کلَ‌گپ

1.8.08

کاراجیچ " اصلی " در دادگاه لاهه!

بالاخره ما رو با چهره همیشه‌گی و قابل شناسائی رادووان کاراجیچ آشنا کرده و به ایشان تفهیم اتهام کردند! جملاتی که از دهان او خارج شده و کل این نمایشی که برایمان سازمان داده‌اند از ویژگی‌هایی برخوردار هست که فکر کردم بد نباشد وجوهی از آن را اینجا بنویسم:

هنوز نتوانسته‌ام توجیه مناسبی برای خودم بتراشم که: چرا ریش و موی کاراجیچ را بریده‌اند؟ اگر دلیل آن بوده که خود میخواسته پس می بایست چنین آرزویی سالیان سال مشغله‌ی ذهنی‌اش می بود! – اگر بپذیریم که آن چهره نمایشی در عکس‌هایی عجیب و غریب که معمولاً برای لاپوشانی گریم نمایش می دهند، حقیقی بوده و آن زندگی مثلاً محقرانه‌ای که داشته صرفاً تمایل شخصی‌اش بوده. -  چنین فردی که او را دقیقاً بصورت رونوشتی از یک فرد دیگر و حتی با مشخصات شغلی و مشغله‌های روزمره در آورده بودند، نمیتوانسته بیش از چند روز و یا حتی چند صحنه و صرفاً برای عکسی از وی در آن شکل و شمایل بوده باشد. در اخبار به این نکته اشاره داشته‌اند که تمامی عکس‌هایی که وی را در ملاء عام نشان میداده، در واقع عکس‌هایی واقعی اما از فردی دیگر میباشد. اگر رویه همه این بازی‌ها را کنار بزنیم، متوجه میشویم که: آقای کاراجیچ با همین شکل و شمایل زندگی روزمره خود را دنبال میکرده و چه بسا در جاهائی زندگی میکرده که برانگیزنده کمترین تردیدها بوده و حال برای وجه دیگری از بازی‌های سیاسی و حتی نقش و برنامه‌هایی که حزب دموکرات آمریکا در بالکان به عهده داشته، او را بیرون کشیده و با پک و پوزی جدید به صحنه وارد کرده‌اند.

نکته دوم اینکه او میگوید: من مشاوری نامرئی دارم و به همین دلیل ترجیح میدهم که در برابر اتهامات شخصاً از خودم دفاع کنم!؟

داستان مضحکی را برای صحنه‌سازی ترتیب داده‌اند. وی در جائی دیگر می گوید: مرا برعکس آنچه که بعنوان خبر عمومی مطرح کرده‌اند، سه روز پیشتر از آن و بوسیله چند مرد نقاب‌دار دستگیر کرده و با جائی نامعلوم برده و سپس در اختیار دستگاه امنیتی دولت یوگسلاوی قرار دادند. من نمیدانم این مشاور نامرئی ایشان در آن لحظه کجا تشریف داشتند و به ایشان برای دستگیری احتمالی هیچ اطلاعی ندادند و یا وجودش در ضمیر ناخودآگاه ایشان جای گرفته، چطور شد که احتمالاتی از این دست را به ایشان گوشزد نکرده!؟

و اما مهمترین بخش مطروحه در این صحنه‌سازی خبری این بوده که وی اشاره‌ای مختصر به این امر داشته که با نماینده ویژه آمریکا در حل مناقشه بالکان به توافقی رسیده بود که اگر خودش را از صحنه فعالیت‌های روزمره سیاسی کنار بکشد، مصونیت وی تضمین می گردد. اگر بخواهیم زبان مشخص‌تری را بکار بریم این است که: خب، فلانی مأموریت تو دیگه به پایان رسیده و بهتره صحنه سیاسی رو یه مدتی ترک کنی. این هم کلید چندتائی ویلا و خانه و استراحت‌گاه و این هم کارت اعتباری و ... شماره تلفن و رمز تماس و اینها رو هم که داری. چندتائی هم بادیگارد برات گذاشته‌ایم و تنها خواهشی که داریم، زیاد اصرار نکن که در مجامع عمومی نمایان بشی و دست ما رو در پوست گرده بذاری. آخه قضیه پینوشه رو ما با هزار جون کندن تونستیم سر هم بیاریم؛ هرچه باشه با ادعاهائی که داریم جور در نمیاد که مثلاً ما خودمان امکانات زندگی راحت و مرفه و امنیت مناسب رو در اختیارت گذاشته‌ایم.

