قدم هایش را روی زمین محله مان میگذاشت. با سلامی به آن زن جوان، نشستم و با بچه حرف زدم. بچه با لبخندی به من واکنش نشان داد. دستش را بطرفم گرفت تا راه رفتنش با تکیه گاه بیشتری باشد. دستش را گرفتم و چند قدمی همراه او و مادرش حرکت کردم. این حرکت و این عاطفه سیال انگار از درون کودک و جان لطیف اش گذر کرده و از راه انگشتانش به جان مادر وارد شده باشد، لبخند زیبای مادر و حس مهر و محبت من و مادر را به هم گره زد. دختر، انگار در میان بیکسی غربت گذران شهری، ناگهان به برادری و عزیزی رسیده باشد.

   بین من و مادر تنها چند کلمه ساده رد و بدل شد. اسم بچه را پرسیدم و گفت: اسمش لیلا هست. همین و نه کلمه ای بیشتر یا کمتر.

   بعد از آن روز، هر بار مادر و لیلا را میدیدم، قطعاً به لیلا نزدیک میشدم و دستش را میگرفتم و بچه با خوشحالی پا به پا مرا و ما را همراهی میکرد. مادر هم خوشحال از حضور جوان تازه بالغی در کنار خود، این وضعیت را عاملی برای پذیرش خود در محله در نظر میگرفت.

   سالهای آخر دهه چهل، و اولین سالهای دهه پنجاه حضور زنان و مردان جوان روستائی در محله ما هر روز بیشتر میشد. صبح زود گروه های دختران و زنان جوان را می دیدیم که بصورت جمعی و یا تک و توک به طرف محله قلمستان می رفتند و میدانستیم که مسیر حرکتشان به سوی کارخانه "پاترم سازی" که ما آن را کارخانه لامپ سازی می شناختیم، گذر می کند. همسر کاشی زای اما از این امر مستثنی بود. او تنها به کار خانه مشغول میشد و او را در هیچ یک از این گروههای زنان و دختران ندیده بودم که به طرف لامپ سازی برود. شاید کاشی زای با کار خود و زندگی محقرانه ای که داشتند، نخواست او را هم به کارخانه و برای کار بفرستد.

   روزها و ماهها می گذشتند و من هر چند روزی یکبار لیلا و مادرش را می دیدم و بعداز سلام و علیکی، با بچه دقایقی را میگذراندم. در یکی از روزها که همراه چندتائی از دوستانم جلوی مغازه بقالی آقای عزیزیان بودم و مثل همیشه در حال صحبت بر سر بی ربط ترین موضوعات آن روزگار، ناگهان "کاشی زای" و همسرش و لیلا از کوچه محل زندگی شان پیچیده به سوی ما می آمدند. وقتی به ما نزدیک شدند طبق معمول چهره مهربان مادر و لبخند لیلا از دیدن من، باعث شد تا با آنها سلام و علیک کنم. "کاشی زای" شگفت زده به من و جمع نگاه می کرد. باهاش سلام و علیک کردم و همینطور که لیلا پیش میرفت و هی بر میگشت و من برایش دست تکان میدادم، دوستانم یقه ام را گرفتند که: خب، حالا تو رفیق "کاشی زای" شده ای...

   یک لحظه نگرانی دو سویه ای به سراغم آمد: از سوئی نگاه پیشداورانه ای که نسبت به "کاشی زای" نه تنها در من، بلکه در تک تک بچه های محل شکل گرفته و عملکرد داشت و از سوی دیگر به فکر آن زن جوان افتادم. آیا او هم از چنین نگاهی اطلاع دارد؟ آیا او قادر خواهد بود چنین وضعیتی را هضم کند؟ اینکه شوهرش، پدر دخترش به "بچه باز" بودن شهره شهر هست و همه او را بعنوان یک تجاوزگر بالفطره میشناسند؟ چه زهر تلخی میتوانست در جان آن زن پخش شود از چنین تصوری؟ نسبت به کسی که او را به شهر آورده و در گذران روزمره اش، برعکس تمامی جار و جنجال ها و دعواهای متعارف در خانه های پر مستأجر، هیچ گاه دیده نشده که بین "کاشی زای" و همسرش کمترین نشانی از جنگ و دعوا باشد.

