| کلَگپ | ||
26.6.06
شاید برگشتن چندین باره به بحث نقش و وزن فوتبال در زندگی امروز ما باعث ملال خاطر خیلیها شود. اما، نمیتوان صفحه سفید روبروی خود را بدون تأثیراتی که این عمل مشخص در زندگی ما ایفا میکند بی هیچ واکنشی از کنارش گذشت. طبیعی است که هربار به یک مسابقه فوتبال نگاه میکنم موضوعات مختلفی به ذهنم فشار می آورد. امشب در پی بازی بین هلند و پرتقال، چهرهای دیگر از فوتبال نیز به نمایش در آمد. مصافی که به همه چیز شباهت داشت جز بازی! بدانگونه که افرادی از درگیر بودن با آن لذت ببرند و تعدادی دیگر نسبت به هنرنمائیشان امکانی بیابند تا روح و روان خود را دمی چند آرامش دهند. قضاوت بعنوان یکی از ارکان بسیار جدی زندگی اجتماعی ما بنحوی از انحاء در تمامی اجزاء آن حضوری قدرتمند پیدا کرده است. ما انسانها بدلیل انفراد بیش از حد خودمان آنهم در بطن روابطی بس تنگاتنگ و فشرده مدام با اصطکاک رو به گسترش روبرو هستیم. گاه این اصطکاکها آنچنان نقش خاصی در روح و روان ما پیدا میکنند که حتی خود نیز مدام درگیر سبک و سنگین کردن اعمال، رفتار و ایدهآلها و حتی کنکاشهای درونی خود هستیم. و چنین موجودات بشدت بحرانی وقتی در مصاف با دیگرانی دیگر کم و بیش شبیه خود قرار میگیریم، پیچیدهگی وخیمتری را شاهد هستیم. گامهای بعدی حضور در مناسبات جوامع مختلف همراه با تسهیلاتی که برایمان به ارمغان می آورد، همزمان ما را با پیچیدگیهای بیشتری مواجه میکند. بخش بزرگی از نیروی جامعه صرف درک، تنظیم روشها و حل روزمره قضایایی می شود که متاثر از چنین فاجعهای در زندگی اجتماعی ما بروز میکند. جامعه خود را در شرائط و وضعیتی می بیند که بناچار میباید وضعیتهای مشابه را با قواعد مشابه به ارزیابی بنشیند و بدینسان زندگی که امری جاری و همراه با خود حالتی زنده و بغایت بغرنج دارد، خود با بحران جدیدی مواجه میشود که مصاف جدیدی است بین قواعد ثابت و زندگی جاری. متاثر از آن و از آنجائی که موجودات درگیر با امر قضاوت و روشنکننده و یا تشریح کننده بحرانها و نا بسامانیها، خود انسانهائی هستند که از بحرانهای فردی و جمعی تأثیر میگیرند، قضیه با پیچیدگی بازهم بیشتری روبرو میشود. در واقع قضاوت خود به نوعی تأیید بیچارهگی انسان و وجود ناهنجاری در مناسبات انسانی است. قضاوت در شکل ظاهری خود بازی بی معنیای را شبیه میشود که عملکردش از قبل محکوم به شکست هست و نشان از بربریتی دارد که انگار در روح و روان انسان بعنوان اصلی غیرقابل تغییر پذیرفتنی است. کار ادیان و ایدئولوژیها در واقع با حضور و وجود قضاوت در ساختارهایشان و تلاش برای انطباق رفتار و کردار موجود زنده با برخی اندوختههای فکری و اندیشهگی، پیشاپیش محکوم به شکست و خود نمود و نشان بیپایهگی آنها هست. حال در چنین شرائطی و در چنین شیوهای از زندگی، در فضائی که حتی بازی را نیز به کنشی برای خرید و فروش تبدیل کرده و آن را در دستانی قرار میدهیم که خود به بغرنجی و پیچیدگیاش می افزایند، آنگاه می بینیم که یک مسابقه فوتبال هم خود میشود نشانهای از ورشکستگی عمیق جامعه بشری و انسان معاصر. یک نفر در میانه میدان قصد دارد ناظر اعمال و رفتارهای انسانهائی باشد که مملو از عطش غلبه بر دیگریاند و اگرچه میدانند که در پایان زمان مورد نظر، جز تصوراتی عام از اعمالی که بدان دست زدهاند باقی نمی ماند، با اینهمه خود را هرچه بیشتر در فضای جدال واقعی متصور میشوند و در این راه، ذهن فعال و حیلهگر انسانی که تجارب تمامی فریبکاری تاریخی را با خود حمل میکند، به میدان آورده میشود و از بازی یک فضای کریهی میسازد که جز افسوس و ناامیدی چیزی برایمان باقی نمی ماند. گروههای انسانی مختلف که تنها بدلیل لباسهایی که به تن دارند از هم تمیز داده میشوند، چنان به فریب و جنگ و حتی گاهاً تن به تن با یکدیگر می روند که نه تنها قضاوت، بلکه نگاه به آنها نیز مشمئزکننده میگردد. فردی تلاش میکند تا با واردکردن ضرباتی اساسی، مهرهای را که مثلاً نقش دشمن را بازی میکند، از صحنه خارج کند؛ آن دیگری در برابر تمامی انظار عمومی در دنیا، با ضربه سر خود، صورت فردی دیگر را نشانه میرود؛ آن دیگری دست به فلان و بهمان حیله میزند و آخرالامر، دچار شادی هیستریکی می شوند که انگار ماحصل و نتیجه عملی بوده که به غلط اسم بازی را به خود گرفته است. در یادهای من یکبار دیگر افرادی مجسم می شوند که نقش شمر و حسین و دو طفلان مسلم و سایر اجزاء تعزیه را بازی میکردند. علیرغم تمامی هنرنمائیهایی که شاهدش بودیم، آخر کار هیچ خونی از بدن افراد بیرون نمی ریخت و هرکدام با سهمی از اعانه عمومی و تصوری از ثوابی که برده بودند، به خانههایشان می روند! اما در جائی دیگر که مثلاً بازی در جریان هست، عدهای روانه بیمارستان می شوند، عدهای دیگر ننگی تلخ از اعمال و رفتار وحشیانهای که داشتهاند با خود به خانه میبرند و آخرالامر کالائی فروخته شده و عدهای بدون اینکه به تأثیرات این کالا روی روح و روان خود فکر کنند، وجودی سخت تهییجشده و عوارضی روحی پنهانی را بیادگار در تن خود میکارند. براستی بازی اصلی در زمین جریان داشت یا در عرصهای دیگر؟ به بازی گرفتن بخش بزرگی از جامعه بشری؟ خدا ما را از این عادت خودآزاری و خودفریبی و فریب دیگران خوردن برهاند! و یا باران رحمتی نازل کند که عقل و خرد را برای تمامی انسانها هدیه آورد؛ من که از فعل و انفعالات انسانها کمترین امیدی در خود سراغ ندارم!
نوشته شده در ساعت 12:50 AM
توسط: تقی 24.6.06رسانه های عمومی، عمله و اکره فریب!درباره مذاکرات بین مسئولین حکومتی در ایران و آمریکا در زمینههای مختلف حرف و حدیث بسیاری طرح میکنند. موضوع تا حدودی مضحک بنظر میرسه. وقتی صحبت از مذاکره میشه، باید ابتدا در نظر گرفت که علتش چیست؟ اگر تفاوت سیاستها آنطور باشه که احتیاج به هماهنگی باشه، آنوقت میشه به چنین مذاکراتی فکر کرد که بهرحال کار را مرتب کرده و از تنش و بحران خواهد کاست. اما در اینجا که اساساً صحبت از تفاوت در سیاست نیست! اگرچه در بخش مربوط به ایران، سردمداران حکومت، خود مهمترین منبع اقتصادی جامعه ایران یعنی نفت رو در اختیار خود دارند و بقولی اگه صحبتی پیش میاد، مدافع منافع مستقیم خودشان هستند؛ ولیکن در آمریکا سیاستمداران میباید نقش فراهمکننده تسهیلات برای صاحبان صنایع، بانکداران و بنا به آماری، صدها میلیونری را فراهم کنند که بیش از سی درصد سهمیه میلیونر در جهان را به خودشان اختصاص دادهاند. وقتی به چهره عمومی جامعه بشری نگاه میکنیم، کنشهای موازی را در کنار هم و گاه در حالتی متقاطع شاهد هستیم. از سوی بدون کمترین توقفی مباحثات، مذاکرات و دید و بازدیدها، دستدادنها، امضاء توافقات و غیره جریان داره، از سوی دیگه، مدیران صنایع، بانکداران، مسئولین مالی جهان، و بطور کلی آنانی که کره زمین را چه در محدوده جغرافیایی و چه در محدوده امکانات مادی و مالی بین خودشان تقسیم کردهاند، در حال دیدار و بحث و فحص هستند و در کنار این دو جریان عمومی و در واقع تعیینکننده، می بینیم گستره وسیعی از فعل و انفعالات را که مثلاً خودشان را درگیر قضایای فعلی جهان متصور میشوند. چه بنگاههای مختلف خیریه را در نظر بگیریم یا نشستها و کنفرانسها و مباحثات، و چه اعتراضات، اعتصابات، زدو خوردهای خیابانی، جنگها، فعالیتهایی که به غلط فعالیت سیاسی نامیده میشوند، همه و همه این تصور مبهم و فریب بزرگ را دامن می زنند که گویا در حال شرکت و دخالت در قضایای جهان معاصر هستند. سازمانهای متفاوتی که بعنوان مثال سازمان ملل یکی از آنهاست، در واقع بیشترین نقش فریبکارانه را در این مجموعه ایفا میکند. آنها این تلقی را دامن میزنند که انگار سمت دادن انرژی مثبت جامعه بشری برای دستیابی به مناسباتی معقول و خردورزانه در جهان بی بروبرگرد باید از چنین مسیری عبور کند. از سوی دیگر خود فراهمکننده برخی نشستها می شوند که درون آن، همان عناصری را وارد میکنند که خود نقش ضدیت با نیازهای واقعی جامعه بشری را دنبال کرده و خود دامنزننده بهمریختهگی کنونی جهان کنونی هستند. در چنین فضائی نمیدانم تفاوت بطور مثال " خاویر سولانا " با فلان کارمند آمریکائی چیست؟ چه تفاوتی میتوان بین " رایس " و " سولانا " قائل شد؟ اگر گفته شود که هرکدام منافع گروه معینی از سرمایهداران را دنبال میکنند، باز هم این موضوع را روشن نمیکند که بهرحال هر دو برای منافع سرمایهداران در مذاکره شرکت میکنند. از سوی دیگر، چطور میتوان با چنین ایقانی صحبت کرد؟ هم اکنون کم نیستند افراد و جناحها و سیاستمدارانی در اروپا که در همان راستایی گام برمیدارند که جناحهای معینی از قدرتهای مالی چه ساکن در آمریکا و چه در عرصههای دیگر دنبال میکنند. در واقع باید به این سوال پاسخ داد: آیا جمهوری اسلامی در هرم قدرت جهانی هیچگاه از مذاکره، توافق، همراهی، هماندیشی و هماهنگی سیاسی بیرون بوده؟ جمهوری اسلامی – بعنوان دستگاهی سیاسی که در عین زمان بیشترین اهرمهای قدرت در عرصه اقتصاد، سیستم دفاعی، صنایع و قدرت مالی و غیره را در دستان خودش قرار داده – همیشه با همتایان و هم مسلکان خود و ذینفع در منافع اقتصادی در تماس بوده و خود نیز پیشبرنده منافع، مقاصد و برنامههای آنها بوده است. این فریب که جلوی چشمان بخش سوم جامعه قرار گرفته، یعنی آنانی که فکر میکنند با تحرکات خود نه تنها در جهت تصحیح انحرافات و بحرانهای جهان کنونی حرکت میکنند، بلکه در چنین مسیری است که میباید جامعه بشری را به راستایی واقعی و حیات حقیقی انسان رساند، در واقع امر بخشی از فریبی است که دو بخش اولیه واقعییات زندگی روزمره در جامعه بشری درگیر آن میباشد. وقتی حکومتها را در هیبت نامها و نشانهها می بینیم، طبیعی است که خود به نیرویی برای فریب خود تبدیل شده و عملاً به مصرفکننده بازیهای آنان تبدیل میشویم. سردمداران جمهوری اسلامی، صاحبان اصلی منابع مالی و قدرت اقتصادی و همه اجزاء و اکنافش، همواره نه تنها بخشی از ساختار قدرت در جهان بودهاند، بلکه در پیشبرد، تغییر و حتی تصحیح سیاستهای آن نیز نقش فعالی داشتهاند. لفاظیهای ظاهری چندین ماهه گذشته، اگر علت مستقیماش فریبکاری و نمایاندن چهرهای دیگر از رابطه سیاست و قدرت اقتصادی هم باشد، باز در کنار آن منافع مستقیمی را نیز به جیب طرفین ریخته است. از شرکت در شکلدهی معاملات و معادلات جدید در تقسیم قدرت در جهان تا حتی به جیب زدن میلیاردها دلار بعنوان واکنش نسبت به فضای بحرانی در سیاست جهانی. آن شهروند معمولی جهان امروز که تمام اجزاء حیات روزمرهاش در چنگال صاحبان قدرت جهان به اسارت گرفته شده، راهی ندارند جز آنکه مایحتاج خود را به هر قیمتی و به هر بهانهای که آورده میشود پرداخت کنند. از بالارفتن قیمت بنزین گرفته تا مالیاتهایی که میدهند و فرزندانی که در اختیار دولتها و سیاستمداران فاسد قرار میدهند تا در برابر هم قرار گرفته و به کشت و کشتار یکدیگر دست بزنند. جهان کنونی کریهتر از آن است که فکرش را بکنیم و فریب عمومیترین و جاافتادهترین عملی است که در سطح میلیونی و میلیاردی بازتولید می شود. شاید دقیق شدن روی این جنبه کمکی باشد تا خود به عمله بی جیره و مواجب چنین فریبهایی تبدیل نشویم و فکر نکنیم که با انعکاس اخباری از این دست، داریم مثلاً آگاهی دیگران را بالا می بریم؛ حال آنکه خود به ابزاری برای تحقیر، تحمیق و کرختی ذهن دیگران بدل می شویم.