خب، فعلاً که ارکستر رسانه‌ای جهان طوری تنظیم شده که تماماً چهره جدید کاراجیچ رو نشان دهند و یا عکس‌هائی جدید از وی در صفحه اول چاپ کنند. فکر نکنم روزهای زیادی لازم بشه تا آن مرد ریشو و آن داستان بقول یکی از وبلاگ‌نویسان در استفاده از اصطلاحی از صادق هدایت، این قصه‌های بی‌بی‌گوزکی در چاه لاقیدی و بی‌تفاوتی و حتی کرختی ذهن و شعور جامعه بشری بیافتد و گم و گور شود!


30.7.08

" بدل " کاراجیچ در لاهه!

صبح وقتی ساعت هفت تلوزیون رو روشن کردم، چشمم افتاد به هلکوپتری که حامل رادووان کاراجیچ بود و انگار اونو آورده‌اند به هلند و تحویل زندان " سخفنینگین " داده‌اند. – همان زندان ویژه دادگاه بین‌المللی لاهه-

از همان اولین روزی که شنیدم یکی رو انگار دستگیر کرده‌اند که نه تنها هیچ شباهتی به آن کاراجیچی نداره که در دوران جنگ بالکان بظاهر نقش شمر تعزیه رو به عهده گرفته بود، بلکه انگاری در خلوت خود هم شعر میگه و هم کارش شده امور روحانی و روانی و ایده‌هایی در زمینه درمان جایگزین نسبت به طب متداول...

البته در طی همان روزا و بعدتر نیز بوده‌اند افرادی که اونو با خمینی و با این و آن و جنایت‌کاران مختلف مقایسه کرده و خلاصه هر کدام سعی کرده‌اند کل قضیه رو به همان وضع و حالتی ببینند که لقمه پرت شده برای بینندگان و شنوندگان و بطور کلی برای مشتریان رسانه‌های عمومی بین‌المللی قرار بوده به همان گونه دیده شوند.

اینکه جنگ در بالکان رو به امیال این یا آن فرد و گروه و حزب و دسته محدود کنیم و مثلاً چنین تصوری رو بپذیریم که انگار زندگی مسلمانان بوسنی و صرب‌ها به معضلاتی ویژه برخورد کرده و برخی جاه‌طلبی‌ها و یا فرصت‌طلبی‌ها موضوع شکل‌گیری آن جنگ بوده، نشان‌دهنده این نکته خواهد بود که در درک تحولات جهانی دچار مشکلاتی جدی هستیم. این قضیه حتی فراتر از اینها عملاً در درک و تبیین قضایای بخش بزرگی از جهان و منجمله مناسباتی که در ایران و با نام ایران در مناسبات با جهان رقم میخورد را نیز درون خود نمایان می سازد.

فراهم کردن زمینه‌های جنگ در بالکان و بهره‌گیری از افرادی مثل رادووان کاراجیچ به همان وقاحتی شکل گرفت و بعدها پی گرفته شد که در قضایایی مثل اوکرائین و غیره و یا حتی در زیمبابوه و یا بعضاً در تلاش‌هایی برای جااندازی دقیق‌تر افراد و عناصری در دستگاه حکومتی ایران نیز دنبال میشد.

پذیرفتن این صورت‌بندی که انگار اداره سیاسی جهان و متعاقباً اداره اقتصادی و اجتماعی جهان توسط همان‌هایی دنبال میشود که در برابر دوربین‌های تلوزیونی قرار می گیرند و یا هرازگاهی فلان و بهمان مدیران مالی را نشان میدهند و باز در فریب عمومی بیشتری قرار میگیرند، [ 

آخرالامر ما را به مصرف کننده فاقد ذهن و شعور و درک و بطور کلی موجود مفلوک و دفرمه‌ای تبدیل خواهد کرد که آشغال‌های خبری و مطبوعاتی و نمایشی تعزیه‌های گوناگون را بعنوان حقایق کنونی جهان خواهیم پذیرفت.