   مشغله های بعدی و تغییر رویه زندگی و همراهی با دوستانی دیگر، پایم را از محله برید. دیگر به ندرت در محله می ماندم و تنها چند باری لیلا و مادرش را دیدم. رفتن به شهری دیگر برای تحصیل و بعدها و در فاصله کوتاهی ترک تحصیل و رفتن به سربازی، پایم را از محله بطور کامل برید.

   نگاه نگران "کاشی زای" وقتی با سلام و علیک من با خودش روبرو میشد، نگاه مهربان و پر عاطفه همسرش به من و در کنار آنها، احساس شیرین آن دخترک، لیلا در ذهنم جای ویژه ای را اشغال کرده اند. 

 


۳۰/۰۵/۱۴۰۰

افشاگری های ژاک اتالی: یک فرد به یک "مصنوع" و یک "شی" بدل می شود


والنتین کاتاسانف: 20 – 08 - 2021

با واکسیناسیون باید انسان "مناسب" با کد ژنتیکی لازم ایجاد گردد.

   در نوزدهم ژوئیه، ویدئویی پخش شد که سخنرانی کوتاه اما بیاد ماندنی ژاک اتالی سرمایه دار، سیاستمدار و نویسنده مشهور را جلوی چشم همگان قرار داد. اتالی یکی از تأثیرگذارترین چهره های عصر ما محسوب میشود. از او بعنوان شخصی که به منافع خاندان روتچیلدها خدمت می کند، یاد میکنند. در مورد شخصی که مشاور دائمی بسیاری از روسای جمهورهای فرانسه بوده است. میتوان این موضوع را از میتران پرسید! او، کسی است که سهم بسزائی در روی کارآمدن ماکرون داشت ( کسی که اکنون فرانسوی ها از او بیزار هستند.)

   اتالی نویسنده دهها کتاب است که خود آنها را "طراحی آینده" می نامد. سال گذشته کلاووس شوآب رئیس مجمع جهانی اقتصاد کتاب بازسازی بزرگ و بیماری ویروسی کووید 19 را منتشر کرد که بسیاری از مفاد و مطالب آن با ایده های اتالی مطابقت دارد. جای تعجب نیست که هر دوی آنها از خدمتگزاران خاندان روتچیلد هستند.

   ویدئویی که اتالی منتشر کرد، بسیار تکاندهنده بود. آنقدر که پس از چند ساعت یوتیوپ مجبور شد آنرا از شبکه خود حذف کند. با این حال و علیرغم تلاش دست اندرکاران سانسور جهانی برای حذف این ویدئو، آنرا می توان در اینترنت یافت. در اینجا برگردان صحبت هایش را منعکس می کنیم:

   ("صبح بخیر.

   برای تغییر کد انسان، چه چیزی را باید تغییر داد؟ کد لباس، کد غذا، کد مخفی، کد تلفن، کد نرم افزار... کد اجتماعی؟ یا که کد رفتار در قبال دیگران، کد آداب و معاشرت، قوانین راهنمائی و رانندگی؟ این کدها به مجموعه ای از قوانین اشاره دارند.

   آیا می باید همه قوانین حاکم بر گذران زندگی روزمره ما را تغییر دهیم؟ شاید. اما چیزهای زیاد وجود دارند که میتوان تغییر داد. آیا باید کد ژنتیکی انسان را تغییر دهیم؟ شاید برای اطمینان از اینکه ما به عنوان یک انسان بهتر و اینکه میتوانیم مسئولیت پذیرتر، کمی دلسوزتر و کمی همدل تر باشیم، به این کار نیاز است؟

   شاید لازم هست که همه این قضایا را عمیقاً لمس کنیم. و یا شاید نباید بدان دست زد؟ چه چیزی باید متعلق به خود انسان باقی بماند؟ وقتی به تاریخ بشریت نگاه می کنیم، متوجه میشویم که بشریت به همه چیز دست زده است. از جمله خود او، و تاریخ بشریت در انعکاس زبانی موجود زنده، تبدیل انسان به یک شئی، به یک موجود تصنعی، همه اینها به تدریج صورت گرفته است. ما با قطعات مصنوعی تکمیل می شویم. و سپس این قطعات جایگزین به درون ما می آیند و بتدریج بخشی از وجود ما میشود بدون اینکه بدان آگاه باشیم. حتی کد ژنتیکی ما به تدریج شناخته میشود. و این البته بسیار خوب است. ما به طور فزاینده ای قادر به مقابله با کاستی های آن هستیم. و باید هم چنین باشد. ما حال قادریم واکسن هائی ایجاد کنیم که از این کد محافظت کند. آن را بهبود بخشد و از آن در برابر انواع ویروس ها دفاع کند. و این خوب است.