نوشته شده در ساعت 11:14 AM
توسط: تقی 22.6.06در حاشیه!امروز بالاخره آخرین بازی تیم ملی ایران با آنگولا هم برگزار شد و با نتیجه یک بر یک دو تیم بار و بندیل خود رو بسته و بسوی کشورهای متبوع خود برگشتند. این بازی رو من در کانال هفت هلند دیدم. نکات جالبی در این بازی دیده شده که فکر میکنم صحنه کمک مهدویکیا به بازیکن آنگولایی برای بستن بازوبند کاپیتانی یکی از بهترین صحنهها و اگه بتونیم تصوری از بازی به مفهوم درستش داشته باشیم، دقیقاً نشانهای صمیمی و بی نظیر بود. هم گزارشگر هلندی این کار رو بسیار دوستانه و با ارزش نامید و هم مفسر این بازی. جالب اینجاست که در هر دو کانال هلند که عدهای به تفسیر بازی دست زده بودند، گردانندگان زن مجری برنامه بودند! جالب توجه حکومتی که برای زنان حتی حق حضور در استادیومهای ورزشی قائل نیست و بسیاری چه دانسته یا نادانسته فوتبال رو بعنوان یک ورزش مردانه تعبیر میکنند و با این تأکید عملاً برای زنان سهمی در مجموعه فعل و انفعالاتی قائل نیستند که بسیاری از مردم ایران رو مثل سایر کشورها به خودش مشغول کرده. یکی دیگه از نکات بسیار جالب احساس بسیار دوستانه و ستایشگری بود که گوینده هلندی نسبت به بازی ایرانیها داشت. وی میگفت: ایرانیها با تلاشی که در کل بازی و بخصوص در ده بیست دقیقه آخر دست زدند، عملاً سعی بر تحرک در بازی و خواهان برد هستند. و در همین راستا وقتی تلوزیون یکبار تماشاگران ایرانی و منجمله دو تا خانوم بسیار زیبا را نشان داد، گوینده با کلماتی بسیار دوستانه لب به تحسین از زیبایی و جذابیت بی نظیر و حتی افسانهای زنان آن سرزمین گشوده و در ادامه به تعریف از مردم و آن سرزمین پرداخت که: متأسفانه در این دوره بخاطر سیاستمدارانی عامی از جایگاه مناسبی در مناسبات جهانی برخوردار نیستند و زنان نیز با محدودیتهایی روبرویند. برایم خیلی عجیب بود وقتی یکی از بازیکنان آنگولایی ضربه خطرناکی را بطرف دروازه ایران فرستاد و ... وقتی دوربین روی برانکو زوم کرد، انگار دلش میخواست که توپ گل شود و با هر دو دست روی زانوی خود کوبید! در جایی دیگر وقتی خطیبی توپی رو بطرف دروازه آنگولا شوت کرد، انگار دروازه بان آنگولا بهش میگوید: بابا، اینطرف بزن و ... با دستش گوشه دروازه رو نشان میداد جائی که فضای خالی بود... انگار دلش میخواست که ایران یه گل به دروازهاش وارد کند. سوای همه این قضایا، من نمی فهمم چرا تیم ایران بعنوان یادبود قالیچه به تیم مقابل میدهد؟ از دیرباز مراسم سادهای برای این کار بوده که اخیراً با دست بدست کردن توپی سفید و بدون هر گونه نشانی، و همراه آن پرچم یادبودی، قضیه رو تمام میکنند. اما ایران، سالهاست که به کاپیتانهای تیم حریف قالیچه میدهد! مگه قالیچه رو میشه به رسم یادبود داد؟ حالا چرا قالیچه؟ آیا منظور تقدیم چیزی بعنوان سمبل ملی است؟ از چه وقت قالیچه سمبل ملی ایران شده؟ اصلاً رویش چه نوشته میشه و چه سنخیتی با فرهنگ و مردم ایران داره؟ اگه آیات قرآنی باشد که ربطی به مردم و جامعه ایران نداره. شانس آوردیم ایران تولید کننده هواپیما و موشک و ابزارهای پیچیده صنعتی نبود، وگرنه یهو میدیدی که طرف ورداشته به تیم حریف سوییچ یک هواپیما، خودرو، و احتمالاً چند کیلوئی پسته و ... اینها داده! نمیدونم این ادا و اطوارها رو چطور به راحتی می پذیرند و اصلاً نمیدونم بین این بچههای فوتبالیست و معروف، نیست کسی که بگه بابا دست از این ادا و اطوارها بردارید. آخه دوستی رو که نمیشه با اینجور چیزها نمایش داد! همان کار بسیار خوب و بیادماندنی مهدویکیا به صدها مورد دادن هدایا و اینها می ارزید. متاسفانه تا این لحظه هرچقدر گشتهام که شاید عکسی از این صحنه بتونم پیدا کنم، موفق نشدهام. رویهمرفته بازی رضائی، تیموریان و کعبی از کیفیت بهتری نسبت به بقیه برخوردار بود. هرچند مهدویکیا بهرحال بخاطر سوابق بازی در اروپا خودبخود انتظارات بیشتری رو در بین تماشاگران ایرانی ایجاد میکرد. گزارشگر هلندی بیش از همه از بازی خوب رضائی تعریف میکرد که در عین خونسردی، با هوشیاری و مدیریت خوب توانسته بود خط دفاعی ایران رو تحت کنترل داشته باشه.
نوشته شده در ساعت 12:11 AM
توسط: تقی 21.6.06گشت و گذار!
این شانس برای من خیلی کم اتفاق می افته که یکی یا دوتا سنجاب رو تو جنگل ببینم که با فاصلهای نزدیک به من چنان سرگرم بازی و دنبال هم دویدن باشند که اصلاً حضور مرا نادیده بگیرند؛ یا مواردی که چندتائی آهو رو می بینم که در یک لحظه چنان هوشیارانه از حرکت باز می ایستند و به طرف من نگاه میکنند و نک بینیشونو بطرفم نشانه میگیرند و هی بو میکشند و بو میکشند تا بالاخره از جمع عددی و مرکب تمام سیگنالها تو مغز خود، منو شناسائی کرده و فلنگ رو ببندند. امروز پنچ شش دقیقهای که مات بازی سنجابها شده بودم، آنقدر تحتتاثیر تحرکشون قرار گرفته بودم که حتی نفسم رو طوری میکشیدم که مبادا کمترین تکانی تو بدنم بوجود بیاره و یا مبادا حرکتی اضافه داشته باشم و اونا بترسند. اونا، از یه درخت به درخت دیگه با چنان سرعتی بالا میرفتند و بعدش با پرش روی شاخهای و پائین اومدن سریع، انگار روی سرسره نشسته و با سرعتی سرسامآور در حال حرکت هستند! گاهی، جلوئی منتظر می مونه و در این فاصله دمش رو علم میکنه و شکل عصائی وارونه ازش بوجود میاره و با آن کلههای کوچولو و با آن جثه ریز و با آنهمه هیجان و شوری که نثار هم میکنند... جنگل با همه سر و صدایش انگار در سکوت کامل فرو رفته بود و نوبت رو به نمایش این دو داده بود. صدای تراکتوری از آن دورها، گوششان را تیز کرد. آنها در آخرین دنبال هم دویدن، در لابلای بوتهها که حال با رشد " کنف " های خودرو بیش از یک متر از سطح زمین رو از نگاه و دید پنهان کرده، از تیررس دید من دور شدند. حدود هفت هشت سال پیشتر وقتی پیادهروی در این بخش از جنگلهای روی تپه و حدفاصل مرز هلند و بلژیک رو شروع کردم، بیشتر فکر و ذکرم پیدا کردن راهها و کم و بیش غرق شدن تو فکر و ذکرهایی بود که تو کله خودم داشتم. گاهی پیش می آمد که بوته تمشکی نظرم رو جلب میکرد و آنوقت با مراجعه به پستوهای بسیار پنهان شعور ناخودآگاه و اثرات ژنتیکی آموزههایی را تکرار میکردم که خود شیوهای از زندگی روزمره بود. شناختن رنگ تمشک رسیده، انتخاب بوتهای که تمشکهای شیرینتری دارند و ... " کونوس " - ازگیل وحشی - رو یکی دو سال بعد شناسائی کردم و بعدها از اینکه تو این جنگل اینهمه درخت ازگیل هست، داشتم شاخ در می آوردم و بقول هنرمند عزیز آقای " پوررضا "، دیگه من فقط " ای روز بوشوم کونوس کله " نمیکردم، بلکه هر روز میرفتم کونوس کله! خصوصاً اواخر نوامبر و اوایل دسامبر و وقتی که ازگیلها یک سرمای مختصری رو پشت سر گذاشته و از درون حسابی پخته میشدند! شکمی از عزا در می آوردم.
با اینهمه شناسائی گلهای وحشی یکی دو سال دیرتر شروع شد. اوایل فقط دستهای کاملیا - بابونه؟ - وحشی میکندم که ترکیب رنگش و هارمونی گلبرگهایش منو سخت مجذوب خودش میکرد. آرام آرام تونستم گلهای دیگری رو هم با بویشان شناسائی کنم. چند هفته پیش آخرین اثرات گل اقاقی هم روی درخت ها هنوز بودند و چیدن دستههای بزرگی از آن و چیدنشان در گلدانهای مختلف تمام خانهام را با یادهای کودکی من پر میکرد؛ آن زمانی که دانههای اونو با نخ و سوزن پهلوی هم چیده و دستبند، گلوبند، حتی بعضی وقتها انگشتر هم ازش درست میکردیم! درست مثل کاری که با گلهای بهار نارنج خونه مادربزرگم انجام میدادیم. در مسیر برگشت به خونه، یک دسته گلهای بنفش رنگ صحرائی، دستهای کاملیا و همچنین دستهای یاس چیدم که حالا در دو دسته مختلف تو گلدونها گذاشتهام. با بوی معطری که از حدود هشت و نیم شب تا نزدیک ده، گلهای یاس در تمام آپارتمانم پخش کردهاند. اگه سعدی روزی گفته که: هر نفسی که بر آید ... من اونو اینطور میفهمم که: هر نفسی با عطر یاس که فرو میرود، مفرح ذات است و بر می آید فراهم کننده فضای بیشتری برای نفسی دیگر! راستش این است که فوتبال انگلستان و سوئد رو در فضای معطر یاس دیدهام و فکر کنم اگه هزارتا گل هم رد و بدل میشد، باز هم تاثیری حتی اندک روی آرامش من نمیتوانست داشته باشد! حالا بعداز سالها پیاده روی در جنگل اطراف شهرک محل زندگی من، آنچنان به گوشه و کنارش آشنا شدهام که فکر میکنم زندگی بدون دیداری هر روزه از گل و گیاه، غرق شدن در جنگل صدای پرندگان و وزوز مگس و زنبور و بدهان بردن مزه شیرین و آبدار " ولَش " - تمشک - چقدر سخت و چقدر بی روح خواهد بود!