 

اگر قصد بر این باشد که بر جنایت و جنایتکاری میان جامعه بشری پایان داده شود، میباید به این ایده باور و ایقان عمیقی داشته باشیم که: جنایتکاران نه در شکل و شمایل، بلکه در برنامه‌ها و چشم‌اندازها و منافع باید دنبال شوند. جنایتکاران مهره‌هائی هستند مثل همه آنانی که در تاریخ بشر مدتی در صحنه بوده و نقش‌های احمقانه‌ای به عهده گرفته و با تعفن کامل و کراهت عمیق صحنه زندگی جاری را ترک کردند. رادووان کاراجیچ بیش از سیزده سال با حمایت و سازماندهی و برنامه ریزی‌های معینی زندگی عادی‌ای داشته و از وی تنها نامی در میان بود که نقشی مبهم را در فلان و بهمان قضایا به عهده داشته است. تغییر شکل وی و گریم و جاسازی او با فردی و هویتی که درست به همان اموری مشغول بوده که رادووان، نشان میدهد که قضیه در یک نقشه و برنامه فردی خلاصه نمی شود. آنانی که بهره‌گیران اصلی جنگ و جدل و کشت و کشتار میان انسانها هستند، طبعاً از پس سازماندهی چنین اموری بر می آیند.

حال که بازاری دیگر باید به کار آید، می بینیم همین مهره‌هائی که زمانی چهره جنایتکاران وقیح را ایفای نقش میکردند، حال چهره معصومان به خود میگیرند. در واقع امر هم باید اذعان داشت آنی را که گرفته‌اند نه تنها رادووان کاراجیچ نیست، بلکه به صراحت همانی هست که نمایش می دهند. موجود مفلوکی که مجبور است در میان توده‌ای از ریش و پشم زندگی پشت ماسک را دنبال نماید. البته این حرفم به این معنی هم نیست که هویت اساساً میتواند برای چنین موجودات فاقد شخصیت و کارآکتر و درک فردی دارای اهمیت باشد.

اما آنچه که رسانه‌ها قصد القا‌ء دارند این است که انگار ویروسی خطرناک را کشف کرده و حال در صدد نابودی آنند تا از نابودی موجودات زنده و ایجاد ناامنی برای مردم دور گردد. این چنین موجوداتی در زمانی میباید مورد محاکمه قرار گیرند که در حال نقش‌‌آفرینی برای چنان جنایاتی هستند. حتی میزان و قابلیت بهره‌گیری از آنان در آن دوران بیش از آن خواهد بود که مثلاً حال با قضیه روبرو هستیم.

حتی بیرون کشاندن وی از یوگسلاوی و آوردن وی به زندانی در اروپا بیشتر در راستای حفظ و حمایت از ایده‌ای خواهد بود که حمایت کاراجیچ‌های دیگر را بدنبال دارد. امثال کاراجیچ بیش از اینکه محاکمه شوند، باید مصاحبه گردند و باید زیر سوالاتی قرار بگیرند که نه توسط دستگاه قضایی و احیاناً برای اثبات فلان و بهمان قتل و دستور حمله و اینها بلکه در راستای ارتباطات سیاسی وی با جنایکاران و دست‌اندرکاران اصلی، آنانی که تأمین کننده سلاح و بودجه و خط سیاسی معین هستند و همراه آن نقش تبلیغی مناسب برای بالاکشیدن چنین جنایتکارانی را دنبال می کنند.

آوردن امثال کاراجیچ به اروپا کمترین تأثیری که میتواند در راستای فریب و دروغ و بازیهای رسانه‌ای داشته باشد این است که از وی نیز همچون میلوسوییچ چهره پیچیده‌ای بسازند که عده‌ای او را جنایتکار جنگی بدانند و عده‌ای دیگر او را قهرمان ملی.

هم‌اکنون این نمایش در عرصه‌های گوناگونی دنبال میشود؛ آنانی که نقش‌آفرینان جنایت‌های طالبانی بودند، در تصویری رسانه‌ای به جای پرتی برده شده‌اند که نام و جغرافیای عجیب و غریبی دارد: گوآنتانامو! جائی که نمیتوان فهمید و اصلاً تا کنون هم به کسی اجازه نداده‌اند از این افراد حتی سوالی بپرسند. و از سوی دیگر هم می بینیم که در راستای نقش آفرینی‌های دیگری افرادی جای دفاع از حقوق انسانی را عوضی گرفته و مثلاً خواستار رفتارهایی حقوقی با چنین جنایتکارانی می شوند. شستشوی همه اطلاعاتی که احتمالاً ممکن است از دست و زبان چنین افرادی به بیرون درز کند، در طی چندین سال چنان با ظرافت دنبال می شود که آخرالامر یا افقی بیرون می آیند از زندان و یا همچون موجوداتی مسخ شده؛ آنها باید چنان نقشی را نمایش دهند که پروسه رجاله‌پروری، نقش‌های وارونه و ساختن جنایتکارانی جدید، به هیچ وجه دچار خدشه نشود.