   حال، در درازمدت این چیست؟ یکی که به طور مصنوعی از یک کد ساخته میشود و بقیه چیزایی که زندگی او را تشکیل می دهد. موجوداتی مصنوعی؟ آیا روزی سدی وجود خواهد داشت که ما برای محافظت از ملزومات اولیه زندگی در برابر تمامی کدهای تصنعی مقاومت کند؟ یا که این امر زمانی طولانی تر روی خواهد داد؟

   این خوب است که با تسلط بر کارکرد کدها بر روی اشیاء مانند دیگران که خود را جاودانه می دانند چون بطور مصنوعی ساخته شده اند، صحبت کنید. زیرا حقیقت این است که چنین چیزی وجود دارد. شاید شما می خواهید درباره کدها در وجه موزائیکی آن صحبت کنید. آیا باید بطور مثال کد آداب و رفتار را تغییر دهیم؟ این کار، بطور روزمره انجام میشود. و آنچه ما باید تغییر دهیم، کد تغذیه ما هست. ما باید چنین کاری را پیش ببریم. ما باید بشیوه ای متفاوت غذا بخوریم. ما باید غذای سالمتری بخوریم. آیا برای همدلی، نرمش، تحمل بیشتر، احترام بیشتر، خیرخواهی، نوع دوستی بیشتر، باید کدهای رفتاری خود با دیگران را تغییر دهیم؟ بله. و کد اجتماعی باید از کد خودخواهی و حرص به کد نوع دوستی و احترام بدل شود.

   چگونه باید این کار را انجام دهیم؟ آیا این تغییر ناگهانی خواهد بود؟ آیا این تغییر داوطلبانه باید پیش رود؟ آیا این تغییر تدریجی است؟ ما از کد خودخواهی و حرص به کد نوع دوستی و همدلی می رویم. بدون شک بعداز یک شوک چنین چیزی بروز خواهد کرد. این به ما بستگی دارد که این کار را درست به همین دلیل شروع کنیم تا متوجه شویم که در بحران کنونی، همه کدها زیر سوال می روند. همه قوانینی که سالها وجود داشته اند زیر سوال می روند و به ویژه قانونی که ماهیت آنچه را که می بینیم، و آنچه را که بدان فکر می کنیم، تعیین می کند. ما اکنون در کوتاه مدت فکر می کنیم. هر کدام برای خود. شما باید در درازمدت برای دیگران فکر کنید. و در دراز مدت برای نسل های آینده.

   کد واقعی باید آن چیزی باشد که زندگی را برای نسل های آتی بهتر می سازد. این کلید سرنوشت ماست. اگر وسائل زندگی را در اختیار نسل های آینده قرار ندهیم، خودمان زنده نخواهیم ماند. زندگی ما به گذشته بستگی ندارد، بلکه به آینده وابسته است. زندگی ما نه تنها برای والدینمان، بلکه برای فرزندانمان خواهد بود. اگر ما شرائطی را برای زندگی شایسته برای کودکان فراهم نکنیم، خود زنده نخواهیم ماند.

   به همین دلیل هست که من خواهان ساختن یک جامعه مثبت از درون وضعیت کنونی هستم. یک جامعه اقتصادی سالم. به این معنا که آن اقتصادی است که قوانینش را همه قبول می کنند؛ فقط بخش هائی که برای زندگی مفید هستند و نه بخش هائی که زندگی را مسموم می سازند.

  استفاده از قند را ممنوع کید، اجازه استفاده از تنباکو ندهید، الکل، روغن باید ممنوع باشند. اجازه ندهید هر آن چیزی که از این فعالیت ها ناشی میشود و بخش مهمی از رژیم غذائی کنونی هستند، جاری باشند. بخش کوچکی از کشاورزی، بخش بزرگی از صنعت حمل و نقل ( اعم از خودرو، هواپیما، راه آهن) همه اینها باید حذف شوند. بخش بزرگی از صنایع مکانیکی، صنایع شیمیائی، صنایع نساجی باید کنار رفته تا بتوانیم زندگی اقتصادی درست را توسعه دهیم. یعنی بخش های بهداشت، غذای سالم، آموزش، فرهنگ، جنبه های دیجیتالی، امنیت، دموکراسی، مسکن پایدار و انرژی پایدار.