نوشته شده در ساعت 1:07 AM
توسط: تقی 19.6.06درکی دفرمه از " خیانت "!یکی از ویژگیهای جوامعی که براساس مناسبات سرمایهدارانه سازمان یافته، بویژه جوامعی که از سازمانیافتهگی جاافتادهتری برخوردارند، این است که همه اشکال و نمودهای انسانی را بگونهای بسوی کالائیشدن سوق دهند که اثرات هیجانی آن باقی مانده اما، سیستم و روال کار آن متناسب با ساختارهای اداری و مالی یک سازمان سرمایهدارانه پیش برود. در دورانی که دبستان می رفتم در ذهن اکثر شاگردان این تصور وجود داشت که یا مهندس بشن، یا دکتر و یا وکیل و قاضی و از این قبیل شغلها که در بطن آن و حتی در توضیح این تمایل خود، اصرار میکردیم که با دکتر شدن میتوانیم به مردم خدمت کنیم و مثلاً بیماریهایشان را شفا دهیم و از این قبیل تصورات سادهلوحانه! اما جامعه تحصیلات بعدی را نه بر اساس تمایلات کودکانه امثال ما، بلکه متناسب با میزان نیازمندیهایش سازمان می دهد. بطور مثال برای کشوری که بیست تا قاضی احتیاج هست، دو هزار نفر را جذب نمی کند و حتی ساختار دانشگاهی و سیستم آموزشیاش را نیز بدانگونه تنظیم نمی کند. بعدها، با قرار گرفتن سدی بعنوان کنکور، ترا علیرغم انتخابهایی که داشته و آنها را درجه بندی کردهای، با بررسی نمراتی تقسیم می کنند که تو از آزمون عمومی بدست آوردهای. آرزوی کودکانه تو با میزان نمراتی محک میخورد که تو در اطلاعات عمومی و از همه اینها مهمتر در مسابقه ورودی بدست می آوری و نه آن اشتیاق قلبی که برای خدمت در وجودت قرار داشت. طبعاً آنانی که بدینگونه آموزش می بینند، در محل کار جدید خود چه بعنوان دکتر و چه مهندس و غیره، تنها یک نکته هست که برایشان اهمیت حیاتی پیدا میکند آن اینکه: این شغل را وسیلهای برای درآمد در نظر بگیرند و نه امکانی برای ایفای نقشی مفید به حال جامعه. حتی تربیت سیاستمداران نیز از این قاعده جدا نیست. آنها نیز فاقد هرگونه تمایلات اجتماعی برای عرضه مدیریتی مناسب و هارمونیک برای سمت دهی جامعه در راستاهایی معقول، بلکه به دستآوردهایی فکر می کنند که از قبل شغل خود میتوانند کسب نمایند. چنین حالتی از اشتغال در جوامع سخت سازمانیافته غربی به وضوح دیده میشود. تخصصها گاهی آنقدر دقیق هست که مثلاً تردید میکنی از یک پزشک عمومی در مورد دلیل پوسیدگی دندان سوال کنی! تخصص آنقدر مهم میشود که خیلیها حتی از دستزدن به سادهترین کارها امتناع میکنند و در واقع کمترین کنجکاوی را هم به ذهن خود میدان نمیدهند. با اینهمه مهمترین خصیصه اشتغال تامین مالی برای حفظ و تداوم حیات میشود و نه چیزی بیشتر. دیگر نمیتوان هیچ پزشک آرمانگرایی را دید، هیچ مهندسی را که مهمترین دغدغهاش انجام فعالیتی باشد در راستای محیط زیست مناسب برای انسان؛ هیچ آرمانخواهی که تخصص را وسیلهای برای خدمت بهتر به مردم بفهمد. جالب اینجاست که در کنار تمام این قضایا، نمیدانم به چه دلیلی این توهم هنوز بطور قدرتمند عمل میکند که انگار روزنامه نگاران و دستاندرکاران دنیای رسانهای، از این قاعده عام بیرون هستند؟ روزنامه نگاران افرادی محسوب میشوند که انگار بار تصحیح تمامی کژیهای اجتماعی را بر دوش خود احساس کرده و حال قصد دارند آنرا تغییر دهند و یا با انعکاس تمامی کژیها مردم را برای تغییر تحریک نمایند. اطلاعات میشود مادهای که دستیابی بدان و فروش عمومی آن و به دلیل قابلیتهای نهان در آن، در مد نظر نه تنها بسیاری افراد شاغل در این عرصه قرار دارد، بلکه احزاب سیاسی و حتی مؤسسات بزرگ مالی نیز تلاش میکنند تا با دستیابی بدان، نیروی بالقوه تمایلات انسانی را در راستای مورد نظر خود سوق دهند. رسانهها از آنجائی که محل پروراندن اطلاعات و انعکاس آن به مردم هستند، بیش از پیش نظر ساختارهای مالی بزرگ در جهان را به خود جلب کرده و آنچنان مورد بهره برداری قرار میگیرند که امروزه حتی نمیتوان خط فاصل معینی بین بنگاههای مالی و انحصارات بزرگ صنعتی و غیره با ساختارهای رسانهای جهان قائل شد. وقتی جهان علیرغم تمامی هرج و مرجهایش در تولید، توزیع، سمت و سوی تحول تکنولوژیک، سازماندهی نیروی کار، توجه به چشماندازهای حیات طبیعی و زیست محیطی و غیره که با آن روبروست، با اینهمه سخت در تلاش هست تا انسانها را بیش از پیش سازماندهی کرده و آنها را درون ساختارها جای دهد، آنگاه متوجه فاجعه بزرگی میشویم که با دست انسان علیه وی جریان دارد. در واقع نمیتوان عرصهای از حیات انسانی را در نظر گرفت که از هجوم وحشیانه منفعتطلبانه ساختار سرمایهدارانه در امان باشد. از تفریحات گرفته تا سازماندهی هیجانات، تا مسابقات، تا جنگها، حتی انقلابات و غیره همه و همه بگونهای در مد نظر و توجه ساختارهایی قرار میگیرد که آن را برای قوانین کالائی سازمان دهد. جهان به کارخانهای بزرگ شبیه میشود که همه موجودات در آن تنها در مکانیسم خاصی و در مفهوم خاصی کارکرد دارد و همه موجودات درگیر آن، فاقد موجودیت حیات زنده میشوند. روزنامهنگاران، فعالان سیاسی و اجتماعی، دستاندرکاران امور رسانهای و همه و همه سوژههایی هستند که در انستیتوها نسبت به کار آنها فکر میشود. برخی خود جذب آن میشوند و برخی در دام آن قرار میگیرند و آخرالامر نتیجه کار آن میشود که برای ساختن افکار عمومی از هر وسیلهای بهره میگیرند. سیر قضایا در محیطی مثل جامعه ایران نیز علیرغم حضور بسیار پیچیده ساختارهای بازمانده از مناسبات روستائی در آن، از این قاعده خارج نیست. پزشکان، درگیر ساختمانسازی میشوند، مهندسین تجارت میکنند، سیاستمدار در انواع و اقسام زدو بندها شریک میشود، فعال اجتماعی در میان موسسات مالی دنبال حمایت مالی میگردد، احزاب سیاسی در تلاش برای جلب توجه سرمایهداران گوی رقابت از هم می ربایند، همه چیز از عشق تا محبت و هیجان و حتی اجزاء بدن نیز قابل فروش میشود. در چنین حال و هوایی است که قلمزنان مزدبگیر میدانی برای فعالمایشائی پیدا کرده و نتیجه یک مسابقهی فوتبال را هم وسیلهای قرار میدهند تا مثلاً افکار عمومی بسازند و آنرا در راستای معینی سوق دهند. البته ایراد به مردمی نیست – با علم به اینکه آنها خود نیز در پیشبرد چنین ساختارهایی بیتاثیر نیستند - که هیچ گاه در فضایی قرار نگرفتهاند تا مستقلاً قادر به تمیز حرف و حدیث درست از غلط باشند و هیچگاه اجازه نیافتهاند قضایا را با چشمان خود ببینند، به اسارت بازیهایی در آیند که قلمبهمزدان برایشان رقم میزنند. آنانی که باخت یک بازی را نه در چارچوب یک بازی، بلکه بعنوان تحقیر ملی دامن میزنند و با کراهت و دریدگی تمام آنرا وسیلهای قرار میدهند تا دامنزننده تلقی و تصوری خاص از ملیگرایی شوند و حتی در این کار از تحقیر مردم و ملیتهای دیگر نیز دریغ نمی کنند. خلاصه کلام، باید در نظر گرفت که در مناسبات کالائی و سرمایه دارانه، جستجوی شرافت امری بیهوده است و اصلاً محلی از اعراب ندارد. هرچه هست سود هست و سوددهی و خدمت به سوددهی چه در زمان حال و چه در آینده. روزنامهنگاران از این امر مستثنی نیستند. شرافت، حس انسانی، اخلاق، و خلاصه همه چنین اموراتی امری است درونی و در ذات هر انسان و بدون تبعیت از هر نوع ایده و مذهب و ساختار و غیره، باید در کنکاشی درونی جایگاهش را یافت. " خیانت " این نیست که برای یک بازی کم نوشته شده و یا اصلاً چیزی نوشته نشده، محل وقوع خیانت در نقشی است که برخی امروزه نسبت به مهمترین وجوه انسانی به عهده گرفته اند و برای تبرئه " خیانت " کاران، به تعبیر دفرمه از " خیانت " روی آورده است!
نوشته شده در ساعت 10:50 AM
توسط: تقی 18.6.06عرق ملی، یا اسیر توهم شدن؟دنیای نوشتاری چه روزنامه، رادیو و تلوزیون، وبلاگ، سایت و غیره رو بجای واقعیت در نظر گرفتن، خطایی است آنچنان بزرگ و ورطهای عمیق که برونرفت از آن کاری است سختترو دشوارتر از تفکیک فلفل و نمک از یه کاسه ماست و خیار! اما، مگه برای ما چارهای هم مانده! هر روز بخشی از وقت و انرژی ما رو بنا به عادت مسخره و مضحکی که از همان سالهای جوانی دچارش شدهایم، بخودش اختصاص میده تا مثلاً ببینیم – و صد البته نه اینکه بفهمیم! – دیگران چه میگویند و چه خبری در جریان هست و اوضاع از چه قرار هست. حتی رسیدن به چنین استدلالی هم که رسانههای عمومی و خصوصی و هر گونه وسیله و ابزاری که بشه با اون امکان ارتباطی با دیگرانی دیگر فراهم کرد، امروزه نقش بسیار ویژهای در ساختن و سمت و سو دادن افکار تک تک انسانها و بطور کلی شکلدهی افکار عمومی دارند. خب، این هم کاری از پیش نمی بره. درست مثل این می مونه که میدونی معتاد سیگار هستی، یا هروئین و هر چیز دیگهای، اما بهرحال اونو ادامه میدی و در چنین حالتی رنجی که میبری مضاعف هست چرا که درک نقش آن اعتیاد و تکرار آن، تأثیرات روانی مخربی رو هم در ذهن و مغز باقی میذاره و ... در روزهای اخیر با توجه به شیوه متداول بحثی رو انداختند جلوی خیل عظیم مردم در شکل انبوه و تودهای اون و هرکسی هم به سبک و سیاق خاصی وارد این کارزار میشه؛ آری منظورم نه جریان پرهیاهو و نه آنچنان خطرناک هستهای در ایران نیست؛ منظورم فوتبال هست. هر بازی که برگزار میشه، نه تنها تعداد بسیار وسیعی از انسانها رو میخ خودش میکنه – از جمله خودم و اونم به سرسختی تمام! – بلکه تبعات اون هم ولکن معامله نیست! تفسیرها و شبه بررسیها و آنگاه بجای بسیاری دیگر از مناطق و سرزمینهایی که فوتبال براشون فعالیت معین اجتماعی، اداری، مالی است و برای کار خودشان نه تنها به کارشناسان معینی مراجعه میکنند، بلکه بررسی رو برای رفع نواقص دنبال میکنند و نه رفع مسئولیت و انداختن قضایا به گردن این و آن و یا احیاناً به نیروهای ماوراءالطبیعه. بعداز بازی تیمهای ایران و مکزیک، هم برانکو شد موجودی غیر حرفهای و هم علی دائی شد تنها عامل شکست و هم میرزاپور و این و آن شدند عاملین سرکوفت ملی برای این یا آن عده از مردم و عدهای هم با سرسختی تمام دنبال اشاعه چنین انحرافی و چنین رفتار کریهی بودند. طبعاً دیدن چهره حقیقی آنچه که بر حیات انسان روی زمین اتفاق می افته، نه بر اساس تمام نمایشاتی که سعی در القاء آن بما دارند، بلکه به همانگونه که جاری است، ما را به این نتیجه نزدیک میکند که دنیا در کلیترین وجه خود، به مناطق نفوذ بنگاههای مالی مختلفی تبدیل شده که گاهی بر راس کارها تمرکز بسیار هیرارشیکی جاری است و گاه امورات توسط ادارات مالی و بانکی و غیره دنبال میشه. عدهای هم نقش واسطه و دلال رو در آن راستاهائی دارند که در تبعیت از تقسیماتی بسیار صوری و مضحک مربوط به قرنهای گذشته، خود را مثلاً دولتها و مدیران جامعه نامیده و سعی میکنند این تلقی رو دامن بزنند که انگار اونها هستند که نه تنها صاحبان و باصطلاح سر های مخروطها هستند، بلکه انعکاس دهنده منافع همه انسانها و حتی موجوداتی هستند که در مرزهای مثلاً ملی محدود هستند... بنگاههای مالی تفریحی و سرگرمیساز و فراهمکننده نبرد گلادیاتورها نیز از این نوع کارکرد مبرا و مجزا نیست. حال به این دلیل که مثلاً آقای آندره شفچنکو چون در اوکرائین بدنیا آمده و مثلاً به زبان اوکرائینی هم آشناست و مادر و پدرش هم اونجا هستند، می بینیم که بیش از یازده ماه زندگیاش در انتظام معینی از تمرین و تلاش و کار و همه چیز وقف فوتبال تیم آ.س.میلان میگذره، اما میشه بازیکنی مثلاً عضو تیم ملی اوکرائین. برای دیگرانی دیگر هم میشه چنین مثالی رو زد. بیش از سی و پنج هزار هلندی دیروز در شهر اشتوتگارت آلما ولو بودند و از ساعت ده صبح در حال نوشیدن آبجو و خوردن ترکیبات عجیب و غریبی بنام سوسیس و هر آت و آشغال دیگری بودند و در حال عربده کشی و داد و بیداد و اینها، که تیم ملیشان – تیم ملیمان!؟ - برده. بگذریم از بازی فاقد هرگونه زیبایی و هنرورزی و اثراتی که از بازی بمثابه یکی از شیرینترین عملهای انسان میشه ازش یاد کرد. این عده که خود عامل چرخش بسیار جدی مالی در تنها یک روز از مسابقات در یک شهر آلمان بودند، طبعاً در ابعادی بزرگتر می بینیم که چطور مسئولین فدراسیون جهانی فوتبال در تلاش و تقلاست تا بتونه هر چه بیشتر اشکال و راههای بهتری پیدا کنه تا گستره بزرگتری رو زیر چتر معاملات خود قرار بده. حال فکر میکنید میشه یک مثلاً مسابقه رو دید و آنگاه نسبت به نتیجهاش و اصلاً خود بازی رغبتی هم پیدا کرد تا در مباحثاتش شرکت نمود؟ همه آنهائی که سعی میکنند در نگاه به فوتبال بعنوان هنر و ورزش و هیجان و سرگرمی نگاه کنند، سعی میکنند عدم انطباق فلان و بهمان لحظه از بازی رو با فلان درک از هنر یا ورزش و غیره مورد ارزیابی قرار بدن... اما چقدر سخت هست قرار دادن این بیهودهگی در کنار آن جملاتی که این روزها با تعجب و حیرت فراوان شنوندهاش هستم که:" اگه ما در بازی با مکزیک علی دائی رو نمیذاشتیم تو زمین، یه خورده برنامه ریزی درست تری روی «قضیه انرژی خودمان» برای نود دقیقه بازی میکردیم ... یا حیف شد که بازی با پرتقال رو باختیم!؟... " همه چنین جملاتی که به تعمد و بصورتی داوطلبانه خودمان را با ساختاری یکی میکنیم که نه در انتخاب، نه در گردش کار، نه در مدیریت و نه در تمرین و خلاصه در هیچ چیزش سهیم نیستیم و اما، تنها در این فریب همراهی میکنیم که انگار برد و باخت درون یک بازی مشخص، میتونه ربطی هم به ما داشته باشه و ما دچار نقصان و یا منافعی هم میشویم... اینجاست دیگه اونجای آدم تا فی خالدونش می سوزه! بابا جان، همینکه اینها تا مرحله مسابقات جام جهانی رسیدند، کار خودشان رو کردهاند یا نباید بی دلیل خودمان رو در توهمات عجیب و غریب غرق کنیم. هرچقدر هم فلان بچهمان خوشگل، با ادب، باهوش، شاگرد زرنگ و اصلاً بی نظیر هم باشه، باز وقتی اونو میخوای یا میذاری برای مقایسه با دهها هزار کودک دنیا، بپذیر که در اینجا قواعد مقایسه مهم هست نه تمایلات شخصی تو یا من!؟ نفسم گرفت از بس این روزا مقاومت کردهام نسبت به این ایده که: بابا جان ایران نمیتونه در این مسابقات اول بشه، ول کن بابا...
