کلَ‌گپ

26.7.10

درباره کتاب " یادها " از ویدا حاجبی ( 1 )

 با اجازه ویدا میخوام شیوه خودش رو بکار بگیرم تا براحتی بتونم هرچه دلم خواست بنویسم و اگه چیزی جا موند، موکولش کنم به شماره بعدی!

 

دو شب پیش – 24 ژوئیه – در نشستی شرکت کردم که عده‌ای از دوستان و یاران قدیمی ویدا و با همکاری کانون ره‌آورد در شهر آخن از او برای معرفی آخرین کتابش " یادها " دعوت کرده بودند. او در کنار توضیحی مختصر درباره علل و انگیزه‌اش در نگارش این کتاب، برخی اشکالات نوشتاری و موضوعی رو یادآور شده و آنگاه به پرسش و پاسخ یا به خواهش خودش به گفتگو درباره کتاب پرداخت.

کمیت و کیفیت شرکت‌کنندگان در این نشست انعکاس مشخصی است از وضعیتی که فضای کتاب و نگارش و ادبیات و بطور کلی ارتباط فرهنگی بین جامعه ایرانیان با آن روبروست. پیشینه عمومی افراد شرکت‌کننده در این نشست ارتباطات حزبی و سیاسی و بعضاً تشکیلاتی و بطور کلی درگیربودن در فعل و انفعالاتی بوده و هست که طی چند دهه اخیر در ارتباط با ساختار قدرت در جامعه ایران مطرح بوده. سوالاتی هم که از ویدا میشد، عموماً به اموری اختصاص داشتند که در صدد روشن‌نمودن نکاتی در چنین زمینه‌هائی بودند؛ از چگونه‌گی سیر رابطه ویدا با یکی از دوستان دوران دانشجوئی‌اش که بعدها ملکه ایران شد و حال در پی گذشت چندین دهه از حضور مستقیم وی در دستگاه قدرت در ایران، عموماً بعنوان زنی سالخورده نگریسته میشود که چه بسا لازم باشد او را بیرون از ساختاری در نظر بگیریم که بخشاً پای در حکومت سابق ایران داشته و بعدها عضوی از باشگاه عمومی خانواده‌های سلطنتی در جهان در نظر گرفته شده و کماکان حضور او در میهمانی‌ها و مجامع مختلف، با درکی از تعلقی ابدی به ملکه‌بودن وی دنبال میشود.

یا در گوشه‌هائی دیگر از نوشته ویدا، یادهایش از ملاقات با کاسترو، چه گوارا، فلان و بهمان شخصیت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را با درک وی از نقش و ارزش‌گذاری‌های وی از این و آن افراد همگون ساخته و از وی طلب می کنند بطور مثال، اگر روزی و روزگاری با کاسترو یا چه‌گوارا بنا به هر دلیلی برخوردی از نزدیک داشته، این نکته را در نوشته‌اش منعکس نکند، چرا که میتوان آنرا نمایشی از سمپاتی وی نسبت به آنها و راههائی که هرکدام در پیشبرد امر مبارزه و یا حضور در قدرت داشتند.

 

وقتی به این نشست و آن کتاب و خود ویدا فکر می کردم، با احساساتی چندوجهی و گاه کاملاً متضاد با هم روبرو شدم. از سوئی دلم میخواست و میخواهد کتاب را با این یا آن آثار مقایسه کرده و بقولی جنبه‌های ادبی و نوشتاری و فنی و سایر قضایایش را – در حد فهم و درک خود از چنین مفاهیمی – مورد کنکاش قرار دهم؛ از سوی دیگر، به زمان خواندن کتاب فکر می کنم و سناریو و یا حتی بهتر بگم: به فیلمی که جلوی چشمانم و با کمک کلمات شکل میگرفت بپردازم و ببینم آیا هیچ فیلمی که در سالهای اخیر دیده‌ام قادر به مقابله و مقایسه با این فضای دلنشین و دلفریب بوده و یا هستند؟

همین رابطه دو دختر جوان را در نظر بگیریم؛ دخترانی که از محیطی سنتی و عقب‌مانده با ساختارهائی از قدرت و حکومت که بیشتر بمثابه ابزاری برای پیش‌برد سیاست‌هائی هستند که به آنها دیکته میشود و یا بعبارتی آنها بیشتر نقش کارپرداز را ایفا می کنند تا مدیرانی برای هماهنگ‌کردن و تأمین زندگی اجتماعی مردم. این دختران از چنان محیطی کنده و به جامعه‌ای وارد میشوند که حتی فقرش را نیز نمیتوان با گذران روزمره جامعه مادر مقایسه کرد، چه رسد به فضای سیاسی و اجتماعی و بطور کلی ارتباطات انسانی در آن.