اگرچه مشخص هست در روزای آتی شاهد جنجال‌های مختلفی درباره کاراجیچ خواهیم بود، با اینهمه باید از هم اکنون در نظر گرفت که حضورش در صحنه سیاسی به پایان قطعی خود رسیده و بزودی شاهد خواهیم بود که او نیز شاید زیر دوربین‌های ناظر بر هر گوشه و کنار زندگی شخصی‌اش، سکته شود و بقول گفتنی: خودکشی شود!!! و یا ببینیم که چگونه مهره‌هایی اینچنین مفلوک در زندان در کمال آرامش و بعداز پایان نقش شمر و یزدشان در تغزیه، نشسته‌اند و پیکی به سلامتی هم میزنند و به زبان یوگسلاوی به هم " دوبرو، دوبرو " میگویند و به ریش تمام مردم دنیا می خندند و با هم شطرنج بازی میکنند و چه بسا به تعطیلات تابستانی و زمستانی و غیر و ذالک هم بروند؛ آخر، این ما نیستیم که خبرنگاران را به مأموریت می فرستیم و ازشان میخواهیم برایمان نشان دهند که مثلاً این رادووان کاراجیچ واقعاً هم در سلول یا اتاقی مرتب در زندان " سخفنینگن " زندگی میکند و یا در هتلی در فلان و بهمان جا! وقتی جمهوری اسلامی به مخالفین سرسخت‌اش در اوج مانیفست‌نویسی و نقش‌های تشنج‌انگیز در جامعه و در حین اعتصاب غذا و غیره، مرخصی میدهند باید هم از اروپائیان انتظار داشت که امثال کاراجیچ را برای " مدیتیشن " در بلندیهای بالکان به مرخصی بفرستند؛ و ما شوت و پرت ها هم باور کنیم که در این جهان عده‌ای جنایت می کنند و عده‌ای دیگر در اوج پاکدلی – حتی اگر قیافه‌هاشان به کراهت امثال خانوم دادستان سابق دادگاه لاهه: لاپونته نباشد – در حال رتق و فتق امورند!

دنیا به مضحکانه‌ترین شکل غیرقابل تصوری می گردد و امیدی هم نمی توان داشت که بشر قادر به رهائی از چنین اوضاعی باشد که هر روز میرود وضعیت پیچیده‌تری به خود گیرد.


3.6.08

یادی و یادواره ای!

 

دوستم میگوید:" وقتی وجود یک نفر از یگانگی روح و روان و حس عاشقانه مملو میشود، تنها چیزی را که نمیتواند به عنوان یک پارامتر بازدارنده وارد صحنه کند، همانا ملزومات زمان و مکان و زمانه هست!"

داشتیم درباره مسائل مختلفی صحبت میکردیم. صحبت شده بود از مریم فیروز؛ از آنانی که قادر بودند زنی را در چنان سن و سالی شلاق بزنند؛ از کیانوری، از قدم‌هائی که با مریم در اطراف محل زندگی میزد؛ از حرفهائی که احتمالاً بین‌شان رد و بدل میشد و حتی تجسم چنین لحظات و چنین حالتی. در میان شهر باشی و اینقدر بیگانه و تنها، در میان اینهمه انسان و دیده نشوی، نه آنگونه که خود بخواهی، بلکه به عظمت آن همه شکنجه‌ای که مثلاً بعنوان فردی مهم متحمل شده‌ای.

دوستم ادامه میدهد:" روزی ما را به سخنرانی یکی از رهبران پیکار – سازمان پیکار برای رهائی زحمتکشان – برده بودند. موارد بسیار محدودی پیش می آمد که زندانیان باصطلاح " سر موضع " را به چنین سخنرانی‌هایی ببرند. اما، آنجا که قرار بود مثلاً یکی از رهبران چپ سخنرانی کند، بردن اجباری " سر موضعی " ها هم در برنامه گنجانده میشد. معمولاً ما را در یک ردیف می نشاندند و پشت ما، گروهی را قرار میدادند که مثلاً تواب بودند. در دستشان سنجاق‌های بزرگی بود که مورد استفاده خاصی داشت؛ هرگاه برای فلان و بهمان حرفی همه شعار و صلوات میدادند، ما سکوت میکردیم و برای چنین سکوتی، سنجاق‌ها به پشت و پهلویمان فرو می رفت. اعتراض ما تنها محدود بود به چشم‌غره‌ای رفتن برای فردی که پشت ما نشسته بود و زمزمه‌ای که شکل‌دهنده تجسمی بود از کلمه: بیچاره‌های پست!