نوشته شده در ساعت 12:32 AM
توسط: تقی 16.6.06باز هم یه خارجی دیگه!همینطور که داشتم با پیچ و مهرههای لامپی ور میرفتم که همسایهام تازه خریده و ازم خواهش کرده بود که اونو براش بالای میز نهارخوریاش نصب کنم، ازش پرسیدم:" میا، - اسم همسایهام – بالاخره معلوم شد که بجای همسایه بغلی کی میخواد بیاد اینجا زندگی کنه؟" طبق معمول وقتی که حالتی از عصبیت رو میخواد نشون بده، هی اینور و آنور میره و بقول " رضا مقصدی " دچار " حرکات اضافه " میشه! میگه:" معلومه خب، همون خونواده ایرانی که بهت گفته بودم." و در حالی که میخواد پیازداغش رو هم اضافه کنه میگه:" واقعاً که وحشتناک هست؛ فکرش رو بکن یه خونواده دیگه خارجی که با خودشون یه عالمه سروصدا و انواع و اقسام بوی غذا و اینها میارن!" " میا " همه اینها رو با چنان راحتی و آرامش میگه که انگار من ایرانی و یا خارجی نیستم. البته، همیشه در اینجور مواقع بخاطر اینکه نشون بده خیلی به من علاقه داره، سریعاً با یک جملهای سعی میکنه منو از بقیه جدا کرده تا بتونه به راحتی حرفهاشو بزنه و در واقع فقط دلش میخواد یه موضوعی رو بچسبه که برای هیجانانگیز جلوه دادن حرفهاش موضوعیتی هم داشته باشه! بهش گفتم:" آخه تو که اونا رو نمیشناسی، چطور هنوز نیومده دربارهشون قضاوت میکنی؟" چهره من در زمانی که دارم باهاش صحبت میکنم تاثیرات خاصی رو جملاتی میذاره که اون بعدش مطرح میکنه. در این لحظه چون خشونتی هم در جملهام بود، گفتش:" خب، چه فرقی میکنه؟ ما اصلاً نمی خواهیم که خارجیهای بیشتری توی این ساختمان باشند و یا حتی تو کشور هلند. واسه همین هم میگم. اونا میان، هنوز ۹ ماه نیست که اومده این کشور و یه خونه بهش دارن میدن با چهار اتاق. خیلیها اینجا سه سال بیشتر تو نوبت وایستادن و هنوز خونه براشون در نیومد. حالا همینها که اینجا اومدن از کجا معلوم که توی کشور خودشون خونه و زندگی نداشته باشند؟ همه اینها میان اینجا و دروغ میگن و بعدش که یه خورده جا افتادن، یهو می بینی که یه ماشین آخرین مدل هم میذارن زیر پاشون و رفت و آمدها و برو بیاها شروع میشه و دیگه برای هیچ کس اعصابی نمیذارن..." " میا " انگار تریاکش حسابی گُل کرده بود و یک بند حرف میزد. دیدم اینطور نمیشه. باید یه خورده اونو و مسیر دلخوریاش رو عوض کنم! به خودم گفتم، بد نیست یه خورده حالش رو بگیرم تا ساکت بشه. گفتم:" ببین، این لامپ رو نمیشه در این جائی که تو میگی نصب کرد. هم سیمش کوتاه هست و هم، خیلی بیریخت میشه. اصلاً نه با رنگ دیوار جور در میاد و نه با این حالت گردی که داره مناسب جایی کنار دیوار هست. بهتره اینو بری عوض کنی و یه چیز دیگهای بگیری..." خب، همین کافی بود که " میا " حضور و وجود خارجیها رو بالکل فراموش کرده و به فکر لامپی باشه که یکی بعنوان هدیه امکان خریدش رو بهش داده بود. عروسش – که بنا به گفته " میا "، نه این شکل اونو میتونست ببینه و نه اون شکل میا رو، بهش یه بُن داده بود که میتونه یه لامپ تا حدود یکصد و پنجاه یورو برای خودش انتخاب کنه. و حالا " میا " هم دلش نمی اومد این لامپ رو از دست بده. خلاصه، با اعتمادی که بی هیچ دلیلی و صرفاً بخاطر جدی بودن من در این کارای خورد و ریز به من داره، فکر کرد ای داد بیداد که این لامپ و این امکان رو از دست داده! هنوز تو خماریاش بود که گفتم:" آها، فکر کنم بشه یه کاریاش کرد. انگار میشه این میلههای بالایی رو حرکت داد و متناسب با حالت دیوار اونو تنظیم کرد... خب، فکر میکنم بشه یه کاریاش کرد..." دوباره مشغول شدم و همزمان گفتم:" ببین میا، دولت هلند با همه سختگیریهاش بالاخره یه عدهای رو اجازه اقامت میده. اگه تو بخوای قانونی رفتار کنی، باید بنا به قانون، از دولت بخوای که مثلاً بدون بررسی دقیق به کسی اجازه اقامت نده. وگرنه، اونی رو که دولت قبول کرده، دیگه تو نمی تونی یه بار دیگه مورد قضاوت قرار بدی. مثلاً از این خارجیهایی که اینجا هستند، چه خودم و چه اون خونواده افغانی که اون دفعه تو رو با ماشینش برده خونه دخترت، یا مهندس بهزاد و مادرش، یا... همه اینها رو تو خوب میشناسی و میدونی که آدمهای خوبی هستند و در عین حال میدونی که پسر کدوم یکی از همین خونوادههای هلندی تو همین ساختمون چندبار دزدی کرده، فکر نمی کنی حتی بعنوان یه مسیحی هم کارت درست نیست؟ آخه مگه تو میتونی کسی رو که نمیشناسی متهم به چیزی کنی که هنوز ازش سر نزده؟" " میا " بفکر فرو رفته بود. در حالی که مثل همیشه لحظهای هم از حرکات اضافه دست نمی کشید و یا اینطرف و یا آنطرف رو لته میزد گفت:" خب، تو درست میگی. حالا اینهائی هم که اینجا بودند زیاد هم کاراشون درست نبود. بارها بهشون گفته بودم که سگشون اومده و کنار همین دیوار شاشیده و اونا میگفتند: نه سگ ما فقط تو خیابون شاش میکنه، هرچه بهشون میگم: خب، بو بکشین و میتونین تشخیص بدین... حالا بیان ببینم چه تیپی هستن. همه ما همسایهها دلمون میخواد همسایه جدید مثل خودت باشه. اما میدونم که خارجیها اونم با خونواده همیشه مشکلآفرین میشن. یا دعوای زن و مرد داریم و یا بدو بدو و داد و فریاد بچهها. حالا خوبه تو اینجا هستی و اگه کاری بود تو میتونی بهشون توضیح بدی..." گفتم:" خیالت راحت باشه، من اینقدر از تو و تمیزی و نظافت و این گلهای قشنگی که تو توی راهرو میذاری تعریف میکنم که اونا هم مثل خودم هرکاری لازم داشته باشی برات انجام بدن..." آخرین پیچهای قسمت بالای لامپ رو هم بستم و وقتی کلید رو زدیم و چراغای لوستر روشن شدند، چهره میا هم تغییر کرد و حالتی شاد و قدردان توی چهرهاش شکل گرفت. داشتم از در خونهاش بیرون می اومدم که دیدم با یه بطر شراب اومد طرفم که:" باید اینو بعنوان تشکر من از کاری که کردهای بگیری!" بهش میگم:" باشه میگیرم. اما، بدون که من مشروب نمی خورم و اینها رو فقط تو خونهام نگه میدارم! حالا که فکر میکنی با این بطر میتونی یکساعت و نیم کار منو جبران کنی! باشه قبول میکنم! " و با خنده میرم بطرف خونهام که ده دوازده متر دورتر از خونه " میا " هست.
نوشته شده در ساعت 9:10 AM
توسط: تقی 14.6.06گروگانگیری جنبش دموکراسی ایران!خب، همانطور که انتظار میرفت در ادامه قضیهای که کاملاً آشکار بود، حال به تمام اطراف و اکناف فشار آورده و تلاش میشود تا برای گوشت دم توپ شدن زنان و قربانی گشتن آنان از همه مراجع و محافل بینالمللی تقاضا شود تا از همان سرکوبگران زنان بخواهند تا آنها را آزاد کنند!؟ در نامهای که به نام خانم نوشین احمدی خراسانی منتشر شده، این خواسته مطرح گردیده که برای جلوگیری از دستگیریها و آزادی به بند رفتگان، کاری در این سوی آبها صورت گیرد. و افراد این سوی آبها که از زور بیکاری سیاسی نمیدانند چکار کنند، باید بیافتند دنبال این یا آن سازمان بینالمللی و از آنها بخواهند تا از مسئولین جمهوری اسلامی و در مسیری نامتعارف از مسئولین قضایی بخواهند تا بازداشتشدگان را آزاد کنند! در اعتراضی که سایت ادوار نیوز مطرح کرده، حکایت از ضرب و شتم مهندس موسوی خوئینیها میکند. ادوار نیوز دلیل ضرب و شتم را هم امتناع ایشان از پوشیدن لباس زندان عنوان کرده و دلیل شدت ضرب و جرح را هم تقاضای مسئولین زندان از خانواده ایشان برای بردن داروهای مورد استفاده ایشان در خانه عنوان نمودهاند. بدون اینکه قصد داشته باشم کار این آقا را در حمایت از تجمع ۲۲ خرداد زیر سوال ببرم، باید بگویم که تمام این داستان راستای غریبی را در ذهنم شکل میدهد. اولاً، اگر عدهای که تجمع اعتراضی ۲۲ خرداد رو حق خود میدانستند، پس کل قضیه دستگیری، بازداشت، ضرب و شتم شرکتکنندگان باید موضوعی برای شکایت علیه مسئولین مثلاً پلیس و حتی وزارت کشور باشد که چرا جلوی حقوق عادی شهروندی را میگیرند، نه اینکه آنها را محق در دستگیر کردن، اما قضیه را به چنان مجرایی سوق دهیم که بیایید ما را ببخشید و آزاد کنید!؟ نکته حساس در این است که نامه خانوم نوشین انگار در حالتی نوشته شده که ایشان در حالت فرار از دست مأمورین قضایی قرار داشتهاند. خب، کسی که در آن جامعه زندگی میکند و بارها هم بازداشت و به دادگاه احضار شده، باید بداند که چنین احضارهائی – مثل دستگیری خانم شهلا انتصار و آزادی ایشان – اموری است که بارها و بارها تکرار شده و حال، دلیل این مخفیکاریها برای چیست؟ آیا چنین کاری خود با روند اعتراضات مدنی مغایر نیست؟ کشاندن پای نیروهای سیاسی به این دامی که امروزه گسترده شده، و این خواست که از مراجع بینالمللی آزادی بازداشتشدگان خواسته شود، در واقع امر روندی است بسیار مشکوک برای تثبیت کردن نقش ساختار قضائی در ایران و تثبیت روندهائی که اساساً با رفتارهای حقوقی متعارف در جوامعی مدنی همخوانی ندارد. اعتراض به بازداشت، در واقع باید با ارائه شکایت و مجرای حقوقی نسبت به ارگانهای بازداشتکننده باشد و نه با خواهش برای آزادی! از تمام چنین قضایایی این موضوع در ذهن تداعی میشود که انگار مبارزه سیاسی اجتماعی ایران و روند شکلدادن مناسباتی مدنی و حقوقی، به گروگان نوع خاصی از آنارشیسم قرار گرفته که ظواهر برخورد انقلابی را در مسیری متناسب با همان راهکاری دنبال میکند که خواست قلبی امثال خامنهای هست. خواست بخشش، آزاد کردن این و آن فردی که مثلاً حق خود میداند اعتراض کند، در واقع امر قابلیت بخشش را به یک توان خاص فرد یا ارگانی میکند که از آن چنین چیزی درخواست میشود. اگر آقای موسوی خ... میداند که حضورش در میدان هفت تیر احتمال دستگیری را به همراه دارد – گفته میشد او را کشان کشان و درحالت کشیده بر روی زمین توی ماشین پلیس انداختند؛ عکس دستگیری وی که چنین چیزی را نشان نمیداد – باید بپذیرد که در دوران بازداشت لباسی را باید بپوشد که همه میپوشند. و اگر به این کار هم اعتراضی دارد، آنرا زمانی و بگونهای پیش ببرد که بطور اساسی و بنیادین از ساختار قواعد و قوانین زندان محو شود. بگذریم از اینکه خواست ارسال داروهای مورد استفاده ایشان، به هیچ وجه نشان از این ندارد که انگار ایشان مورد ضرب و شتم قرار گرفتهاند و ... امر گروگانگیری جنبش سیاسی و فشاری که به افراد و نیروها برای شکل دادن روندی معقول بر مبارزه سیاسی وارد میشود آنقدر سنگین هست که عملاً یا به نوکری دستگاه متهم میشوی، یا به بزدلی و از این قبیل حرفهای بی سرو ته! و در این میان تنها آنهائی میداندار میشوند که افتخار بزرگشان غوغاسالاری است. تجمع اعتراضی ۲۲ خرداد غلط بود و من متاسف هستم از اینهمه بزدلی و گوشبفرمانی نیروهای سیاسی در خارج و داخل ایران که با صراحت کشاندن زنان و دختران به چنین معرکهای را محکوم نمی کنند. اعتراض به قوانین مجاری خاصی را باید طی کند و این مجاری نیز تنها با فشار به نمایندگان مجلس، هوشیاری مردم در زمان انتخاب نمایندگان، بوجود آوردن ساختارهایی مناسب برای دفاع از حقوق شهروندی، تعمیق آن و تبدیل جنبههای عقبمانده آن و حتی متناسبکردن آن با حقوق شناختهشده جهانی است. چنین اموراتی است که وقتی با آنها روبرو میشویم، احساس ناامیدی خاصی به قلب و جانمان وارد میشود که، آخر تاکی میباید در حسرت رفتار معقول ماند و هوچیگری و شلوغکاری را با روند معقول برای جااندازی مدنیت فرق گذاشت و قادر بود مغایرت و حتی نقش منفی آنرا به صراحت دید و در برابر دیدگان قرار داد؟
نوشته شده در ساعت 9:12 AM
توسط: تقی زرافشان، تکذیب میشود!؟جداً کار برخی از این شرکتکنندگان نشست لندن خیلی ضایع شده! اینها جدای از اینکه تجمع تعدادی افراد را بمثابه تجمع نظرات و گرایشات مختلف سیاسی معرفی میکنند، بلکه در عین زمان وقتی دارند با افتخار تمام و در راستای مقبولیت و محبوبیت کاری که دارند انجام میدن، از نامه تأیید حتی زندانیان سیاسی ایران – که اتفاقاً در لحظه کنونی در زندان هم هستند - نیز بهره میگیرند، حال با شدت و حدت و با چهرهای برافروخته افتادهاند به جان همه و تکذیبیه ارسالی از طرف آقای زرافشان را ساختهگی و واکنش داراب زند را به این و آن نسبت می دهند. اینها حتی به این سؤال ساده هم نمی رسند که: اگه قراره تکذیبیه ساخته دم و دستگاه بقول آقای " حبیب تبریزییان ": «دیس اینفورمیشن» وزارت اطلاعات نامیده بشه، چطور ارسال اولیه پیام مسیر و راستای بی عیب و نقصی داشته؟! البته من بحث رو از این زاویه نگاه نمی کنم که یک نشست – و نه یک عمل سیاسی، که "صحبت" در مورد اعمال سیاسی فرق بسیار بزرگی دارد با عمل سیاسی. برای روشنتر شدن باید بگویم: تظاهرات ۲۲ خرداد در میدان هفت تیر، یک عمل سیاسی بود، چه آنرا بعنوان یک مسیر غلط برای رسیدن به یک هدف درست بدانیم یا انتخاب روشی درست؛ اما نشست لندن یک عمل سیاسی نیست بلکه مباحثه و تلاشی است برای یافتن راه حلی برای عمل سیاسی. البته با این خطای فاحش و بنیادین که فکر میکنند بیعملی و یا بیتاثیر بودن فرامین باصطلاح احزاب سیاسی ساکن خارج در میان مردم آن سرزمین، ناشی از صحبتنکردن درباره راهکارها، عدم وجود کشش و نزدیکی نسبت به هم و از این قبیل اراجیف است! – باری یک نشست، فینفسه نمی تواند و نباید با نوع پیامهای تأیید یا تکذیب سنجیده شود. یک نشست را میتوان با بررسی ضرورتها، سمت و سوی اهداف آن، علل و انگیزههای آشکار و پنهان کشش جریانهای درگیر در نشست نسبت به آن و آخرالامر شاید میزان تأثیرگذار بودن آن روی روندهای حقیقی و عملی در زندگی مردمی مفروض، مورد تحلیل و تفسیر قرار داد. نه اینکه مثلاً آقای زرافشان، یا آقای امیر انتظام یا حتی شخص شخیص جرج بوش و بلر و این و آن آنرا تأیید کرده یا نه. با تمام احترامی که میتوان برای آقای زرافشان قائل بود، اما میتوان در مورد ساختار نگاه و نظر ایشان و برداشتها و غیره مطرحشده از سوی ایشان، زاویههای معینی داشت و البته ذرهای هم از علاقه و احترام خود نسبت به وی کم نکرد و نقش بیبدیل ایشان در حمایت قلبی و حقوقی از روشنشدن عوامل و دستاندرکاران قتلهای زنجیرهای، تا حد تحمل سالیانی دراز زندان را فراموش نمود. متاسفانه در روزهای اخیر و بدنبال نشست " تاریخی " – ما خفه شدیم از دست این نشستها و اقدامهای تاریخی این گندهگوهای سیاستزده که هر کاری میکنند، همان را تاریخی معرفی میکنند! – از هر گوشه و کنار هوراکشان این نشست به میدان آمده و هی مقاله و نوشته پشت نوشته ارائه دادند که انگار در آنجا کوهی بزرگ را از برابر تحولات ضرور برای جامعه ایران برداشتند و حالاست که مردم خوش خوشان بسوی سعادت و نیکبختی سمت بگیرند. فعلاً تا آنجائی که من از مباحثات این نشست فهمیدم و خواندهام، این نشست خود را برای نشستهای بیشتری آماده میکند و شکلدادن یک جمع بعنوان مسئول هماهنگی در واقع در تلاش هست تا زمینهساز مجموعه جدیدتری باشد و بعدش هم احتمالاً رو به سوی پایتختهای دیگر دارند و بهرحال امیدوارم به آرزوی قلبیشان که همانا یک نشستی هم در تهران هست، برسند! بهرحال وارد شدن به این بحث برای من از این زاویه مطرح بوده که هنوز تکذیبیه آقای زرافشان مطرح نشده، سریعاً دست به قلم برده و چنان به نفی و رد این تکذیبیه برآمدهاند که یادشان رفته " تأییدیه " ایشان هم از همان مجرا و از همان آدرسی آمده که ایشان امروز بدان تردید میکنند! در نوشتههای آقای تبریزیان و دوشکی، اینطور قلمداد میشود که انگار به اصل این تکذیبیهها میتوان تردید کرد. خب، حال به ما بگویید ما چطور میتوانیم حتی با سعه صدر نسبت به استدلال شما، " تأییدیه " آنان را پذیرا باشیم؟ این دوستان یادشان رفته که این خودشان بودند با علَم کردن تأیید و تکذیب، خواستند برای نشست نامتجانس خودشان اعتبار و آبرو بتراشند. در وجه دیگری از این نشست، تلاش عظیمی میشود که افراد شرکتکننده را در واقع جریان سیاسی نامگذاری کنند. این تلاش به نظر من دو وجه مختلف را دنبال میکند: اولاً برای نشست فراهمکننده آبرو و حیثیت می شود؛ ثانیاً انعکاس اینکه مثلاً هشتاد نفر در جائی قرار گرفته و در مورد فلان و بهمان مسئله صحبت کردهاند، حتی با عادیترین مباحث چندین ساعتهای که در پالتاک صورت میگیرد، قابل مقایسه نیست. چرا که در پالتاک حداقل افرادی که شرکت میکنند، مقید به برنامه خاصی برای دعوت و تمامی قضایائی نیستند که معمولاً چنین نشستهایی با آن درگیر هستند. ضمناً در مباحثات یا اجلاسهای مجازی، اگر کسی حرفهای گویندگان را قبول نداشته باشد، میتواند با زدن دگمهای او را ساکت کند! کاری که در اجلاسهایی مثل چنین نشستی امکانپذیر نیست. بهرحال از این جنبه که افراد شرکتکننده در نشست فوق میزان تحرک سیاسی و اجتماعی بسیار محدودی دارند و شاید بزرگترین کار زندگیشان همانی است که در این نشست، نشستهاند آنگاه میتوان براحتی متوجه شد که اصرار برای بزرگنمائی افراد شرکتکننده در آن جمع برای چیست. متاسفانه در این مدت بیش از اینکه گزارشی مشخص از حرفهایی که در آنجا رد و بدل شده، مسیر انتخاب افرادی که برای آن دم و دستگاه – یا حتی چگونهگی دستچین کردن افراد از درون گرایشات سیاسی مختلف برای نشست برلین – ما با هیچ نشانه مشخص و روشنی روبرو نیستیم. آرزوی قلبی من این است که برخی از افرادی که کم و بیش از نزدیک میشناسم و منجمله آنها آقای جمشید طاهریپور از این فریبی که دچارش شده و یا حتی کردهاند دست شسته و خودش را در چنین قمار غریبی از توهم گرفتار نسازد. و صد البته امیدوارم ایشان حداقل مدافع این نکته باشند که نمیتوان با تأیید و تکذیب کردنهای مکرر و اتفاقاً بهره گیری افراد معینی بعنوان گویندگان آن جمع، تا جائی پیش بروند که انگار دارند به انگار وجود " زرافشان " میرسند، و نه انعکاس یک مشت کلمه روی کاغذ! جنبش سیاسی و اجتماعی در جوامع مختلف و منجمله در ایران در حقیقت امر نمیتواند به این گونه سروصداهای ناروشن، دسیسهکارانه متصل بوده و ارتباطی با آن داشته باشد. قلب تپندهای که بتواند نجات جان بیمار جوامعی مثل ایران را نجات دهد، بیش از هرچیز به همان ارگانیسمی تکیه کرده و توجه میکند که شریانهایش را درون آن جای داده. من فکر میکنم امثال زرافشانها درون آن شریانها شناختهشدهتر از آن هستند که بازیگریهای اطلاعاتیها و یا مشتاقان هویت سازی های جعلی بتوانند با داد و فریاد ساده خود، آنرا نفی کنند؛ چنان جایگاهی بهرحال برای امثال طاهریپور کم و بیش گوشه چشمی دارد، دریغ از غلطیدن در چنان بازی غریبی.
نوشته شده در ساعت 12:31 AM
توسط: تقی 12.6.06فوتبال، بازی یا امکانی برای نمایش؟از دیشب تا حالا بیش از بیست، سی تا وبلاگ و سایت ایرانی رو که نگاه میکردم، هرکدام یه چیزی هم در مورد فوتبال، جام جهانی، باخت به مکزیک و اینها نوشتهاند. دیروز با قراری که با دوستام گذاشته بودم، رفتم خونهشون و در اونجا دوستانی دیگر هم آمده و با هم به بازی مکزیک و ایران نگاه کردیم. یکی از موضوعات تفریحی چنین جمعهایی موضعگیریهای فرضی و قرار گرفتن تفسیرها و تشویقها و نظرها در برابر هم هست! روراست اگه باشم باید بگم که علیرغم تمایلم که ایران بتونه ببره، اما تو وجودم آن حالت و حس خیلی جدی و آرزومند نسبت به بازیکنان نیست که مثلاً فکر کنم فلان بازیکن ایرانی از بهمان بازیکن کشوری دیگه بهتر هست. سالهای زیادی فوتبال بازی کردهام و به سهم خودم هم سعی کرده بودم و بودیم فوتبال رو در شهرمان به وسیلهای تبدیل کنیم که بتونه توجه خاصی نسبت به مبارزه سیاسی بوجود بیاره. شاید خندهدار بنظر بیاد و یا حتی خیلی عجیب، اما وقتی ما در سال ۵۳ اسم تیم خودمان رو " مجاهد " گذاشتیم و برای مسابقات محلات و نواحی رشت ثبتنام کردیم، با اعتراض آقای محمد صومی مسئول کمیته برگزارکننده مسابقات فوق روبرو شدیم که وقتی دوست بسیار عزیزم " حسن جعفری " بعنوان سرپرست تیم ما بهشان گفت: باشه اگه این اسم رو که نماد حمایت و احترام به مجاهدینی مثل " ستارخان " و " باقرخان " هست، قبول ندارین، ما اسم " ندای خلق " رو برای تیم خودمان می ذاریم... خب، در آن دوران و آن حال و هوا آقای محمد صومی – شنیده بودم که ایشان مثل اینکه فوت کردهاند، بهرحال چون این خبر برایم دقیق نیست، ترجیح میدهم اونو با همان تردید در اینجا بنویسم. ناگفته نذارم که امثال خانواده صومی در گسترش فوتبال در رشت و بطور کلی خدماتی که در این زمینه داشتهاند، قابل احترام همیشهگی هر کدام از بچههای رشت و حتی گیلان هستند - گفتند: همان " مجاهد " رو فکر کنم بهتر قبول کنیم! چون این سری که شما دارین، فکر کنم کل این مسابقات هم به خطر بیافته! وقتی ما با لباس سراسر سیاه – مثل سیاهجامگان – و با نیمه خورشیدی بعنوان آرم، بعنوان طلوع خورشید آزادی روی سینه به زمین وارد می شدیم، برای بسیاری تداعی جالبی بود از دفاع ما از مقاومت و مبارزهای که در جامعه برابر سیاست سرکوب مبارزین وجود داره. در همان زمان هم بودند در همان تیم ما بازیکنانی که قابلیتهای تکنیکیشان بهرحال در سطح فوتبال آن زمان، بالاتر و یا حتی مساوی با سطح بازیکنان باشگاهها بود. از دوست عزیزم مهرداد هوشنگی که در یک حادثه رانندگی کشته شد گرفته که به اندازه کافی معرف حضور ورزش دوستان گیلانی هست تا دیگرانی دیگر که هرکدام در آن زمان توانائیهای خاصی داشتند و علت جمعشدن مان هم فقط نفی ساختارهای باشگاههایی بود که زیر نظر و در راستای تبلیغات دستگاه حکومت پهلوی، و با بودجه آنها اداره میشدند. از مرحوم رضا اکبر مسئول باشگاه تاج گرفته که بهرحال آن زمان وی رو بعنوان مدافع حکومت میشناختیم تا دیگرانی دیگر. باری، فوتبال برای ما بازی بود و تفریح و در عین حال نمایشی از تمایلات تازه شکلگرفته گرایشات اجتماعی و بنوعی ضد دیکتاتوری یا دقیقتر سمپاتی نسبت به مبارزه سیاسی جاری در آن زمان که بیشتر چریکی بود و سخت زیر تأثیر جنبش سیاهکل قرار داشت. اگرچه نام مجاهد رو انتخاب کرده بودیم، اما هیچکدام از بچهها تا روزهای انقلاب کمترین گرایش مذهبی نداشتند حتی تیمهای گروه دوم و سوم ما که با نامهای بعدی میرزا کوچک و بعداز انقلاب تیم امیرپرویز پویان راه اندازی شد، همه و همه گرایشات غیر مذهبی داشتند. گذراندن کودکی، نوجوانی و بخش از جوانی ام در چنین فضا و چنین محیطی، فوتبال رو برای من فاقد هیجاناتی کرده که بخواهم آنرا نمایش ملیگرایانه بفهمم. و انگار هر کار و رفتاری هم در آنجا صورت میگیره، صرفاً خودم را مقصر یا مدافع یا مسئول و یا این و آن را بهانه کار قرار داده و در صدد توجیه عقبماندگی برآیم که بطور مزمن فعالیتهای جمعی رو در محیط ایرانی تحت تاثیر خودش داره. نگاه کردن به بازی فوتبال برایم در عین حال حضور زنده در هیجان جاری توی زمین هست. برای همین هم بیشتر به سراغ بازیهایی میرم که نوجوانان تا سن سیزده و چهارده در شهرک ما هر هفته دنبال میکنند. خصوصاً در سنین پائینتر وقتی بازی آنها را نگاه میکنم، تلاششان برای بازی و نمایشاتی بسیار پاک و صمیمی از رفاقت و دوستی بین بازیکنان و اداهایی که از خود در نقش و نمایشی از فوتبالیستهای معروف در می آورند، آخرالامر اگر با بازیکنی هم آشنائی داشته باشم، یکی دوتا نکته در مورد بازیشان میگم و تمام. میدانم که برای آنها زندگی جریان داره و حتی همین بحث و جدلشان برای اینکه مثلاً چرا با نتیجه دوازده بر سه بازی را باختهاند، خودش بخشی از هیجان بازی است! من حتی گاهی فکر میکنم که دلیل کشش من به دیدن بازی اینها، تلاش برای یادآوری خاطرات شیرین خودم از فوتبال در دوران نوجوانیام هست. باری، دیشب وقتی من میگفتم: بازیکنان ایران بعضی " شیط " و بعضی " شوت " هستند، دوستام با بمباران کلمات خودشان سعی میکردند ساکتم کنند! میگم: اگه خوب دقت کنید می بینید که بازیکنان ایران، مدام در تلاش هستند تا تصویری از خودشون در صفحه تلوزیون، یا تماشاگران حاضر، تماشاگران ایرانی خارج کشور، دلالان خرید و فروش فوتبالیست، و خلاصه در جمع عجیب و غریبی از تصاویر و در عین حال حضور در یک رقابت واقعی بازی رو دنبال میکنند. آنها از زمین تا آسمان با بازیکنان پاکباختهای که فوتبال رو در همان کوچه محلههای تفتزده شهرهای ایران و یا کوچه باغ های بیرون شهر دنبال میکنند، فرق دارند. شاید بسیاری از این بازیکنان – با تفاوتهایی حتی بازیکنان کشورهای دیگر نیز اسیر افسون زندگی رسانهای و تصویرساز هستند – ساعتها درگیر فرمدادن به خود و مو و چهره و فلان و بهمان حالت فیگور خودشان بودهاند. گفتن اینکه مربی چه کار کرده و چه کار نکرده از اون حرفهاست. یازده نفر رو می فرستی توی زمین که تنها عامل بهمپیوستگی بازی شان به هم، بازی حریف هست! سطح فوتبال در ایران بهرحال آنطور نیست که مثل بنگاههای مالی بسیار مهمی در اروپا شبیه یک کارخانه داخل آن کودکان را وارد کرده و پس از چندسال از آنسوی کارخانه فوتبالیستهایی را بیرون میدهد که هم تربیتشده برای بازیهای نمایشی، هدفمند و سازمانیافته هستند و هم، لبریز از اشتیاق رسیدن به جاه و مقام. چنین تیپی رو برای کشاندن هرچه بیشتر کودکان و نوجوانان – حتی با هزینههایی که پدران و مادرانشان تقبل میکنند – بسوی کارخانههای مربوطه بشدت نیاز دارند. فوتبال در ایران، البته نه در سطح رقابتهای اسم و رسم یافته، بلکه در محیط شهر و روستا مثل همه جای دنیا در چنین مضمونی پاک، صمیمی و دلنشین هست. یک بازی است و بازی همیشه فراهمکننده حس دلپذیری از زندگی و خود بخشی از زندگی است. با چنان حدی از درک از فوتبال، با چنان دفرمیسمی که تجارت بازیکن در جهان به خودش گرفته و در ذهن ورزشکاران دامن زده، طبیعی است که ما با افرادی روبرو می شویم که نقش خودشان توی زمین فوتبال رو " بازی " می کنند! دروازهبان وقتی می پرد، انگار تصوری از شباهت خود به فلان و بهمان دروازهبان را دارد اجرا میکند، فوروارد به نتیجه بسیار دلچسپ گلی فکر میکند که مثلاً میتواند با ضربهای از بیرون محوطه جریمه بزند، بک، از دفاعی که انجام داده و نذاشته فلان بازیکن معروف ازش بگذرد، و تصوری که تعریف و تمجید احتمالی در دل و جان و زبان تماشاگران چه در ایران و چه در خارج شکل میگیرد را درون ذهن خودش مزه مزه میکند... با چنین وضعیتی است که می بینی کمترین تمرکزی و کمترین اثری از مدیریت بر زمین حاکم نیست. آنها همه جا میدوند و همه جا هستند بدون اینکه مجسم کنند، انرژی چیزی است که نقش کلیدی در یک بازی تیمی و گروهی دارد! خب، برای آدمهایی که نیامدهاند بازی گروهی نشان دهند، بلکه فرصتی باشند برای نمایش فردی، طبیعی است که صرف انرژی امری شخصی جلوه کند! و هروقت خودش خواست بدود و هر وقت خواست دریبل کند و هر وقت خواست پاس بدهد و آخرش هم، منتظر لحظه پایانی باشد تا با مهمترین بازیکن تیم مقابل پیراهن رد و بدل کند... این صحنهها متاسفانه اینقدر در بازیهای تیمهای ایرانی تکرار میشود که من تعجب میکنم چه اصراری هم میتواند باشد تا چنین معجون پیچیدهای در یک بازی برنده شود؟! مگر اینکه تیم حریف آنقدر هاج و واج بماند که نتونند استراتژی مناسبی رو در برابر اینهمه بهم ریختهگی نشان دهد! خب این هم که در این دنیای مملو از محاسبه و پیشداوری و حساب رسی، کاملاً غیر ممکن است. پس بهترین راه همان که سطح فوتبال بازیکنان ایرانی رو در همان جایگاهی ببینیم که هستند و متوقع چیزهایی ازشون نباشیم که نه در ظرفیتشان هست و نه اصلاً لزومی هم به تأمین آن هست! فوتبال رو باید دید و همراه با سوت داور تمامش کرد و رفت سراغ یه بازی دیگه و دیدن یه جنبه دیگه از بازی در زندگی، خواه با کودکی، خواه با دوستی، خواه بحث و جدلی و از همه مهمتر، خواه درگیر شدن و کمک کردن به دوستی برای تهیه شامی و یا... تعریف و تمجیدی حقیقی از غذایی بسیار لذیذ که ما بعداز دیدن فوتبال دیروز در خانه دوستمان خوردیم!!