یکی از این دو ملکه همان کشور دود گرفته و غرق در گندآب و مضحکه و جاه‌طلبی و خودفروشی و خودفریبی میشود و آن دیگر، چه از چرخش بسیار غریب امورات و کمابیش انتخاب‌های شخصی خود به مراکز تحرکات اجتماعی در جهان پرتاب شده و آنگاه سر از زندانی بدر می آورد که ملکه‌اش، بهترین دوست دوران جوانی وی هست!

اگر کمی از فضای تنگ خودخواهی‌ها و خودپسندی‌ها و یا چارچوب تنگ اداهای روشنفکری فاصله بگیریم –منظورم البته به هیچ‌وجه فروغلطیدن در عامی‌گری نیست! - و حتی اگر لحظه‌ای هم شده با دیدگان مردان و زنانی به " یادها " بنگریم که مشتریان بسیاری از فیلم‌ها و داستان‌ها و سریال‌های تلوزیونی و غیره هستند، آنگاه می بینیم با چه داستان دلنشینی روبرو هستیم.

باید اعتراف کنم که هر دو وجه این تصویری که طرح کرده‌ام همراهم بوده و به کتاب خیره شده بودند! از سوئی احساس میکردم ویدا همان راز سربه‌مُهر تمام زنان ایرانی است که نمیتواند براحتی من راوی داستان را همانگونه که زندگی را چه در وجه احساسی و چه در وجه اجتماعی پشت سر گذاشته، منعکس کند. از سوی دیگر در همان اولین پاراگراف کتاب که خواننده را با شوک روبرو کرده و او را در برابر اوباشی در شکل پاسبان دستگاه قدرت رضاقلدر قرار داده و تعرض این فرد را نسبت به انسان عزیزی که همان خطاب " دایه " کافی است تا خواننده ایرانی در تمامی سلول‌های وجودش نزدیکی به وی را احساس نماید؛ و آنگاه این شاهد کوچولو و آن فرد عزیزتر از جان به سرعت برق و باد غیب میشوند و سروکله یک انسان آموزگار پیدا میشود تا توسط راوی، ما را از نقش و تأثیرات چادر و غیره آگاه نماید! در اینجا شاهد محو میشود و تحلیل‌گر – حتی در یادهای کودکی چند ساله – به میدان می آید و به ما میگوید که چادر بد است!

 

وقتی خود را در شکل بیننده فیلم این حادثه می بینم، سناریو برایم کم و بیش متحرک میشود و تمامی ارکان نمایشی مورد نظر راوی را دنبال نمی کند! دخترک پس از دیدن این صحنه بسوی خانه می دود و پدر و آغوشش به او امنیت می بخشد و دایه به آرامی از گوشه‌ای وارد میشود و پدر سعی می کند دایه را نیز دلداری دهد.

برای آن خواننده‌ای از وجودم که نقش داور را ایفا میکند، ویدا از این لحظه به بعد راوی زندگی دختری است که به او نگریسته و بعنوان یک تحلیل‌گر تاریخی و سیاسی و با نگاه و نظر خاصی، لحظات و رویدادهایی را که وی در آن حضور داشته، به نقد و بررسی می نشیند. و اما وجه دوم خواننده کتاب درون من با اشتیاق به این دختر می نگرد و با او همراهی می کند و دلش میخواهد از جزئیات بیشتری آگاه شود، طوری که بتواند تمامی صحنه‌ها را مجسم کرده و در آن نقشی به عهده گیرد! با او به فرودگاهی در پاریس می رود و از آنجا سوار هواپیمائی ملخی میشود و به پرتقال می رود و آنگاه بسوی آمریکای لاتین حرکت می کند و ... همه اینها صحنه‌هایی دلپذیر هستند که بدلیل اصالت بی‌نظر و واقعی‌بودن آن، دیدنی و زیبا میشوند.

 

حضور وی در کنار دانشجویان مبارز در کاراکاس، مسافرت‌هایش به کشورهای مختلف که عموماً مراکزی بسیار پرتحرک و تاریخ‌ساز بوده‌اند تا دیدارش از مسکو و پراگ و غیره، آنگاه که بصورت فیلم دیده میشوند، فرصت از ویدای تحلیل‌گر گرفته شده و او مجبور است انبان دیده‌هایش را برایمان بگشاید و قضاوت را به عهده خودمان بگذارد!

 

وقتی مجسم می کنم آن حالتی که بتوان " یادها "ی ویدا را در اختیار کتاب‌خوان‌های ایرانی قرار داد، شاید بتوان جرئت کرده و پیش‌بینی کرد که این کتاب با استقبالی شایسته روبرو میشود!