  اگر همه کارهای لازم در این زمینه را انجام دهیم، یک کد زندگی سالم در اطراف اقتصاد زندگی در خدمت نسل های آینده بازآفرینی میگردند. و در ایجاد شرائطی برای جهان کنونی موفق میشویم. جهانی که من آرزومند آنم.

   بهترین ها را برایتان آرزومندم.

   ژاک اتالی، 19 ژوئیه 2021)

   کلمه کلیدی ژاک اتالی در این نوار ویدئوئی « کد » میباشد. او در مورد کدهای مختلف، رایانه، تلفن، ژنتیک، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی، غذا و غیره صحبت می کند. در مفهوم وسیع، کد مجموعه ای از قوانین است که اتالی به طور منطفی آنرا اینگونه تعریف می کند: آنها قوانین حاکم بر جهان هستند. و فلسفه وجودی اش را از بدیهیات شروع می کند: چیزای ناقص و حتی وحشتناکی در جهان کنونی وجود دارند. این نواقص نتیجه نقص جدی کدام کد در انسان است؟ و تز خود را آنگاه اعلام می کند: ما می توانیم، جهان را با تصحیح کدهای همه سیستم های وجودی وی کامل کنیم.

   اتالی با استفاده از روش سوالات منطقی می پرسد: آیا تغییر کد ژنتیکی انسان ضروری است؟ اگرچه از پاسخ صریح و قابل فهم اجتناب می کند، اما بطور قطع از ایده تغییر ژنتیکی انسان حمایت می کند. اتالی می گوید: انسان در حال تکامل است، اما این تکامل در مسیر اشتباه پیش میرود. تکامل انسان باید تحت کنترل گرفته شود و کدها باید به ابزار کنترل شونده تکاملی بدل شوند.

   اتالی اعلام می کند که در طول تاریخ، انسان بطور فزاینده ای به موجودی تصنعی، به "شئی" بدل شده. اتالی ازروح نوشته کلاووس شوآب - « انقلاب صنعتی چهارم » در وجه ترکیب انسان و رایانه، ظهور دنیای سیبرنتیک و بیوروبوت – استقبال می کند. او رد نمی کند که نتیجه "روند عینی" ممکن هست که یک جایگزین صددرصدی باشد. دنیا بدون انسان هم می گذرد. کدها باید فرد را کشته و با استفاده از ارگانهای جایگزین و مصنوعی و شئی به جای شخص قرار گیرند. اما باید این جایگزین ها درست باشند و با کدهایی صحیح تضمین شوند.

   استدلالات اتالی مرا به یاد رمان تخیلی آلدوس هاکسلی (دنیای شگفت انگیز نو) می اندازد. ساکنان آن جهان محصول یک نوار نقاله بودند. تولید با لقاح داخل یک محفظه همچون یک تخمک انجام میشد که در یک محفظه شیشه ای قرار داده میشد. محفظه ها متفاوت بودند و محصول نهائی که از خط مونتاژ خارج میشد ویژگی های متفاوتی داشتند. تفاوت ها در مرحله شروع جنین در محفظه ها برنامه ریزی میشد. صاحبان « دنیای شگفت انگیز نو » از چندین کد ژنتیکی استفاده می کردند که به کمک آنها می توان نخبگان – کاست آلفا – طبقه متوسط – بتا و گاما – و طبقه پائین یعنی دلتا را تولید کرد. اپسلون ها فقط ظاهری شبیه به انسانها داشتند.

   اتالی از پاسخ به این سوال که: چه کسی "کدهای صحیح" را توسعه داده و آنها را در زندگی پیاده خواهد کرد، اجتناب می کند. با این حال، پاسخ ها را کلاووس شوآب میدهد که بطور مفصل در مورد بازسازی شخص با روحیه فراانسانی صحبت می کند. او صاحبان بزرگترین شرکتهای درگیر چنین تغییراتی را نام می برد و آنها عمدتاً روبوت های زنده مانند کاست های پائینی: دلتا و اپسلون مورد نظر هاکسلی را آماده می کنند که برای کثیف ترین مشاغل در نظر گرفته شده اند.