نوشته شده در ساعت 10:44 AM
توسط: تقی نمایش مظلومیت، تا کی؟قرار اینطوری است که امروز زنان در اعتراض به نفس قوانین جمهوری اسلامی تجمع اعتراضی داشته باشد تا صدای اعتراض خود را بتواند به گوش سایرین برساند. در طی هفتههای اخیر بدون استثناء تمامی سایتهای اینترنتی مربوط به گروههای سیاسی چپ و راست و هر گرایشی که به خود نسبت می دهند، مبلغ این تظاهرات بوده و بنحوی حمایت و تأیید خود از این حرکت را اعلام کردهاند. اینجا و آنجا اثر و نشانهای نیز دیده میشود که قصد جلب توجه برخی رسانههای خبری جهانی و یا احزاب و شخصیتهای سیاسی اروپائی و آمریکایی به این حرکت را داشتهاند. و اما این حرکت، شعاری که برای خود و پیش روی خود قرار داده و کنه درک از چنین روشی برای تغییرات اجتماعی و فرهنگی و آخرالامر دستیابی به مناسباتی انسانی در جامعه، کماکان موضوعی است که انگار امری فرعی است و از آنجائی که مظلومان در سیستم تفکر ما به بخشی از تابوهای ذهنی ما تبدیل میشوند، لذا کمتر سخن و اشارهای می بینم که به چنین روشی، به چنان اهدافی پرداخته و رفتارهای متناسب و ریشهدار و ریشهساز مدنی را پیشنهاد کند. وقتی صحنه را پیش روی خودم مجسم میکنم، می بینم عدهای از زنان جامعه ما – معمولاً در فقدان افرادی که از نظر حقوقی و اجتماعی دارای مقام و موقعیتی نیز هستند – در میان و اطراف میدان هفتتیر جمع شده و شاید چندین برابر آنها نیروهای پلیس ضد شورش؟! که واقعاً انتخاب رنگ لباس آنها شاهکاری است متناسب با نقش اجتماعیشان، یعنی رنگ لجنی برای نقش لجنیشان! در محل جمع شده و تعداد بیشتری نیز در شکل و شمایل دوگانهای از تمایل به شرکت و حمایت و نمایش ظاهری تماشاچی و در این میان اصرار برخی از افراد، بمثابه سازماندهندگان این تجمع برای غیرسیاسی جلوه دادن این حرکت و ... شاید ساعتی دور هم باشند، شاید برای حکومت و دولتی که شلوغی و هرج و مرج و بحران مانند ودیعه آسمانی جلوه میکند و زمینه مناسبی است برای گسترش لمپنیسم مورد علاقهاش، حتی چنددقیقه هم یه قرن باشد و به سرعت وارد کارزار شده و خلاصه بگیر و بزن و تحقیر و توهین و ... آخرالامر یک صفحه دیگر به یک مجموعه تکراری اضافه میشود که: تظاهرات مسالمتآمیز زنان در تهران به سرکوب کشیده شده و برگی دیگر بر مجموعه بیپایان رفتارهای بربرمنشانه جمهوری اسلامی با دستان یک مشت موجود دفرمه و لمپن در لباس لجنی افزوده میشود. این تصویر در خوشخیمترین شکل خود شاید بعداز ساعتی یا ساعاتی پایان یابد. هستند و بودهاند و خیلی هم راحت گفته شده و میشود و شاید همین حرف و طرح من برای موضوع نیز در همین راستا تلقی شود که میگویم: این راه درست نیست، بی معنی و غلط است. اما یکی میخواهد بگوید که روندها را بگذارید برود به طرف روالی خودبخودی، و یا دیگری بگوید که کار شما مانعی میشود از کار فلان و بهمان فرد یا جریان که ترجیح میدهد اصلاح مناسبات جامعه را در نفوذ و کسب جایگاه در مجموعه قدرت و یا شاید راههای دیگری هم مطرح باشد. اما من به صراحت میگویم: این راه غلط است و برپایه نگرش بسیار سطحی از تحول ذهنی و اجتماعی در جامعه بشری دنبال میشود و آخرالامر تابعی شده از همان داستان بیپایان نمایش تظلمخواهی و دراز کردن دست گدایی برای کمک به مظلومان جامعه. منظور من این نیست که فکر کنیم هرگاه حرکتی یکصدهزار نفری باشد، پس درست هست و برای اینکار شما بروید و اول یکصدهزار نفر را آگاه کنید و بعد بهشان آنقدر شجاعت تزریق کنید که به خیابان آمدن را مساوی با کندن کوه نفهمند و حتی آنرا امری خوشآیند و در خدمت شور اجتماعی و روزی و گردشی در شهر و تفریح در نظر بگیرند. این کار هم در کشور گل و بلبل امکانپذیر نیست. من حتی به صراحت هم میگویم اصلاً ضروری هم نیست. منظور من این نیست که تظاهرات آنی خوبی است که مثلاً تظاهرات ضد جنگ در آمریکا دنبال میشود که آنقدر هم تفریحی دنبال میشود که یکی دوتا ستاره سینما هم می آید و برایمان سخنان خوب ضد جنگ میگوید و بعد میرود در فیلمهایی با سناریوهای خادم به ساخت و ساز فرهنگی برای بقاء فرهنگ جنگ و ستیز بازی میکند؛ آنها هم بیشتر جنبههای نمایشی دارند و بطور کلی باید بپذیریم که مبنا اندیشه رهبری و مدیریت در جهان و ساختارهای آن است که باید بطور بنیادین تغییر کنند و تا زمانی که چنین ساختارهائی حضور دارند و تا زمانی که ما فقط محدود به حرکت در چنان ساختارها و شرکت در نمایشات بی معنی انتخابات بلندگوهایی تحت عنوان دولتمردان مستقل هستیم، باید بدانیم که جهان و درهایش بر همان پاشنهای می چرخد که تا کنون چرخیده. تظاهرات خیابانی در واقع فقط یک هدف میتواند داشته باشد و آنهم هدف تبلیغی و بس. درست مثل کاری که یک تابلوی نئون، یا یک " بیلبرد " در یک جاده اتوبانی انجام میدهد. پیام معینی را به ذهن انسانها می فرستد اما برای عواقب این پیام کار اصلی در جای دیگری است که صورت میگیرد. شما وقتی میگویید: بیایید فلان کالا را بخرید، پیشاپیش زمینههای لازم را هم برای تولید و هم برای توزیع و هم برای تضمینهای لازم برای تاثیرات به موقع و کسب جایگاه مناسب برای آن کالا، باید سازماندهی کنید. کارهایی از این دست، شبیه کاری است که یک زمانی در بی تجربهترین شکل فعالیت سیاسی یعنی پخش تراکت در دوران حرکتهای اعتراضی دوران روی کار بودن رژیم پهلوی بوده. ما آنرا پخش میکردیم و در عمل چنان سریع و چنان مخفی که حتی قادر نبودیم خودمان را هم یک لحظه درون جمعیت مجسم کنیم چه رسد به گیرندگان تراکت و تاثیرات آنی و آتی آن و یا تصور و تلقی خاصی در مورد اینکه: خب، اگه همه اینها با نظر تو موافق باشند، بعد چه خواهد شد؟ این بعد را ما نمی فهمیدیم و هنوز هم فهمیده نمیشود و فقط این جنبه نمایشی کار در دست نسلها مدام جابجا میشود. تغییر ذهنیت مدیریتی، ساختار مدیریتی و کشاندن جامعه و انسانها به احساس مسئولیت اجتماعی در قبال امور مدیریتی چه در شکل آنی و چه در مضمون گسترده و آیندهنگرانه آن کار و اندیشه و احساس مسئولیت دیگری را برای انسان رقم میزند. برای من هورا کشیدنهای احزاب سیاسی – خیلی برایم سخت و سنگین هست که درهم برهمی و مشغولیات عدهای را در خارج از کشور، احزاب سیاسی بنامم. این احساس من بیش از اینکه کم ارزش قلمداد کردن آنان باشد، متاسفانه انعکاس واقعیتی است از آنچه جاری است – باری، این هورا کشیدنها را من نهایت فرصتطلبی آنها می فهمم. شاید به جرئت میتوانم بگویم بخش بزرگی از دستاندرکاران و اطرافیان افرادی که خود را اندیشهورز فعالیت سیاسی می نامند، در چنان جامعهای در چنین حرکتی شرکت نمی کردند. اما، در اینجا و از اینجا مدام لغت غیرمسئولانه " حمایت " را برای آنها پاس میدهند. بدون اینکه به این احساس مسئولیت شخصی و اجتماعی خود توجه کنند که: بیتوجهی و عدم تلاش برای نشاندادن چگونهگی شکلدهی ساختارهای مدیریتی و نقد ساختارهای موجود و نیرو و مصالح آن، کاری است که علیالاصول احزاب سیاسی می باید بدان بپردازند. آنها با دامنزدن به یک شور کاذب، بیشتر دنبال موادی میگردند که شعارهای بیپایه سالیان طولانی حضور سترون خود را توجیه کنند. آنها، میخواهند مدام در بین ترازوی سرکوبگر نشان دادن حکومت ایران از یک سو، مبارز نشاندادن خود از سوی دیگر تنها دنبال مفری بگردند که همین چهره را نمایان سازد. در واقع آنها مدام در فکر کارنامه اعمال خود در برابر نکیر و منکر تاریخاند و نه عمل مشخص و بهسازی زندگی روزمره و تغییر به مفهوم مسئولانه، خردمندانه و حتی محدود در یک واحد انسانی. سوقدادن نیروهای مثلاً مبارز ولیکن بی توجه به مصالح اصلی برای یک تحول اجتماعی درست، جز به هدردادن نیرو، جز دامنزدن بیشتر به فرهنگ مظلومنمایی و جز تلاش برای چیزی که ریشه در فرهنگ عقبمانده و باز مانده از شیعهگری در ایران دارد، هیچ حاصل و باری به بار نمی آورد. هیچ تصور روشنی از ماحصل چنین حرکت نمادین اعتراضی نیست که: خب، در چه مکانیسم روشن و مشخصی است که حرکت شما، به قانون و نفی جنبههای ضد بشری قوانین کنونی خواهد شد؟ آخر یکبار هم که شده بیایید و توضیح دهید که این مکانیسم شما، چقدرش از منطق و محاسبه درست بهره مند هست و چقدرش را به هوا و باری به هر روی سپردهاید؟ آنگاه و بعداز چند روز باز هم فریاد وامصیبتا، این دستگیر شده، آن یکی ضربه خورده، آن خانوم را بهش بیاحترامی کردند، آن پاسدار خیلی حیوان بود، آن دیگری عین مزدوران هست ... آخه مگه میشه با نمایش بربریت جنگل ساختار حکومت ایران، آنرا به یک پارک زیبا و منظم و مفرح تبدیل نمود که انسانها از گردش در آن احساس دلپذیری بدست آورند؟ امیدوارم که تجمع اعتراضی امروز بدون برخوردهای خشن مأموران علیه زنان و دختران و یا مردان افرادی همراه باشد که به حمایت از این حرکت جمع شدهاند. تصور ضربات باطومی که آنها بر جانهای خود پذیرا میشوند، دردی را در تمام عضلاتم می دواند، آخ چقدر دلم میخواهد این انسانهای خوب، این عزیزانمان بی جهت و بدون هیچگونه چشماندازی تنهای گرامی خودشان را در برابر دندانهای کفتارگونه این موجودات دفرمه ساختار سرکوب حکومت ایران قرار ندهند.