تأکید می کنم، این کتاب را نه بعنوان اثری ادبی در مقایسه با این یا آن یادواره و بیوگرافی و خاطره نویسی، بلکه بعنوان حضور زنی ایرانی باید در نظر گرفت که چندین دهه از زندگی خود را در فراز و فرودهایی غیرقابل پیش‌بینی و باورنکردنی پشت سر گذشته است. حتی انقلاب ایران نیز برایش رهائی‌بخش نبوده و تلاطمات بعدی، نشان داد که زندگی وی هنوز  آبستن حوادث غیرقابل تصور بیشتری میباشد!

امیدوارم در جلد دوم یادها با برخی از فراز و فرودهایش آشنا شویم!

 


9.7.09

شکست ادعای کودتا

امروز مصادف است با قضایایی که به نام هیجده تیر معروف شده. در همان زمان نیز این تصور در ذهن آزاردهنده جلوه میکرد که: چرا عده‌ای به خیابان می ریزند و در حالی که بقول خودشان هم رئیس دولت را دارند و هم مجلس قانون‌گذاری را، باز هم سیاست را میخواهند در خیابانها تعیین کنند؟! آیا این تداوم آن شعار پوپولیستی و مضحکی نیست که از قول و زبان مصدق عنوان می کنند که: میزان، رأی ملت است؟

کدام ملت؟ آنانی که در خیابانها کف بر دهان می آورند و برخی شعارها را بلندتر تکرار میکنند و ...؟ آیا، خواست نقض دستور دادستانی تهران در بستن روزنامه‌ها و غیرقانونی خواندن آن عمل، با ریختن به خیابانها میبایست پیش میرفت؟

امروز اگر از احمد باطبی و برخی دیگر سوال شود غیر از آن همکاری سازمان‌یافته‌ای که باصطلاح لباس‌شخصی‌ها با آنان در اجرای دو سویه این شورش خیابانی داشتند، چه چیزی به زبان خواهد راند جز آنکه خودشان نیز برای چنان کاری سازمان‌دهی خاصی را دنبال کرده بودند؟

بهرحال، فعلاً که کار باصطلاح دنباله‌روان سیاسی در خارج از ایران – عرصه‌ای که عملکرد و نظرگاه‌های سیاسی افراد آنرا با سهولت بیشتری میتوان دنبال کرد – شده برقرار کردن ارتباط میان آن شورش و قضایایی که به " جنبش انتخاباتی " در ایران نام‌گذاری شده. وقتی به چهره عمومی قضایایی که در یکی دو ماهه اخیر در ایران پیش‌آمده نگاه می کنم می بینم که طرح خاصی تلاش داشته تا در پروژه‌ای چندماهه یک موضوع مشخص یعنی انتخابات را به ابزاری تبدیل نماید تا برخی تغییرات سطحی در چهره‌های نمایشی مدیریت سیاسی در ایران را بمثابه حرکتی عمیق و اجتماعی بنمایاند. چهار فردی که برای نمایش انتخابات در نظر گرفته شده بودند، نشان‌‌دهنده فقدان شدید در ساختار شخصیت‌سازی‌های درون جمهوری اسلامی بودند. آنها مجبور شده بودند تا چهار تن را به میدان این نمایش بفرستند که یکی از دیگری بدنام‌تر و فاسدتر بوده. از رضائی تا موسوی تا کروبی و یا این تحفه قرون آتی جهان بی سر و ته باصطلاح اسلام!؟ احمدی نژاد.

تزریق گسترده فعالیت‌های رسانه‌ای در ذهن و زندگی روزمره مردم و برپا کردن ستادها و دفاتر ویژه برای انتخابات در ایران در مراکز ویژه فارسی‌زبانان خارج کشور و همسوئی و همراهی خاص آنان با تبلیغ و تأکید بر تخالف و بزرگ‌نمایی آن بین مجموعه باصطلاح اصلاح‌طلبی و دیکتاتور منشی احمدی‌نژاد و غیره همه و همه جامعه را در ظاهر به آن سوی کشاند که نسبت به احتمال حتی تغییری ناچیز در رفتارهای سرکوب‌گرانه دستگاه حکومت دزد و دغل و سخیف جمهوری اسلامی امیدوار گردند. برپائی برنامه‌های مناظره تلوزیونی و نمایش خرفتی بی حد و پایه آنانی که خود را باصطلاح نماینده و کاندید برای احراز مدیریت اجرائی معرفی میکردند، همزمان با رها کردن سازمان‌یافته سرکوب‌گری و اوباش‌گری نیروهای انتظامی از سطح شهرها و فراهم‌کردن شرائط برای کشانده هرچه بیشتر مردم به خیابانها ... همه اینها در دامن‌زدن به امیدواری کاذب بین مردم شهری تأثیرات خاصی از خود برجای گذارد.