   اتالی در مورد کدهای دیگر نیز چیزهائی می گوید. مثلاً درباره کد احترام به دیگران. اتالی یک روانشناس هست. او بیشتر در مورد خوبی، عدالت، نوع دوستی، خیرخواهی و مراقبت از نسل های آتی صحبت می کند تا اعتماد به نفس لازم را فراهم آورد. همچنین اتالی به "کد اجتماعی" اشاره می کند که در پشت آن مدل "سرمایه داری فراگیر" مورد نظر شوآب توصیف شده است. اتالی آن را "جامعه مثبت می نامد.

   وی از "کد اجتماعی" به موضوع "اقتصاد زندگی" می رود که مدتهاست آن را توسعه داده است. وی پیشنهاد می کند که بخشی از کشاورزی، بخش عمده ای از حمل و نقل (خودرو، هوانوردی، راه آهن)، مهندسی مکانیک، صنایع شیمیائی، نساجی به عنوان بخش های مضر حذف گردند. اتالی همچنین استخراج هیدروکربن ها، انرژیک هیدروکربوری و متالوژی آهن را مضر میداند در خود ردپای کربن را دارد. و زمینه ساز حجم زیادی از دی اکسید کربن میباشد. او هر دو دست خود را برای "کربن زدائی" رادیکال اقتصاد جهان بالا میگیرد. تا خود را از گرم شدن زیست محیطی نجات دهد. "اقتصاد زندگی" اتالی شامل بخش های بهداشت، غذا، آموزش، فرهنگ، فناوری های دیجیتالی، امنیت و انرژی "سبز" است. به طور خاص، او از توقف کامل تولید شکر و محصولاتی که در آن قند بکار رفته، حمایت می کند.

   دامنه ایده آلهای ژاک اتالی بسیار گسترده است: از موضوع تغییر ژنتیکی انسان گرفته تا قند و تغذیه مناسب. در مورد اتالی و واکسیناسیون، بیاییم بطور مشخص صحبت کنیم: به نظر وی واکسیناسیون ضروری است، باید به ویژگی "جامعه مثبت" آینده بدل شود و تا به کد ژنتیکی " صحیح " انسان برسیم.

   در ویدئو ژاک اتالی نیز چنین سوالاتی مطرح می کند: آیا گذار جامعه به وضعیت جدید میباید تدریجی یا سریع و ناگهانی رخ دهد؟ آیا چنین انتقالی داوطلبانه است یا غیر ارادی؟

   با طفره رفتن از پاسخ مستقیم، اتالی خاطر نشان می سازد که شاید این گذار در ماهیت خود مثل یک شوک باشد. ایجاد "جامعه مثبت" با کمک زور و اجبار توسط او و همفکرانش به عنوان یکی از سناریوهای کلیدی تلقی می شود. و در اینجا شباهت قابل توجهی با ایده های "شوک درمانی" توسط میلتون فریدمن وجود دارد، که طبق دستورالعمل های آن، شوک درمانی در شیلی انجام شد که در سال 1973 با ترور آلنده کلید خورد و با کشته شدن هزاران نفر در شیلی ادامه یافت.

   نظرات زیادی درباره "ایده های" ماه ژوئیه ژاک اتالی در اینترنت وجود دارد. بیشتر آنها عبارتند از: "هذیان های یک دیوانه"، "اتالی دیوانه شده است"، "دیوانگی فکری"، "آدم خواری پوشیده از کلمات هوشمندانه و زیبا"، "فاشیسم در یک پوشش روشنفکرانه". هر یک از این ویژگی ها کاملاً دقیق هستند.

   حتی گوگل از افشای صریح برنامه های جهانی در پشت صحنه، هراس دارد و با سخنرانی "روشنفکر" فرانسوی فیلم را مسدود کرد. با این حال، او چهل سال پیش این ایده ها را مطرح کرده بود و از نیاز به "دیکتاتوری بهداشتی" صحبت به میان آورده بود. امروزه ما این دیکتاتوری را در قالب تجاوز مستقیم به آزادی های بشر و قوانین دولتی مشاهده می کنیم.

   آخرین "کشف" اتالی را باید با دقت بسیار در نظر گرفت. "مالکین" جهان در حال آماده سازی خود برای یک پرش قاطع جهت به دست گرفتن قدرت در کلیت جهان هستند.

    منبع مقاله:

 

https://www.fondsk.ru/news/2021/08/21/otkrovenia-zhaka-attali-chelovek-stanet-artefaktom-i-obektom-54285.html

 

 



This page is powered by Blogger. Isn't yours?