در چند ردیف پائین‌تر گروهی از زنان زندانی " سر موضع " نشسته بودند و به احتمال زیاد پشت سر آنان نیز همین داستانی برقرار بود که برای ما تدارک دیده بودند.

سخنران داشت درباره فساد در گروههای سیاسی و بالاخص چپ و بخصوص از گروه خودشان و تجربیات خود در این زمینه صحبت میکرد؛ او سخنانش را به آنجائی رساند که انگار افراد در جلسات به تماسهای جنسی با هم روی می آوردند.

ناگهان در میان ناباوری آنانی که در سالن جمع شده بودند، صدائی از میان زندانیان زن " سر موضع " بلند شد. همه سرها به سوی صدا چرخید. زنی ریز اندام از جایش بلند شده و روی به سخنران کرده و گفت:" آیا تو در زمانی که در جلسات هم حضور داشتی، همینطور صحبت میکردی؟ چرا همان زمان چنین مسائلی را مطرح نمی کردی؟ چرا حرفهائی را بزبان می آوری و شرح میدهی که خودت هم میدانی نه حقیقت دارد و نه خود و دیگران بدان باور دارید و هیچ کس هم آنرا باور نخواهد کرد؟ گفتن این حرفها برای چیست... "

دوستم مکثی کرده و گفت:" باور کن، سکوتی که سالن را در خود فرو برده بود آنچنان غلیظ و قدرتمند بود که حتی صدای نفس‌کشیدن هم بیرون نمی آمد. هیچ کس، در هیچ زمانی و آنهم در حضور لاجوردی، اصلاً به فکرش هم خطور نمی کرد که بتوان چنین جملاتی – که شاید حرف دل بسیاری از آنانی بوده چه در کسوت افراد سر موضع و چه حتی آنانی که مثلاً نقش تواب را ایفا میکردند، - را بیان داشت! سکوت، نمیدانم چقدر طول کشید؛ هرچه بود تنها با صدای صلوات و غلغله، جمع ناگهان از خواب بیدار شد و عمق حادثه را حس کرد! آنانی که نقش زنان تواب و حزب‌الهی را داشتند دور آن زن ریزنقش جمع شدند؛ شعارهایشان هم همچون شلاق سروصورت او را و هر شنونده‌ای را در درد و رنج و شکنجه و تحقیر فرو برد.

ناگهان، سخنران که تحت تأثیر شجاعتی بروزیافته در آن جمع، قرار گرفته بود با صدائی دردناک و با حسی که انگار از خوابی گران بیدار شده گفت:" من خودم هم نمیدانم چرا اینها را می گویم. اصلاً این چیزایی که گفته بودم آنگونه نبود که شرح دادم. همه اینها دروغ بود من از شما معذرت میخواهم که چنین چیزائی رو گفته ام..."

دوستم سکوت کرد. احساس کردم در پس زمینه نگاهش تجسمی از آن لحظه و آن صحنه و آن شجاعت غریب و آن یگانگی جان و روان آن زن را دارد ذره ذره مزه میکند؛ شاید دوستم تلاش میکرد چهره آن زن را، یکبار دیگر درون خود به تصویر بکشد؛ شاید در تلاش تجدید آن حسی بود که در زمان شنیدن و دیدن آن لحظه و آن صدا در خود تجربه کرده بود.

سرش را بالا کرد و با نگاهی محو و در تلاقی بین آنچه می بیند و آنچه با کلمات تصویر میکند گفت:" جمع، آنچنان شوک‌زده بود که نمیدانست چگونه صحنه و لحظه را هضم کند.

لاجوردی از جایش بلند شده پشت تریبون و جلوی میکروفون قرار گرفت. توابین و دیگرانی که حزب‌الهی‌های جمع را تشکیل میدادند با صلوات و تکبیر هیجانات و همراهی خود را با وی نشان میدادند. آنها، که از شجاعت آن زن به وحشت افتاده بودند، میخواستند با عربده‌های خود، خودشان را باز یابند و از مهلکه رها گردند. سخنران، هنوز مبهوت صحنه بود و حتی واکنشی را که خود نشان داده بود، باور نداشت. بعداز آنهمه شکنجه و تحمل درد و زخم و آخرالامر گردن‌نهادن به حرص سیری‌ناپذیر دست‌اندرکاران زندان و شکنجه و قدرت و دادگاه و غیره، چه اتفاقی افتاده که وی چنین جملاتی را آنهم در چنین جمعی از دهان خود خارج کرده؟ او را، آن زن ریزه و جوان را می شناخت. او نیز از رهبران پیکار بود و شاید در پنهانی‌ترین بخش وجود سخنران، چیزی را سراغ داشت که علیرغم حضور قدرتمند چنین ترس و التهابی در زندان، قادر به زنده شدن و ابراز وجود بوده.