در کنار همه اینها به صراحت می دیدیم که آنچه از خواست‌های حتی مختصر و محدود جمعیت جوان شهرهای اصلی ایران منعکس میگردد به هیچ وجه و با هیچ معیاری با آنانی که باصطلاح کاندیدای مورد نظر مردم به نمایش می آمدند، هیچ همخوانی و همسوئی‌ای ندارند. چهره عبوس و حکایات مضحک موسوی در علل کاندیداتوری‌اش، تا تلاش برای رسیدن به آرزوهای امام دلبندش که ننگ تاریخ معاصر جامعه ما خواهد بود که دوره‌ای محدود دل به بلاهت وی داده و در فریبی اینچنین گسترده فرورفته و چنان حکومتی را پذیرا گشته، به میدان آمده و مثلاً با کسی مقابله نماید که اساس و بنیان به میدان نمایشات سیاسی کشیده شدن چنین افرادی مثل احمدی نژاد و یا محصولی و غیره، در زمان نقش نخست وزیری همین موسوی فراهم گردید. نمیتوان ساختاری برپا نمود که در آن تنها افراد سفله و حقیر و اوباش به کار گرفته و فرصت‌هایی خاص برای رشد بیابند و آنگاه، با ثمره چنین روندی بعد از یکی دو دهه ادعای مبارزه داشت.

بهرحال، نه چهره، نه رفتار و نه شعارها و نه حتی شیوه بیان حرفها و نظرات و امیدها از انتخابات در روزهای قبل از اجرای اصلی مراسم بین کاندیداها و افراد همخوانی نداشتند. مردمی که در خیابانها شادی میکردند، حرفها و شعارهای طنزآلود سر میدادند و حتی واکنش کروبی نسبت به آمارها را که: ننه جون من هم از این آمار سر در میآورد را به شعار: ننه جون مهدی فهمید و احمدی هنوز نفهمید... همه اینها نشان میداد که مردم اصلاً کمترین وجهه‌ای برای امثال کروبی و موسوی قائل نیستند و قضایا را بیشتر به طنز و ریشخند نگاه میکنند.

با اینهمه امیدواری به تغییراتی هرچند سطحی و در سطح خیابانهای مراکز مهم شهری، مردم را به حضور در نمایشات انتخاباتی سوق داد و در ظرفیت‌های معینی نیز وارد کارزار شدند. این امیدواری و فضایی باز در محدوده‌ای بسیار معین، وقتی نه تنها با تمرکز تحریک‌آمیز نیروهای انتظامی و نظامی در سطح شهرها و از اواسط روز انتخابات روبرو شد بلکه با سناریویی بسیار احمقانه همراه گردید که موسوی تنها در یکی دو ساعت اولیه سخن از تقلب بزرگ به میان آورد و اتهام کودتای انتخاباتی سر داد و مردم را به شورش در برابر این کودتا فرا خواند و از سوی دیگر، احمدی‌نژاد را نیز به همان سبک و سیاقی برنده خوشبخت بخت‌آزمایی معرفی کردند که تا کنون در جامعه ایران مرسوم بوده، همه اینها دست به دست هم داد و تقابل دو شیوه هیستریک روحیه عمومی را فراهم نمود. شادی و انتظار تغییرات، با نمایش قلندرمنشی نیروهای انتظامی مردم را به خیابانها کشاند. شعارهای موسوی و اطرافیان‌اش همه و همه دعوت به شورش بود و دامن‌زدن به هیستری تقابل. مردم اما آنگونه که در کنه وجودشان خواهان تغییر هستند اما نه به شیوه و انتظار و خواسته و محدوده مورد نظر امثال موسوی، اینبار نیز شعارها را آنگونه سازماندهی کردند و دادند که خود طالب آن بودند. تأکید بر تقلب، خواست باز‌پس گیری آرای خود و همه اینها نشان میداد که مردم میگویند: آقا رأی ما را پس بدهید، ما را به خیر و شما را به سلامت!

به میدان آمدن خامنه‌ای و دامن‌زدن به خشم مردم و تلاش برای تقابل بیشتر، اگرچه توانست در چند روز اولیه روغنی بر آتش کینه و عداوت اجتماعی بریزد، اما کل دستگاه قدرت در ایران را در ماتم نشاند؛ چرا که بدانگونه دنبال نشد که طرفین این بازی شرم‌آور خواهانش بودند؛ شورش از یک سو و سرکوب از سوی دیگر و تداوم آن تا آن جائی که بتوان از درونش یک ساختار مضحک بیرون کشاند و چند صباحی دیگر، حکومتی شتر گاو پلنگ را در برابر مردم قرار داد که تنها ویژه‌گی‌اش غیر مسئول بودن‌اش در برابر همه آن چیزهایی بود که بعنوان شرح وظایف معنی میدهد.