نوشته شده در ساعت 8:12 AM
توسط: تقی 10.6.06تماشاگران ایرانی!
خانمهای تماشاگر تمرینات تیم ملی ایران اینروزها بهرحال قضیه فوتبال جای خاصی رو در فکر و ذکر و زندگی روزمره مردم باز کرده. این قضیه فقط محدود نیست به اینکه مردم به ورزش فوتبال علاقه دارند و یا بقولی این ورزش نقش خاصی در تخفیف خشونت در گروههای مختلف و تماشاگران ایفا میکنه. بهرحال نه تنها این ورزش، بلکه ورزشهای دیگه و یا حتی قضایای دیگری نیز امروزه به موضوع تولید انبوه رسانهای تبدیل شده. در واقع گسترش امروزین این ورزش و توجه میلیاردی رو به خودش جلب کرده، بدلیل نقشی است که رسانهها روی میلیاردها انسان ایفا میکنند. و به همین دلیل هم هست که برخی قضایا و منجمله عادت به تماشای تلوزیون، گوش دادن به موسیقی، صحبت، تماشای فیلم و خلاصه همه اینها جای ویژهای را در زندگی روزمره مردم گرفته و وقتی تمایلات تولیدیها برای دامن زدن به مصرف در بین مردم به این عرصه وارد میشود، چیزی بنام " تب فوتبال " خلق میشود و مردم را نه تنها با محاصره خبری مربوطه زیر بمباران قرار میدهند، بلکه همین مفهوم " تب فوتبال " را هم بعنوان یک ایده به ذهن مردم القاء میکنند. اما نکتهای که ذهن مرا به خودش مشغول کرده بود، وضعیتی است که تماشاگران ایرانی با آن روبرو هستند. البته شاید باشند تماشاگران کشورهای دیگری که قضیه حضور تیمشان در جام جهانی، زمینهای است برای نمایش کشاکشهای سیاسی درون جامعهشان. با خودم فکر میکردم، آیا بازهم با همان پدیدهای روبرو خواهیم بود که در جام جهانی ۹۸ و در فرانسه بروز کرده بود؟ من که خودم شاهد از نزدیک نبودهام. اما شنیدم که سازمان مجاهدین خلق ایران از کشورهای مختلف ایرانیانی را که مایل به شرکت در مسابقات هستند جمعآوری میکرده و همراه اتوبوس و با بلیط رفت و برگشت مجانی و امکانات تغذیه و غیره تا بلیط مسابقات همه و همه را خود تهیه کرده و این ملت را بعنوان سیاهی لشکر سیاستهای خود بکار میگرفته. اینکه در مبارزه برای کسب قدرت اگر بخواهیم با معیارهای اخلاقی قضایا را بسنجیم، آنوقت هیچ کس نباید به سوی رهبر شدن گروههای سیاسی خیز بردارد. چون در چنین مسیری مداوماً دچار چنان وضعیتی خواهد شد که یا باید از دیگران استفاده ابزاری کند، یا اینکه دست به هیچ کاری نزند. البته در همین گوشه و کنار بگویم که من طرفدار اخلاقیات هستم و هدفی که با هر وسیلهای برای دستیابی آن اقدام شود، برای من مطلقاً فاقد ارزش هست... باری، خودم را مجسم میکردم در یکی از این استادیومهایی که قراره ایران با مکزیک بازی کنه. اینکه آیا ایرانیها درست به همین شعار اصلی مسابقات اخیر در نزدیکی فراتر از مضامین ملی هر کشور به یکدیگر، نزدیک میشوند یا اینکه، حزبالهیها • پیشتر از اینها بهشون میگفتیم: انجمن اسلامیها • و اونائی که بخاطر رفت و آمد به ایران و یا قضایای بورسیه و غیره و یا حتی برخی از نیروهایی که مایل نیستند تماشای فوتبال را در چارچوب مصالح و ارزشهای مبارزه سیاسی محدود کنند، در یک جا قرار میگیرند و ضمناً افراد دیگری که خود را مخالف جمهوری اسلامی می فهمند، در جایگاهی دیگر و جالب اینجاست که گاهی پیش میاد که مسابقه نانوشتهای بین این دو گروه پیش میره که با توجه به وارد شدن پارامتر جدیدتری در این قضیه یعنی زنانی که مایل به دیدن مسابقه در ورزشگاهها هستند و شیوهای که ایرانیان خارج برخورد خواهند کرد و وابستگاه به دستگاه حکومتی و سایر بخشهایی که بهرحال معذوریتهایی با خود دارند. فکر کنم سال هشتاد و نه بود که تیم استقلال ایران برای مسابقاتی دورهای به شهر دهلی آمده بود. در آن قسمتی که ما جمع شده بودیم، تنها افرادی نشسته بودند که یا متقاضی پناهندگی بودند و یا منتظر پاسخی برای ویزای اقامت از آمریکا و کانادا و غیره بودند. کمتر دانشجویی به استادیوم آمده بود و آن بخشی هم که توسط انجمن اسلامی و مسئولین سفارت ایران در هند به استادیوم آمده بودند، در فاصله بیست و پنج متری ما و در ردیفهای پائین و نزدیک جایگاه نشسته بودند. وضعیت ما برای بسیاری از هندیها خندهدار بود. آنها که خود در سطح میلیونی اخبار مربوط به کریکت را دنبال میکنند و اگر امکان حضور مستقیم در استادیوم نباشد، تمام بازی را از طریق رادیو تعقیب میکنند، هیچگاه با چنین پدیدهای روبرو نبودند که مشوقان یک تیم، خود در چند دسته باشند! من فکر میکنم در هفتههای آتی عین همین قضیه را با مسابقات فوتبال داریم. حال که این وضعیت بهرحال روی دادنی و قطعی است، تنها میماند به اینکه آرزو کنیم شعارهایشان آنقدر رودر روی هم نباشد که مسابقه را فراموش کرده دنبال همان مشغولیاتی رو بگیرن که در بیرون استادیوم هم وسیلهای شده برای ادامه حیات و موضوعیتی برای زندگی. پینوشت: من فکر میکنم این کار بسیار نامربوط و بی معنیای هست که عدهای در فضای مناسبات اینترنتی بین ایرانیان دنبال می کنند که از همه میخواهند فقط بخاطر اینکه یک بازیگر ایرانی نفر اول بشه، به اون رای بدن. در واقع موضوع مورد نظر که فرد از چنان توانائی ورزشی برخوردار باشد که با جایگاه مربوطه هماهنگی داشته باشد، انگار مد نظر نیست! آیا میشه پس از دستزدن به چنین کاری معترض این قضیه باشیم که برای مدیریت یک جامعه بحرانی و در حال توسعه با ساختاری فلان و بهمان، نه تنها احمدینژاد فرد مناسبی نیست، بلکه خود میتواند به مانعی در دستیابی به راهحل مناسبی باشد.
نوشته شده در ساعت 12:39 AM
توسط: تقی 5.6.06بهآذین و داستان غریب فاتحهخوانی!از روزی که خبر فوت بهآذین در رسانهها مطرح شد، انگار یک عده فاتحهخوان آماده بودند تا این مرده به خاک افتد و در گور رود تا فاتحهای خوانده و اشکی در چشمان جاری کنند. از نظرات کریهی که در سایت بی بی سی نگاشته شده تا گزافههایی که یک شاعر ِ نویسنده ِ طراح پارلمان در تبعید ِ فلان و بهمان در سایت "فرهنگ گفتگو" روی کاغذ ریخته. کانون نویسندگان ایران، رهبری سازمان اکثریت و خلاصه هرکس از راه رسید، یک چیزهایی در مورد بهآذین نوشت؛ اما هیچ کدام از این طیف گسترده را غمی در باره زندگی بهآذین نبود. آقای کیومرث نویدی در نوشته خود درباره بهآذین، از همگان خواسته نه یک دقیقه که خیلی بیشتر از آن به احترام وی سکوت کنیم و خود اولین نفری است که همین پیشنهاد را نقض کرده و تند و تند دربارهاش می نویسد! وی در تمام اجزاء نوشتار خود سعی میکند در کنار هر تعریف و تمجید احتمالی – با مضامینی که وی آنرا تعریف و تمجید می فهمد – فحش و فضاحتی را هم بدان بیافزاید. او میگوید: چه مرگ شایستهای!؟ و هیچ نمی گوید که این پیرمرد در آخرین سالهای زندگی خود چه رنج بزرگی و چه درد جانکاه فیزیکی را متحمل شده و هیچ فکر نمی کند که هیچکدام از این مداحان و سخنوران سر خاک و فاتحهخوانان هرگز به صرافت نیافتادهاند که حتی اگر شده از درد وی کمی بکاهند و اگر نمیتوانند شرائط مداوای بهتری را برایش سازمان دهند، لااقل با توجه و نگارش در مورد وی، او را مورد تفقد قرار دهند. نه، اینان را کینه با انتخاب سیاسی امثال بهآذین خیلی جدیتر بود و کافی است او بمیرد تا " ایست قلبی " او را یک مرگ دلپذیر و شاعرانه ارزیابی کنند... حتی در موضوعی به این سادگی نیز نویسنده نشان میدهد چقدر در هپروت هست! او خیال میکند ایست قلبی مساوی است با خوابی آرام. و اما در باقی نوشته خود، مدام بهآذین را بخاطر سالیان طولانی پایبندی به ایدهآلهایش محکوم میکند. آقای نویدی انگار در یک مغازه بقالی و پشت ترازو ایستاده که از یکطرف روی این سکو و سپس روی دیگر باری می نهد و مداوماً تلاش میکند تا مبادا کمترین خدشهای در بالانس این دو بوجود آید. قلمزن دیگری که در سایت بی بی سی مثلاً برای بهآذین فاتحه خوانده، کار را تا بدانجا میکشاند که دلیل زندانیشدن بهآذین را در پافشاری!؟ وی به گرایشی میداند که باعث شده تا او سر از زندان جمهوری اسلامی در آورد. انگار، ایراد از اعتقاد داشتن هست و نه قباحت کاری که جمهوری اسلامی کرده و مردان و زنانی را در انتقام از پافشاریشان و پایداری در ایدهآلهای خود به زندان و شکنجه و اعدام کشانده. قلمزن بی بی سی کار را عملاً به محاکمه بهآذین کشانده و بنحوی از انحاء سعی کرده که او را نه تنها بخاطر اعتقاداتش، پایمردی و تاکیداتش در هواداری سیاسی و تشکیلاتی و غیره از حزب توده ایران، بلکه خواسته فعالیت او در کانون نویسندگان را نیز محکوم کند. نقل قولهایی از شاملو که او در فلان کار صرفاً در مخالفت با شاملو بوده که گمارده شده و ... من در اینجا کاری به تفرعنی ندارم که شاملو متاسفانه در لحن و واکنشهای زندگی شخصیاش داشته. نه کار پسندیدهای میدانم که رفتار شخصی افراد را مورد قضاوت قرار دهم و نه آنقدر عاشق شخصیتپرستی و شخصیتپروری هستم که بخواهم بد یا خوب بودن رفتار یک شاعر و یا نویسنده را امر مهمی بدانم. اما، آنچه که به خصوصیات عمومی محیط باصطلاح روشنفکری ما بر میگردد، یعنی عشق بزرگشان به فاتحهخوانی، حالم را بهم میزند. بالاخص اینکه همین امر عقبمانده و رفتار مذهبی خود را در لفافهای از کلمات و ارزیابی از اعمال و کارهای این و آن می پوشانند و گاه چنان دچار حواسپرتی می شوند که در بیانیه یک حزب سیاسی باصطلاح چپ و باصطلاح طرفدار نگاه ماتریالیستی به جهان، از مرگ این و آن ابراز تأسف و تاثر میکنند!؟ جلالخالق؟! من نمی فهمم مگر مرگ پدیده عجیب و غریبی است که شما دچار چنین لحنی در برخورد با آن می شوید؟ فقدان بهآذین را سازمان اکثریت به خانواده وی، به محیط روشنفکری ایران، به فلان و بهمن تسلیت!؟ میگوید!؟ اما خود نیز متوجه نیست که هیچ کدام از این مجموعه را جز اعضاء فامیل نزدیک بهآذین غم و دردی نسبت به زندگی وی نبوده. اساساً هیچ کس در این دوره و زمانه قضایا را اینگونه نمی بیند که انسانها در چه بیتفاوتی کریهی نسبت به هم زندگی میکنند. تنها، می باید برخی نشانههای بازمانده از عقبماندهترین سنن و آداب مذهبی جامعه را به اجرا گذارد و مراسمی گرفت و به دروغ آه کشید و به صاحب عزا!؟ - و در این میان محیط ادبی ایران – مرگ امثال بهآذین را تسلیت گفت و البته همزمان زندگی وی را مملو از حماقت و پافشاری روی مبانی اعتقادی و رفتارهای فلان و بهمان دانست و حتی وقاحت را تا بدانجا پیش برد که مثل نویسنده بی بی سی نویس با استفاده از نقل قولی از طرف ابراهیم گلستان، او را آدم کلهخر و خرفتی عنوان نمود که ساده تا حد سادهلوح بود. براستی جز تأسف نسبت به چنین محیطی بعنوان محیط ادبی و روشنفکرانه و غیره، چه میتوان گفت؟
نوشته شده در ساعت 9:29 AM