لاجوردی با گرفتن چند صلوات و تکبیر بالاخره لب به سخن گشود و گفت:" جلسه امشب را تعطیل میکنیم و فکر کنم یکی دو شب دیگر آقای ... سخنرانی خودشان را در اینجا دنبال خواهند کرد...

همه را به خط کردند و بسوی سلول‌هایشان بردند... "

دوستم از تأثیرات آن لحظه و آن قضایا صحبت میکرد و من اما، در اندیشه آن جمعی بودم که با چنین صحنه‌ای روبرو شده بود و ... با خود فکر میکنم، در گوشه‌ای از تاریخ مرارت‌های بشر، آن زن، آن حرفها و آن صحنه ثبت شده و باقی مانده است. چه در ذهن فلان و بهمان حزب‌الهی باشد و چه آنی که تواب گشت و چه آنانی دیگر که بالاخره توانستند فراز و فرود زندان را طی کرده و امروز در گوشه و کنار جهان پراکنده‌ گشته‌اند.

بقول سعید سلطانپور در شعری که در شبهای همبستگی، سالی پیشتر از انقلاب در تحصن دانشگاه صنعتی خوانده بود... " این بذرها به خاک نمی ماند..."


18.4.08

خواب!

دیشب تو خواب تماماً تو رشت بودم، اونم محله‌ای که دوره نوجوانی‌ام رو اونجا گذروندم. محله قلمستان، زمانی که خونه مسگر زندگی میکردیم - همانجائی که دسته زنجیر زنی اوستا غلام‌حسین هر ساله و در ماه محرم برپا میشد و من هم سالهائی باز پیشتر، میشدم توزیع‌کننده چای در بخش زنانه و گاهاً مردانه! - در تمام لحظات خوابم، کمترین تردیدی در مورد نقش زمان نداشتم. اینکه هم اکنون به چه کارهائی مشغولم و اینکه برخی از دوستان امروزین من چه راحت در صحنه‌های مختلف این فیلم اختصاصی که همه چیز آن در یک نفر خلاصه میشد، شرکت میکنند.

وقتی در صحنه‌ای از این فیلم از بقالی کوچک آقای ضیابری میخواستم خرید کنم - فکر کنم میخواستم برای یکی از کارگران اسکلت فلزی، سیگار بگیرم - پیرمرد را با چهره‌ای پیرتر و حتی چروک فشرده‌تر دیدم که در حین دادن آب نبات چوبی به دخترکی هفت هشت ساله، دستی به موههایش میکشد و آخرش با بوسه‌ای او را به بیرون مغازه راهنمائی میکند، اصلاً کمترین تردیدی از سوء استفاده جنسی و یا چیزی که در این اروپا دکان بسیاری افراد شده که بطور اتوماتیک دیگران را به امراض مختلف جنسی و منجمله پدوفیلی متهم میکنند، در ذهنم شکل نگرفت.

حتی در همان لحظه‌ای که این صحنه را میدیدم نیز به خودم گفتم: چقدر جالبه که من اصلاً چنین حسی رو در خودم سراغ ندارم.

ضیابری، وقتی منو دید، از اینکه اینهمه سال منو ندیده و اینکه من هنوز اونو میشناسم و اون هم منو بجا میاره، بسیار خوشحال شده بود. از کارم پرسید. بهش توضیح دادم که قراره جلوی خونه آقای مظلوم - آقای مدیری در کوچه ما زندگی میکرد که اسمش مظلوم بود و پسرش علی مظلوم، از دوستان برادرم و کم و بیش با خودم هم دوست بود! - رو که اخیراً فرد دیگری اجاره کرده، بتون ریزی کنیم و برای اینکار به دم و دستگاهی احتیاج داریم که همین لحظه دارن روی خونه روبروی مغازه‌اش کار میکنند.