موسوی که حتی همان حد از ابراز تأسف و عذرخواهی را نمی فهمد که کروبی به زبان آورده، در این دوره و بدون اینکه کمترین نشان و نمایشی داشته باشد از تمایل به شرکت مسئولانه در قبال آن وعده‌هایی که برای کشاندن مردم به صندوق‌های رأی داده بود – اینکه در این سرزمین و با حضور چنان ساختار مضحک کدخدامنشانه قدرت میتوان افراد و مدیران را انتخاب هم کرد! – حتی بصورت نمایشی نیز دنبال مذاکره و مباحثه و انعکاس بیرونی آن نشد. سیر حوادث آن چنان غیرمنتظره بود که علیرغم سرمایه عظیمی که برای آن به میدان کشاندند و تا حد مضحکه کردن یکدیگر در مناظره و شکستن تقدس مضحک ساختارهای مذهبی پیش رفتند، باز آنگونه دنبال نشد که تظاهرات خیابانی آنگونه پیش رود که خواهانش بودند.

حال با ساختاری روبرو هستند که از یکطرف ولی‌فقیه‌اش علی سانسوری لقب گرفت، احمدی‌نژادش به بازکردن سبزی فروشی دعوت شد، کاندید سبز اش به " چیز "، " چیز " گفتن‌اش شهره گردید و کروبی‌اش هم به یاد و نشانه " ننه جونش " در ادبیات طنز جامعه ایران جای گرفت. اینها میباید با کریه‌ترین مهره‌ها آن چیزی را دنبال کنند که نه آراء اش را دیگر میتوانند مورد تأئید و تآکید قرار دهند – وقتی ناچار شدند برای دامن‌زدن به هیستری اجتماعی و کشاندن مردم به شورش خیابانی، از تقلب‌های چند میلیونی صحبت بمیان آورند و بسته‌های آراء را به نمایش گذارند – و نه افرادی را که به دزد و دغل و فریب‌کار معروف هستند.

جامعه ایران، حتی خواست و تمایل زندگی رها از اعمال قدرت در امور شخصی و خصوصی‌اش نشان داد که امثال موسوی بدرد همان فراموش‌خانه‌ای می خورند که در سه دهه اخیر درونش خزیده بود تا با رأنت‌خواری خاص شرکت سدسازی‌اش و همسر خیلی روشنفکرش و آن حرف‌های صدتا یه غازش و عضویت در فلان و بهمان ساختار با یا بی نام و نشان‌اش که صرفاً رشته‌ای باشد از سهم ویژه‌اش از قدرت و ... سر نماید.

رفتاری که در همین دو ماهه شاهدش بودیم نشان تأسف‌باری بود از آنانی که به میدان سیاست کشیده شدند تا یکبار دیگر نه تنها به خودشان بلکه به دیگران ثابت شود هنوز برای جنبش اجتماعی ایران و دستیابی به راههایی مناسب در رسیدن به حد معقولی از حقوق شهروندی، نمایندگان مناسبی وجود ندارند و این مهم، بیش از پیش به تحولاتی جهانی متکی شده تا آن فعل و انفعالاتی که میتواند درون جامعه مورد نظر زمینه‌ساز چنین جنبشی باشد.


23.6.09

برای " نداهای " ایران

با نام و برای " ندای عزیز " و تمام " ندا " های جوانی که در هر گوشه و کنار آن سرزمین سر داده میشود و خواست آزادی را – بی هیچ کم و کاستی و هیچ ویراست خاصی به گوش همه‌گان می رسانند. ( این کلیپ را از وبلاگ بادبان  برداشته ام. )


21.6.09

نظری برای پیام سازمان فداییان اکثریت

 

سازمان فداییان خلق ایران – اکثریت،پیامی خطاب به مردم ایران فرستاده و آنها را به شرکت اعتراضی در راهپیمایی علیه سخنان خامنه‌ای دعوت کرده. من نظر زیر را پای نوشته‌شان گذاشته و حال همان را در اینجا نیز وارد می کنم. چشمان ندا، دختری که جلوی دوربین یکی دیگر از شرکت‌کنندگان تظاهرات خیابانی در تهران، جن سپرد، نگاهش را تا اعماق وجود همه بینندگان خود وارد کرده و از همه‌گان خواست تا انگشت اشاره خود را به سوی آنانی نشانه روند که مسئول قتل امثال ندا هستند و من هم به سهم خود فکر میکنم نه تنها سران جمهوری اسلامی، که امثال موسوی و کروبی و مجمع روحانیون مبارز و امثالهم در کشاندن مردم و تبدیل آنان به گوشت دم توپ جانیانی که خود سازمان‌دهی و آموزش و تمرین آنها را به عهده داشتند تا در کشتار مردم نقش ایفا نمایند، مسئول هستند.