توسط: تقی 4.6.06گردشگاهی بنام فرودگاه!در ماه گذشته این امکان برام پیش اومد که چندباری برم فرودگاه دوسلدورف، چه برای بدرقه و یا پیشواز دوست یا دوستانی. گذراندن ساعاتی در فرودگاه یکی از تفریحات بسیار دلچسپ من هست. خصوصاً وقتی که مسافری قراره از ایران بیاد. وقتی همراه عدهای در آخرین بخش سالن انتظار برای ورود مسافران هستی، سالنی که فکر می کنم اگه یک کیلومتر هم طول داشت، بازهم سهم ما و مسافران ما آن آخرین بخش فرودگاه میشد! بگذریم از اینکه همیشه به این نوع تقسیماتی که در فرودگاههای کشورهای اروپائی نگاه میکنم، حالم از تفرعنی بهم میخوره که احتمالاً طراحان و یا مدیران فرودگاهها پیش می برن. اونا خروجیها رو طوری تنظیم می کنند که معیارهای ارزشی خاصی رو نمایش میده و معمولاً کشورهای جهان سوم، مسئلهدار و غیره رو میندازن اون آخرین قسمتها و پرتترین خروجیها. بگذریم، خلاصه نشستن با عدهای در انتظار دیدن مسافرینی که قراره بیان، همیشه یه صفای خاصی داره! حالتی از انتظار برای دیدن کس یا کسانی که بعضیها دیدارشان بعداز سالهای بسیار زیاد هست، برخی دیگر یک یا دو ماهی از هم دور بودند، مادران و پدرانی و یا زنان و شوهرانی که فراغتی کوتاه مدت رو پشت سر گذاشتهاند و خلاصه، این محل دریچهای میشه برای بروز محبتی که شاید در زندگی روزمره کمتر نمایان میشه. از طرف دیگه شاید این کشش من برای رفتن به فرودگاه چه بدرقه و یا پیشواز نشانهای باشه از یه نقص دیگهای یا نیاز دیگهای که تو روح و روان من بصورت غیرمستقیم عمل میکنه؛ حالتی که دور و برت پر از ایرانی هست و همه – بدون اینکه تو مخاطبشان باشی و یا رابطه معینی بین آنها وجود داشته باشه، به فارسی صحبت می کنند. چیزی که مثلاً در محیط ایران و در خیابان و گوشه و کنار هم این صدای غیرمستقیم و این ملودی دیرآشنا وجود داره. آخرین باری که به فرودگاه رفتم، هفته گذشته و برای پیشواز پدر و مادر دوستم بود. بعداز گذراندن شبی و روزی در کنار دوستان همشهریام – که پیشتر از این هم گفته بودم رفتن من پیش اونا، برام عین مسافرتی است به شهر رشت! – با هم و با چند ماشین بسوی فرودگاه رفتیم. بدی هوا و بارندگی شدید دلیلی بود تا کمی زودتر حرکت کرده و در نتیجه مدت بیشتری در فرودگاه و در انتظار ماندیم. و در برابرت فرصت بی نظیری شکل میگیره که روی چهرهها، رابطهها دقت کنی و یا حتی درگیر این بازی ناخواسته در ذهن خود بشی که، فلان و بهمان افراد منتظر چه کسی هستند؟ آیا قراره یکی از بستگانشان بعنوان میهمان بیاد، یا اینکه منتظر کسی هستند که از مسافرت برمیگرده؟ در این میان مسائل زیادی رخ میده که خالی از لطف نیست. بهرحال بخش مربوط به ایرانیها رو خیلی راحت میشه تشخیص داد! هرچه باشه ما از یه تیره هستیم و به اخلاق و آداب و عادات هم آشنائی داریم. یکی از جنبههای خیلی برجسته اون، بزرگنمایی در هر چیزی است. هر موضوعی و هر کاری میتونی امکانی باشه تا نگاه جمع رو بطرف خود جذب کرد. از نوع و سلیقه پوشش گرفته تا فلان و بهمان عضو خانواده که مثلاً آلمانی و یا غیر ایرانی است و مدام باهاش به صدای بلند خوش و بش میکنند! در این میان یک قضیه خیلی جالبی هم اتفاق افتاد. یکی از منتظرین همراه خودش سگ گندهای از نژاد ژرمن رو آورده بود که با یکی دو بار اینطرف و آنطرف رفتن طرف، در چهره صاحبش احساسی از غرور رو میدیدی که خب، خودش یه پا اینجائی شده! یه خصوصیت عمومی صاحبان سگ معمولاً خیلی سریع به چشم میخوره که سریعاً میخوان به بقیه نشون بدن که روی سگشون احاطه دارن و سگ، حرف و دستوراتش رو خیلی خوب می فهمه! مدام دستوراتی همراه با تحکم رو به سگ ابلاغ میکنند و سگ بیچاره که نمیدونه در کجا و برای چه نمایشی انتخاب شده، فکر میکنه باز صاحبش، شوخیاش گرفته! بالاخره مسافرا آمدند. در یک محاسبه بسیار ساده ما به این نتیجه رسیدیم که " حاج بابا و مامانو " – نامهایی که نوههاشان و بطور اتوماتیک بقیه افراد فامیل و از جمله خودم هم اونا رو اینطور خطاب میکنم، که همان پدر و مادر دوستانم هستند – آخرین نفراتی خواهند بود که از خروجی بیرون میان! به همین دلیل با آرامش تمام و شکم سیر مشغول تماشای ابراز محبتهای متقابل مردمی شدیم که با مسافرانشان روبرو می شدند. و در این میان کسی که با سگی ژرمن آمده بود، بالاخره به سراغ میهمانش رفت. خانمی نسبتاً جوان با کالسکهای و همراه مرد و زن مسنی بطرف آنها نزدیک شدند. صاحب سگ با بوسیدن آن خانوم بنظر میرسید که برادرش باشه و سگ نیز به شیوه خود در این ابراز احساسات شرکت کرد! که البته ترجمه عمومی صداهایش بیشتر ترس و دلهره آفرید تا شوق و محبت! و همزمان بطرف کالسکه بچه رفته و انگار در یک وظیفه ویژه ابراز احساسات خاصی باید نسبت به بچه داشته باشد و شروع کرد به بوئیدن و لیسیدن بچه... مادر جوان بچه، با ترکیبی از ترس و ادب گفت: وای بچهام رو گاز نگیره! که البته صاحب سگ همچون رامکنندگان شیرهای جنگلی، با کشیدن تسمه سگ و گفتن چیزهایی – طبعاً به همراه نگاهی به اطراف که ببینه چندتا چشم مواظب اوست! – سگ رو کنار کشیده و مادر در حرکتی سریع بچه رو از کالسکه برداشته و بغل گرفت. در همین فاصله سلام و علیک بود که سگ با فراغت تمام کالسکه رو بو میکشید. همسر آلمانی صاحب سگ، نیز به جمع نزدیک شد و همانگونه که معمولاً از همسران مردان ایرانی میشه انتظار داشت، تک تک میهمانان را در آغوش کشیده و حسابی ماچ و بوسه میکردند... در آن روز شاید دهها مورد از لحظات بی نظیر رو شاهد بودم که اصلاً فکر میکردم چه حسرتی است که نمیشه همه این صحنهها رو تک تک و با فرصت کامل دید! بچهای آلمانی که انگار پدرش از مسافرتی برگشته بود، در حال شیرینزبانی برای پدر بود و پدر با در آغوشکشیدن پدر و بوسیدن مادر و بعدش به سراغ همسرش رفته و همدیگر رو خیلی ساده بوسیدند و اما هر چهار نفر آنها با نگاهی پر محبت به همان کودک شیرینزبان چشم دوخته بودند. همه این کارهایشان البته با کمترین تشریفات و صرفاً واکنشی طبیعی بود که از آنها سر میزد. ده بیست دقیقهای همراه حاج بابا و مامانو بودیم و با هم از رشت و آب و هوا و از آشنایان و غیره صحبت کردیم و بعداز آن من به سوی خانه برادرزادهام رفتم و آنها همه به میمنت برگشت پدر و مادر، بهمراه دوستانی دیگر به رستورانی گیلانی در شهر دوسلدورف رفتند که از قبل برای چنین بدرقهای در آن جا رزرو کرده بودند. من هم دیدههایم در فرودگاه را با خود برداشته سوار ماشینم شدم تا در مسیر خانه برادرزادهام، تک تک آنها را بیرون کشیده و اینبار با دل سیر به جزئیاتش نگریسته و نشئهگی این دیدار رو تکمیل کنم!
نوشته شده در ساعت 12:17 AM
توسط: تقی 1.6.06احزاب رسانه ای!![]() مارک روته بعنوان رهبر حزب لیبرال هلند انتخاب شد. نمایش انتخاباتی حزب لیبرال چند هفتهای است که عملاً بخش معینی از مباحث سیاسی رادیو و تلوزیون هلند رو به خودش اختصاص داد. حرکت نمایشی این حزب همان مسیر عمومی را طی کرده که در سالهای اخیر بمثابه سیاست - رسانه - افکار عمومی بیشترین نقش را در بازیهای سیاسی به خودش اختصاص داده. چنین نمایشاتی که بعیان شیوه مورد علاقه جامعه آمریکا هست، آرام آرام، جای خودش را در میان مبارزات سیاسی جامعه اروپائی باز میکند. احزاب سیاسی که معمولاً در فرآیند معینی رهبران خود را بر میگزیدند و مبنای حرکت خود را بر دفاع از برنامههای مورد نظر خود برای جامعهای مفروض در نظر میگرفتند، حال انتخاب رهبران خود را نیز به وسیلهای نمایشی تبدیل کرده و به تاثیرگذاری غیرمستقیم روی افکار عمومی روی آوردهاند. شکی نیست نمایش مقابله جناحهای مختلف درون حزبی نشانههایی از نیروهائی دارد که پشت هرکدام از این افراد قرار گرفتهاند. " واوتر باوس " رهبر حزب کارگران هلند در واکنشی نسبت به پیروزی " مارک روته " جوان بر خانم " ریتا فردونک "، زنی که نمایش مضحکی از مشتهای آهنین مارگرت تاچر رو در شمایلی از وقاحت نشان میداد، یادآور شد که: مبارزات انتخاباتی برای رهبری حزب لیبرال بخوبی نشان میدهد چه درگیری سنگینی در این حزب و مدافعین پشت سر هرکدام در جریان بوده. اگرچه بنظر نمی رسد با انتخاب مارک روته، تغییر خاصی در سیاست حزب لیبرال بوجود آید. این حزب حتی تحت رهبری مارک نیز کماکان مدافع کلان سرمایه داران و حقوقبگیران ارشد جامعه باقی خواهد ماند. نمایش اخیر انتخاباتی برای حزب لیبرال از دو زاویه مختلف یک عمل مثبت بوده. آنها که در انتخابات شهرداریها در چندماه قبل شکست سنگینی را همراه دولت ائتلافی آقای " بالکننده " متحمل شده و حتی رهبر مغرور و بسیار صریح خود آقای " آرتسن " را مجبور به استعفا کرده بودند، با نمایش فوق نه تنها حزب را بمثابه یک جریان فعال و زنده اجتماعی و درسگیرنده از رأی عمومی جامعه نمایش دادند، بلکه همزمان توانستند تریبونی برای خود ایجاد نمایند که ساعات متمادی موضوع بحث محافل و مجامع و خانههای مردم گردند. آنها درست در بطن چنین نمایشی، نمایش دیگری را نیز وارد کردند که در عین تاثیرات متناقضی که از خود بجای گذارد، اما در راستای عمومی مطرح شدن این حزب در افکار عمومی نقش بسیار مهمی ایفا کرد. قضیه " آیان هرشی علی " برای خانم " ریتا فردونک " همچون شمشیری دو لبه بوده که از یک سو تلاش نمود نمایش یک سیاستمدار فاقد قلب و صرفاً مدافع قوانین را دنبال نماید و از سوی دیگر، با مقابلهای که احزاب دیگر همراه با مخالفین درون حزب لیبرال، سمفونی بسیار دردناکی را برایش رقم زدند. اگر حزب لیبرال بجای رأیگیری از اعضاء خود قادر بود آراء مردم را مبنای انتخاب رهبری خود قرار دهد، شاید خانم فردونک میتوانست آراء بسیاری از مردم عادی شهر و روستا را بخود اختصاص دهد که متاثر از چندین و چند سال تبلیغ و تحریک مداوم آنها علیه خارجیان - حتی کسانی که مدارج بالائی را همچون نمایندگی مجلس طی کردهاند - بعنوان کسانی که مبنای حرکت شان بر دروغ و ریا استوار هست، بخود جلب کند. با همه این قضایا میتوان براحتی شاهد بود که چگونه دستاندرکاران پشتپرده حزب، از تئوریسینها تا حامیان سرمایهدار آنها در اشکال مختلف و با صراحتی بینظیر از آن دسته سیاستمداران حمایت می کردند که بطور مشخص مدافع همان سیاستی باشند که منافع آنها را تعقیب میکند. بقول یکی از کسانی که به مقالهای در ارتباط با پیروزی " مارک روته " واکنش نشان داده بود:" تمام ساعات طلائی که این حزب با فضاسازی از بودجه عمومی کشور بنفع حزب خود ربوده، آیا احزاب دیگر را به صرافت خواهد انداخت که در این زمانه، مبارزه سیاسی فعالیتی تجاری است و کسب آراء مردم بدون حضور رسانهها ناممکن! پس بهتر است از همین امروز احزاب طرح نمایشاتی را از اختلافات درون حزبی تدارک ببینند که به کمک آنها و با استفاده از هیجانات خبری وارد خانههای مردم شده و به این صورت امکانی مجانی برای تبلیغ خود بدست آورند." با اینهمه انتخاب مارک روته بنحوی از انحاء تأیید سیاستی است که بیشتر سمت و سوی طرح خواستههای اجتماعی را دارد تا بتواند در مقابله با احزاب چپ و میانه نیروهای بیشتری را به سوی حزب خود جذب کرده و از سیاست پوپولیستی چند ساله گذشته که بعداز مطرح شدن " پیم فورتان " بعنوان یک بیماری مسری تمامی احزاب را به سوی خود کشیده بود، فاصله گیرد و بیش از آنکه به شعارهای عامهپسند و تحریک کننده علیه خارجیان و غیره روی آورد، قادر باشد جاذبههائی فراهم نماید تا آراء طبقات فرودست را به سوی خود جلب نموده و یا حداقل از پولاریزه شدن بیشتر جامعه خودداری نماید.
نوشته شده در ساعت 9:18 AM
توسط: تقی |
نوشتههای قبلی:
پیوندها:
خالواش - وبلاگی موازی زمزمههایی روی کاغذ ترجمه بنیاد کریشنامورتی - در آمریکا گشتها *تماس بایگانی:
| |