خب، در خوابم این نکته نیز برایم کاملاً محرز شده بود که آقای اسفندیاری - با آن دختران خوشگل و خیلی مؤدب و جمع خانوادگی بسیار با کلاس - تصمیم گرفته که خانه‌اش رو کوبیده و بجایش یه مجتمع آپارتمانی بسازد و حال عده‌ای با ابزار و آلات مخصوص دارن اونجا رو اسکلت بندی میکنند...

دوستی که من بنام شرکت اون قرار بود کوچه محل زندگی دوران نوجوانی‌ام را بتون‌ریزی کنم، در حین آماده کردن وسایلی که از کارکنان شرکت دیگری گرفته بود، منو صدا کرد و گفت: چرا تلفن موبایل‌ات رو بر نمیداری!؟ من به تنها اتاق محل سکونت خانواده‌ام مراجعه کرده و بالای چراغ سه فتیله‌ای بالاخره تلفن‌ام رو پیدا کردم و دیدم که انگار سه تا پیام دارم!

تنها نگرانی من در طی این خواب بی زمان و مکان این بود که حالا تا محله قلمستان رشت رفته‌ام، حیفه که پریوش رو نبینم! اون دخترکی بود چندسالی کوچکتر از من و در نبش محله کولی‌ها و کردهای مهاجر به رشت و نزدیک رودخانه و انتهای قلمستان زندگی میکرد. بارها و بارها در دوران نوجوانی با ترس و لرز تمام که مبادا بچه‌های " کرد محله " - که حتی بعضی از اونا از جمله کرد قربان، فوتبالیست بود و بازی مرا هم همیشه تحسین میکرد و در واقع تصور حمایت امثال قربان برایم کافی بود که کمی از ترسم بریزه - به من حمله کنند، از کنار خانه‌اش میگذشتم و میدانستم اگه اون بدونه که من آنطرفها هستم، حتماً میاد بیرون و با و یا بدون بهانه چندبار میاد از بغلم رد میشه و شاید فرصتی بین ما پیش بیاد که به هم سلامی بگیم و من در نگاه به آن چشمان آتشین، تمام رنگم را ببازم و او هم سرمست از این پیروزی با جست و خیز از کنارم بگذره و ...

وقتی از خواب بیدار شدم، به خودم میگویم: آیا علت همه این قضایا، دیدار دوستی نبود که دیشب او را پس از بیست و شش سال دیده‌ام و در عرض چند دقیقه، من و اون از ورای زمان همان دو نفری شدیم که گاه راز و رمزهای ماجراهای عشقی خودمان را در لفافه‌های توجیهات سیاسی قاطی میکردیم و به یکدیگر تحویل میدادیم. دیشب، وقتی داشتم او را در میان خانواده‌اش و برادران و خواهرش نگاه میکردم، یک لحظه احساس کردم که او، به همان برادر کوچک، همان پسر عاشق‌پیشه، همان جوانکی تبدیل شد که سالهای سال تنها تصویر باقی‌مانده از وی در ذهنم بود!


16.4.08

"من فکر میکنم، پس... نمیدونم کجا هستم!"

امروز وقتی مجری برنامه صبحگاهی تلوزیون هلند در مصاحبت با مجری دیگری که کارش بررسی کتابهای تازه‌منتشرشده هست، گفت که: من فکر میکنم، پس هستم؛ و با این گفته میخواست اشاره‌ای داشته باشه به کتابی که تازه منتشر شده و موضوعش درباره زنانی است که در زندگی " رنه دکارت " یا حضور داشتند و یا نسبت به وی واکنشی داشتند... خلاصه همزمان به این فکر میکردم که: آیا « هست » ما، بخاطر نقش اندیشه‌ی ما هست، یا خود باعث گمگشتگی ما میشه؟

فکر کنم جائی این جمله رو دیده باشم که: من فکر میکنم، پس میتونین منو هم به حساب بیارین! یا من فکر میکنم، کمی هستم! ... اما امروز بعداز چک‌کردن حساب بانکی‌ام، متوجه شدم، من فکر میکنم که هستم، وگرنه معلوم نیست که من کجا هستم!

قضیه اینطوره که ماه قبل نامه‌ای از صاحب‌خونه‌ام دریافت کردم که نتونسته‌اند بطور اتوماتیک کرایه ماه مارس رو از حسابم بردارند و خواستند ظرف دو سه روز اونو به حسابشون واریز کنم. بعداز انجام عملیات محیرالعقول اینترنتی در پرداخت وجه مورد نظر و دیرتر بخاطر جلوگیری از هرگونه احتمال تکرار، اول ماه بعد یعنی ماه آپریل همان وجه رو بعنوان کرایه برای شرکت مربوطه پرداخت کردم.