 

لطفاً و با خواهش فراوان از شما می خواهم که اگر تمام این سالها منتظر چنین شرائطی بوده اید تا ثمره کار مستمر تشکیلاتی و سیاسی و غیره را بطور عملی بکار گیریید، تحت تأثیر جو موجود قرار نگرفته و مردم را به حرکاتی دعوت نکنید که در عمل در راستای سیاستی پیش رود که میتوان آنرا در کوتاه ترین جمله " خود براندازی حکومتی " قلمداد کرد. ارازل و اوباشی که تحت عنوان روحانیون مبارز مردم را گوشت دم توپ میکنند، بجای اینکه بطور مشخص و واضح و با نظریه ای سیاسی و اجتماعی و از این قبیل و با بیانیه هایی تحت مسئولیت مستقیم خود، هارت و پورت های خامنه ای و دستگاه مشخص وی را محکوم کنند، سعی میکنند با کشاندن مردم به خیابان ها، کینه عمیق مردم از مجموعه حکومت را به پای خود بنویسند.

شما اگر خواهان ابطال انتخابات هستید، ابتدا باید به این سوال پاسخ دهید که: آیا اساساً انتخاباتی هم در میان بوده است؟ شما که در پیام انتخاباتی خود به درستی بر تحریم این نمایش تأکید کردید، و متاسفانه بدلیل جوی که تحت تأثیر نیروهای هرز سیاسی بر کلیت اپوزیسیون حاکم بوده، مردم را حتی تا پای میز نمایشات شبه انتخاباتی فرا خواندید، حال با این واقعیتی که تمام جامعه آنرا به تجربه عملی خود دیده که در جمهوری اسلامی اساساً نمیتوان بر آراء تأکیدداشت و همه اینها برای انجام اعمالی در نظر گرفته میشود که خود خواهان آنند؛ آنگاه شما حال بر ابطال چنین انتخاباتی اشاره می کنید!؟ نه مجریان این نمایش، نه کاندیداهایی که برای چنین کاری گمارده شده اند و نه نتیجه آن، هیچکدام در راستای آن چیزی نیست که تحت عنوان حقوق اجتماعی میتوان برای مردم قائل شد.

مردم در شعارهای خود، از سوء استفاده نسبت به کشانده شدن خود پای میز شبه انتخابات با شعار: رأی من کجاست برخورد می کنند. و یا از موسوی که آنها وی را بمثابه موجودی فرضی در برابر کاندیدایی دیگر و به عبارتی برای استفاده در برابر حکومت مسئول آراء خود میدانند و از وی میخواهند: موسوی رأی مرا پس بگیر، به این معنی است که آنها بر ابطال نمایش انتخابات تأکید دارند و نه منتجه آن که در شکل شبه کودتا نمایان شده.

امروز، کشاندن مردم به اعتراضات آرام، نه در کشاندن آنان زیر شعارها و خواسته ها و ارواح شکمشان مبارزه امثال موسوی و روحانیون و شعارهای الله و اکبر و غیره، بلکه خواست مسئولیت از چنین ارگان هایی است تا خود بطور مشخص و واضح نظراتشان را در قبال فلان و بهمان نظر حکومت بیان کنند. موسوی، که محدودیت در چارچوب حرکات و بازی قواعد و قوانین را بی فایده می داند، باید با صراحت تمام و مسئولانه نقض آشکار قانون اساسی در زمینه حقوق بشر را اعتراف کند. در غیر اینصورت همانی را بیان خواهد کرد که کرده: مردم برای راه امام شان، راه اسلام، سرفرازی قانون اساسی و ... این مزخرفات دارند پیش میروند.

 

دوستان، شما در قبال تمام زحماتی که در سی سال گذشته بر دوش فدائیان بوده و بهرحال نمایش ادامه دهنده راه آنان هستید، مسئول اید تا هر حرفی که به زبان و قلم می رانید، در عین پاسخ به نیازهای لحظه به لحظه و روزمره حرکات اجتماعی و سیاسی، اما نه تحت تأثیر روزمره گی باشد. بیش از همه از شما انتظار میرود برعکس انواع تجمعات و تشکل هایی که ابن الوقت و تنها تخت تأثیر شرائط کنونی و با مواضع پر طمطراق اینکه انگار جوانان آن تشکل ها را خودبخودی درست کرده اند و با تعجب فراوان همه آنها هم قصد دارند احزاب و تشکل های سابقه دار را دور زده و خود برنامه هایشان را پیش ببرند و در این راه تنها و تنها شعارهایشان را با تعجب فراوان صرفاً برای و با شعارهای باند موسوی و عقبه آن در کشورهای غربی همآهنگ می کنند، گستره کامل حوادث را در نظر گرفته و راستاهای مناسب برای تحقق و تثبیت حقوق اجتماعی را دنبال نمایید.

اگر مردم در ایران از فرصت کنونی بهره گرفته و پتانسیل تنفر خود از کلیت رژیم را نمایش میدهند، نباید آنان را به تبعیت از تجمعاتی سوق دهید که دستشان تا آرنج در خون و کثافات این رژیم آلوده است. مجمع روحانیون مبارز و امثالهم تا موسوی و غیره، با مسئولیتی که دستگاه رسمی برای نمایش شبه کودتا به عهده گرفته حال به ظاهر تبدیل شده اند به مدافع حقوق مردم. آنها خود میدانند که در دوره هایی دیگر، امثال همین خامنه ای مزدور و رفسنجانی فاسد را با بیش از نود درصد و درست در شرائطی که مردم از جنگ و مرگ و خفقان در عذاب بودند با بیش از نود درصد آراء مردم بعنوان رئیس جمهور از جعبه ها بیرون می کشیدند؛ آنها واقف اند که ابطال انتخابات پیش از انجام آن رقم میخورد نه بعداز آن!

سعی کنید در جایگاه واقعی خود قرار گیریید. نه تاریخ، که عقل سلیم و خردورزی جامعه ما در زمان و جای خود، قاضی مناسبی برای نظراتی خواهد بود که امروزه از زبان و قلم شما بیان می گردند.


13.6.09

نتیجه انتخابات: وقاحت بیشتر!

علیرغم تمام تهمت‌ها و مسخره‌کردن‌ها که دامن آنهایی را گرفته بود که حاضر نیستند و نبوده‌اند انتخابات را در ساختار دینی و مذهبی و مزدوری قدرت حاکم در ایران جدی بگیرند و نه تنها خود، بلکه دیگران را به شرکت در این فریب دعوت کنند، متأسفانه باردیگر مردم را به پرتگاه ناامیدی بردند و به شعور و رفتار و حق‌شان بطور آشکار تجاوز کرده و آنرا مطلقاً نادیده گرفته‌اند.

برای ساختار قدرت در ایران که منبع حیات و ممات‌اش نه مشروعیت اجتماعی و نه از مالیات‌های مردم و غیره می باشد و صرفاً از محل استخراج، ارسال و خرید و فروش نفت زندگی‌اش را می گذراند و گاه خرده‌ریزهایی را نیز بسوی مردم می ریزد و ساختاری عریض و طویل برای خود فراهم کرده، بحران و نمایش یکی از راههائی است که امور روزمره‌اش را توضیح میدهد.

اگر دنبال نتیجه واقعی چیزی باشیم که در شبیه‌سازی مفهومی تحت عنوان انتخابات دنبال شده، باید بگوییم که بهم‌ریخته‌گی صف مدافعان حقیقی حقوق اجتماعی و انسانی در آن جامعه با موانع استقرار چنین حقوقی می باشد. وقتی احمدی‌نژاد را در برابر موسوی نمایش می دهند و یا کروبی و رضائی را برای بازارگرمی بیشتر این نمایش مهوع اضافه می کنند می بینیم که موسوی میشود مدافع قانون‌مداری و احمدی‌نژاد میشود مدافع حقوق زحمتکشان. هفته‌ای بالماسکه در ایران، کشوری که کوچک‌ترین حقی برای حیات آزاد در سطح شهر و حتی درون خانه‌ها نیز برای شهروندانش قائل نمی شوند، طبیعی است که با بیشترین استقبال روبرو باشد؛ حتی اگر موضوع این بالماسکه نمایش فردی بعنوان مهمترین عامل بهم‌ریخته‌گی اجتماعی باشد و یا آن دیگری از یک‌رنگی صحبت کند و آنرا با رنگ حماقت دهها قرنی سبز بنمایاند؛ مردم شاید یک هفته کمتر یا بیشتر توانسته‌اند آنگونه در شهرها گذران کنند که نمونه‌ای بوده از زندگی بدون ارازل و اوباشی که لباس رسمی نیروهای انتظامی را می پوشند و با امکاناتی که از فروش نفت در اختیارشان قرار میگیرد و با آخرین ابزارهای مدرن برای سرکوب جامعه از هیچ پستی و رذالتی دریغ نمی کنند.

اینکه امید مردم بازیچه حکومت قرار میگیرد و بحران‌هایی مصنوعی نمایش بحران واقعی جامعه را لاپوشانی میکند، بیش از اینکه مردم را بعنوان مسئول چنین اموری در جایگاه متهم بنشاند، میباید یقه آنانی را گرفت که با وقاحت تمام مردم را به قبول این فریب سوق می دادند و در تحقیر و توهین به تک و توک آنانی که این فریبکاری را ویژه‌گی نه تنها جمهوری اسلامی، که همه رژیم‌های استیجاری و دست‌نشانده روی ملتی می فهمند و بخش جدائی‌ناپذیر ادامه حیات فاشیسم میدانند.