درست در موعد همیشه‌گی، صاحب‌خونه عزیزم!؟ یک بار دیگه از حسابم کرایه همین ماه رو برداشت کرد. با تعجب از اینکه: مگه من این ماه رو پرداخت نکرده‌ام، یه کپی از گزارش دو سه هفته بانکی رو چاپ کرده و رفتم به سراغ صاحب‌خونه محترم که شرکتی است در چهل پنجاه متری مجمتعی که آپارتمان محل سکونتم در آن واقع هست. جمعه بود و یکی از کارکنان پس از قر و فرهای عجیب و غریب که: امروز جمعه هستش و ما فقط روزای بخصوصی برای مراجعه‌کنندگان در دسترس هستیم و ... صحبتش رو – با اتهام همیشه‌گی بی‌ادبی خارجی‌بودنم، که میگن: این خارجی‌ها حرف آدم رو قطع میکنند – قطع کرده و گفتم: من نیومدم چیزی تقاضا کنم، اومدم اشتباه شما رو گوشزد کنم که: چطور ده روز پیش کرایه خونه‌ای رو که داده‌ام، منظور نکرده‌اید و بطور اتوماتیک یکبار دیگه ازم کرایه خونه کم کرده‌اید؟!

خانوم محترم لیست پرداختی‌هایم رو با خود برده و بعد از چند دقیقه اشاره کرد که: بله، ما متوجه اشتباه شده‌ایم و شما خیالتان راحت باشه که پول شما رو پس می فرستیم.

تا روز سه شنبه که وقتی باز به حسابم مراجعه کردم، خبری نبود. مجدداً به شرکت خونه مراجعه کرده و اینبار بعداز حدود بیست دقیقه انتظار، خانومی مرا به اتاقی هدایت کرده و خود روبرویم نشست و سوال که چه کاری میتونه برام انجام بده. لیست رو جلوش گذاشتم و ... میگه: خب، شما روز جمعه به ما گفته‌اید و حالا سه شنبه هستش و احتمالاً این پول تو راه هست و ... گفتم: اما من امروز نگاه کردم و دیدم که در حسابم پولی واریز نشده! میگه: نه، شما منظورم رو نفهمیدید. این لیستی رو شما نشون میدین، که من هم روز جمعه اونو دیده‌ام، تاریخ جمعه روشه. شما بهتره که منتظر بمونید... میگم: خانوم، شما چرا متوجه نیستین، من همین نیم ساعت پیش نگاه کرده‌ام. میگه: خب، یه پرینت میگرفتین از لیست!؟ میگم: مگه حرف من کافی نیست که میگم دریافت نکرده‌ام؛ اصلاً چطوره همین‌جا یه نگاهی بندازیم و ... کامپیوترش رو بطرفم سُر داده و بعد از باز کردن حسابم و نشان‌دادن لیست، یه کپی ازش گرفت و گفت: من همان جمعه گفته‌ام که پول رو به حسابت برگردونن، حالا نمیدونم چرا تا این لحظه نرسیده. شما خیالتون راحت باشه، من دوباره چک میکنم و اگه تا حالا نفرستاده‌اند، اونو تو همین ساعت می فرستم... وقتی بهش میگم: یعنی دیگه مجبور نباشم که جمعه هم بیام سراغ شما برای تذکر مجدد؟! میگه: بهتره یه خورده پوزیتیو باشی!

خب، دو روزی گذشته و هنوز پول رو پس نداده‌اند!

میگم: مگه قرار نبوده و نیست که این سرویس‌های بانکی و این دنگ و فنگ‌ها جهت تسهیل مناسبات مالی و خدماتی و غیره مردم بکار گرفته بشه؟ حالا، فاصله پنجاه متری بین من و حسابداری شرکت خانه و صاحب مجتمع مسکونی ما، باید به مسیر عجیب و غریب اداری و بانکی و اینترنتی و غیره وصل بشه تا یک مبلغ ناقابلی که در اختیارشان قرار گرفته شده، در مجموع بعداز دو هفته نیز، هنوز به تو برگردانده نشه!

خب، فکر کنم دیگه این حق طبیعی من باشه که به کنه موجودیت خودم در این دوره و زمانه شک کنم که: اگرچه فکر میکنم، اما واقعاً نمیدونم در کجا هستم!


This page is powered by Blogger. Isn't yours?