مردم حضور‌یافته در خیابان‌ها، نمایش هیچ نوع خاصی از ساختارهای حفظ، دفاع و تثبیت حقوق اجتماعی نیستند؛ اینگونه است که باز به همان مبحث قبلی می رسیم: انتخابات تنها در ساختار معنی و مفهوم می یابد که جامعه دارای ابزارهای حقوقی دفاع از حق انسانها در انتخاب آن چیزی باشد که برای حیات، رشد و توسعه اجتماعی خود آنرا ارجح میداند. در غیر اینصورت شاهد وقاحتی هستیم که در برابر چشمان ما قرار میگیرد. مردم، وقتی با دستانی بشدت خالی به جنگ‌هایی بشدت سازمان‌یافته کشیده میشوند و اینگونه به تمسخر گرفته میشوند، کمترین سودی که به قدرت می رسانند سرخوردگی از امید، سرخوردگی از مبارزه و مقابله با زور، و آخرالامر نمایش قدرقدرتی حکومت در انظار مردم می باشد. آیا چنان افرادی که مردم را بسوی چنین میدانی سوق میدادند، حاضرند پاسخ‌گوی ناامیدی کنونی باشند؟

نتیجه دیگری که میتوان از این بازی مهوع بدست آورد نقش هرچند قدرت‌مندتری است که رسانه‌ها در جهت‌دادن افکار عمومی و تأثیر روی ضمیر ناخودآگاه آنان ایفا می کنند. رسانه‌ها که محدود نیستند در داخلی و خارجی، در راستای سیاستی عمومی‌تر و پیشبرد خواسته‌های قدرت‌های اصلی جهان در چهره‌نمایی و مهره‌نشانی در اقصا نقاط دنیا یکبار دیگر ثابت کرده‌اند که میتوانند جامعه‌ای را با تمام تجارب تلخ از فریبکاری‌هایی که مشتی انسان‌نما تحت نام سیاست‌مدار در تمام صدساله اخیر بر آنها اعمال کرده‌اند و این شبه‌اپوزیسیونی که جز عمله و اکره همان ساختار قدرت هیچ نام دیگری نمیتوان برایشان متصور شد، باردیگر به بازی بگیرند و آنها را با نتایجی روبرو کنند که خود در پایان کار مدنظر داشتند و ماحصل آنرا نیز بنحوی از انحاء به عهده مردم بگذارند و نمایش فوق را مقابله آراء قلمداد کنند و مردم را مسئول آن چیزی قرار دهند که خود پیشاپیش آنرا سازمان داده بودند.

مهم این نیست که امثال موسوی را اساساً شایسته آراء مردم بدانیم و یا فردی قلمداد کنیم که بخواهد در صیانت آراء مردم و فضائی که در شرائط کنونی مردم را با آن روبرو کرده‌اند از حقوق آنها دفاع کند. حتی همین خبرهایی که از اعتراض وی به خامنه‌ای مخابره می کنند هم نشان میدهد که آدرس مراجعه وی برای تظلم، آدرس غلطی است. او، حتی اینرا هم نمیتواند بفهمد که بیشتر به مردمی که به وی رأی داده‌اند یک معذرت‌خواهی بدهکار است که آنها را برای استفاده از رأی خود امیدوار کرده بود و حال، با اوضاعی که با آن روبرو شده‌اند میتوان ثابت کرد که چنین چیزی اساساً نمیتواند در ساختاری رُخ دهد که تمام موجودیت‌اش بر فریب و تزویر و تحمیق اندیشه و خرد استوار است و بس.

و در کنار اینان افرادی که در خارج از کشور و با وقاحت تمام و بدون اینکه کمترین درسی از زندگی در فضای کم و بیش قانون‌مدار و مدنی جوامع غرب گرفته باشند، مردم را به سوی پذیرش این فریب سوق داده‌اند، اگر کمترین اثری از ذهن تحلیل‌گر در خود سراغ دارند، میباید نه تنها با تمام دهان گنده و توانائی صوتی خود از مردم پوزش بخواهند، بلکه همزمان خود را برای همیشه از عرصه اجتماعی خارج کرده و از همه بازی‌هایی که تاکنون خود را تحت عنوان سیاست‌ورز معرفی میکردند، دست شسته و کناره‌گیری کنند... هرچند میدانم این خواسته، به مراتب دشوارتر از آن است که احمدی‌نژاد بیاید در برابر دوربین‌های رسمی و اعتراف کند که تمام بازی و تمام نتایجی که اعلام کرده‌اند دروغ بوده و از مردم برای چنین کاری عذرخواهی کند!


This page is powered by Blogger. Isn't yours?